رسانه جریان اصلی پاکستان همچنان عمیقاً شیفته یک افسانه وارونه است: مردی مسئلهدار، زنی بیپایان صبور که او را «درست میکند»، و جامعهای که پیوسته این پیوند ناکارآمد را ممکن و موجه جلوه میدهد.
در نتیجه دههها تربیت ذهنی با داستانهای عاشقانه مسئلهدار بالیوود، هنوز هم تصویر قهرمانی که برای رسیدن به «عشق حقیقی» خود از هیچ کاری فروگذار نمیکند، نه بهعنوان مردسالاری افراطی، بلکه بهمثابه شور و اشتیاق عاشقانه بازنمایی میشود. این کلیشه مردِ پریشان و سمی آنچنان فراگیر شده که برخی بازیگران، مانند دانش تیمور و فیروز خان، عملاً تمام مسیر حرفهای خود را بر پایه همین الگو بنا کردهاند.
پس چرا مجذوب شخصیتهایی روی پرده میشویم که در زندگی واقعی از آنها فاصله میگرفتیم؟
ذهنیتِ «درستکردن»
جاذبه این ذهنیتِ اصلاحگرایانه ریشههای روانی–اجتماعی دارد. در جامعهای پدرسالار چون جامعه ما، زنان از سنین پایین شرطی میشوند که مردان سمی را تحمل کنند. به آنها آموخته میشود که اگر به اندازه کافی مهربان باشند و به اندازه کافی صبر کنند، این مردان سرانجام به خاطر آنها تغییر خواهند کرد.
چرا قهرمانان زن ما به این خیال محکوم به شکست دل میبندند؟ روانشناسان به این پدیده «نظریه گسترش خود» (Self-Expansion Theory) میگویند؛ نظریهای که بیان میکند افراد در روابط عاشقانه در پی رشد و گسترش هویت خویشاند. خیالِ «درستکردنِ» دیگری پاداشی درونی دارد: اصلاحگر را علت دگرگونی فرد مقابل جلوه میدهد و احساس ارزشمندی او را افزایش میدهد.
آنچه این کلیشه را زنده نگه میدارد، تصورِ تحملِ زنانه بهعنوان نوعی سرمایهگذاری است؛ این باور که اگر کار عاطفی کافی صرف شود، سرانجام مردی اصلاحشده به دست خواهد آمد، همراه با اعتبار اجتماعیِ «بهترکردنِ او».
زخمهای گذشته یا بهانهها؟
به این شخصیتهای مردِ معیوب اغلب گذشتههایی سرشار از تروما نسبت داده میشود تا رفتارهای مسئلهدارشان توجیه شود.
شخصیت بلال عباس در درام جدیدش میری زندگی ہے تُو، یعنی کامیار، کاملاً با این الگو همخوان است. در شبکههای اجتماعی، روایت غالب این است که سمیبودن کامیار صرفاً محصول تربیت نادرست است و به محض آنکه «عشق زندگیاش» آیرَه (هانیا عامر) را مییابد، به خطای خود پی میبرد و برای او بهکلی اصلاح میشود. گویا تنها کاری که آیرَه باید بکند، تحمل آتشسوزی، تعقیب و اجبار است تا بیداری اخلاقی او آغاز شود.
مسئولیت اصلی بر عهده نویسندگان و روایتپردازان است که میان «توضیحدادن» و «توجیهکردن» رفتار سمی تمایز قائل شوند. اذعان به نقش تربیت یا تروماهای کودکی در شکلگیری رفتارهای مسئلهدار، بههیچوجه اعمال فرد را توجیه یا او را از مسئولیت مبرا نمیکند. انسان محصول منفعلِ شرایط نیست؛ او میتواند بر اندیشه، احساس و رفتار خود اختیار داشته باشد.
وقتی فیلمها و سریالها این تمایز را نادیده میگیرند، کلیشهای را تقویت میکنند که بر اساس آن «پرچمهای قرمزِ متحرک» صرفاً انسانهایی شکستهاند، نه سمی؛ و بنابراین شایسته رستگاریاند.
همدلی با مردان سمی
بازنمایی مردان بهعنوان «سوءتفاهمشده» یا «آسیبدیده عاطفی» مخاطبان را به همدلی با رفتارهای مسئلهدار آنها سوق میدهد و همزمان زنانی را که صبر نمیکنند، مورد قضاوت قرار میدهد.
آزار، ارعاب و اجبار بهعنوان راههایی قابل قبول برای مردی مصمم تصویر میشود تا دلِ زنی را به دست آورد؛ و زنان به مراکز بازپروریِ مردان مسئلهدار تقلیل مییابند.
در درام اخیر پامال، شخصیت رضا (عثمان مختار) فردی کنترلگر و خودشیفته است که زندگی همسرش ملیکه (صبا قمر) را در اختیار میگیرد و او را از نویسندهای بااستعداد به سایهای از گذشتهاش بدل میکند. روایت، اعمال او را با ارجاع به «واقعیات جامعه» توجیه میکند، در حالی که ملیکه سادهلوح و نابالغ نشان داده میشود. در نهایت، پس از زندان و ابتلا به بیماریای مرگبار، داستان از مخاطب میخواهد با رضا همدلی کند و عملاً او را از خشونتهای گذشتهاش مبرا میسازد.
زنان دارای «پرچم قرمز» در درامها بهندرت مسیر رستگاری مییابند؛ نمونه روشن آن ماهوش (عیضه خان) در میرے پاس تم ہو است. زنی با پرچم قرمز «بیاخلاق» خوانده میشود؛ مردی با پرچم قرمز «پیچیده».
مشکل دیگر، فقدان ظرافت در مسیر رستگاری است؛ مسیری که اغلب میان دو قطب افراطی در نوسان است. شخصیتها با رنگهای سیاه و سفید ترسیم میشوند: مردان یا بیشازحد شیفتهاند یا عاطفاً دستنیافتنی؛ یا پرخاشگرند یا ناتوان. جایی برای خاکستری اخلاقی باقی نمیماند، حال آنکه بیشتر ویژگیهای شخصیتی ما در همین ناحیه خاکستری قرار دارد.
در این میان، شخصیت ولی (سمر جعفری) در پرورش نمونهای نادر از کاراکتری متعادل است: معیوب، لجباز، خودخواه و در عین حال انسانی.
آیا زندگی تقلیدِ هنر است؟
مسیرهای رستگاری در نهایت آینه ارزشهای اجتماعیاند. در فرهنگی شکلگرفته بر هنجارهای پدرسالارانه، این امر اغلب به عادیسازی یا حتی توجیه رفتارهای زیانبار میانجامد. این ما را به پرسشی دیرینه میرساند: آیا هنر مسئولیت اخلاقی دارد یا باید صرفاً برای سرگرمی وجود داشته باشد؟
بازنمایی مردانگی در رسانه جریان اصلی نهتنها بازتاب جامعه است، بلکه فعالانه آن را شکل میدهد. وقتی رفتارهای سمی بارها عادی و رمانتیک میشوند، بیرون از پرده نیز عادی به نظر میرسند.
در اینجا «نمایندگی» به شمشیری دولبه بدل میشود. نمایش تابوهایی چون طلاق، یا پاسخگو شدن عاملان خشونت جنسی علیه زنان (چنانکه در پرونده شماره ۹ دیده میشود) میتواند تغییر اجتماعی پیشرو را عادیسازی کند. اما رمانتیزهکردن تعقیب، اجبار و تحقیر عمومی پیامدهایی خطرناک دارد. این روایتها دیگر صرفاً خیالپردازیهای بیضرر نیستند؛ الهامبخش میشوند.
در ژوئن سال گذشته، سانا یوسف، اینفلوئنسر ۱۷ ساله شبکههای اجتماعی، پس از آنکه پیشنهادهای مردی را رد کرد، به ضرب گلوله کشته شد. عامل این جنایت به اتهام قتل بازداشت شده است. در درامهای ما، رفتارهایی مشابه به احتمال زیاد رمانتیک میشد و مردِ مرتکب، مسیر رستگاری مییافت.
شیفتگی ما به نجاتدادن «پرچمهای قرمز» از هنجارهای مسلط جامعه پرده برمیدارد. اینکه چه کسانی را میبخشیم و به چه قیمتی، نشان میدهد چه چیزی برای ما ارزشمند است؛ اینکه آسیب میتواند بدون پاسخگویی پاک شود و رنج زنان پلهای ضروری برای تکامل اخلاقی مردان تلقی میشود.
تا زمانی که از رمانتیزهکردن پرچمهای قرمز دست نکشیم و از رسانههای جریان اصلی مطالبه پاسخگویی نکنیم، همچنان به رفتارهای سمی مشروعیت میبخشیم.
نویسنده: ربیعه سلیم
نظر شما