دوستانم میپرسند: «این روزها خیلی شیک و سرحال به نظر میرسی. هیکلت هم تقریباً به اندازه هیکل علامه شکمپرور لودیانوی شده است. راز این «شیکبودن» چیست؟»
با خجالت جواب میدهم: «همهاش از برکت عروسیهاست!»
از روی کنجکاوی میپرسند: «یعنی با ازدواجهای متعدد وزن آدم زیاد میشود؟»
برای آنها توضیح میدهم که ازدواج جدیدی نکردهام؛ منظورم شرکت در مراسم عروسی دیگران است. بنابراین، با توجه به غذاهای چرب و پرکالری این مراسم، طبیعی بود که چنین تغییر جسمانیای در من ایجاد شود.
دوستان و آشنایان، در حالی که این کار مرا «گناه بیلذت» مینامند، دوباره میپرسند: «چه کسی خبر این عروسیها را به تو میدهد؟»
اما من منبع خود را به آنها نمیگویم؛ چون اگر این راز فاش شود، ممکن است دستم رو شود و آنوقت حتی از همان نان آبرومندانهای که ما افراد کمدرآمد میخوریم نیز محروم بمانم.
بااینحال، ماجرای من و علامه شکمپرور لودیانوی کمی با یکدیگر تفاوت دارد. علامه صرفاً «عاشق نان آبرومندانه است، حتی اگر برای به دست آوردن آن مجبور شود هرقدر تحقیر شود»؛ اما دلایل علاقه من به شرکت در مراسم عروسی، علاوه بر این، چیزهای دیگری هم هست.
بهخصوص شرکت در عروسیهای سنتی لذت خاص خودش را دارد. در این مراسم، داماد سوار اسب میشود، صورتش را با سِهره میپوشاند و وقتی سِهره را از صورتش کنار میزند، با گذاشتن دستمالی روی دهان و بینی خود، بار دیگر موفق میشود دستکم نیمی از چهرهاش را از «تماشاگران» پنهان کند!
دهان اسب نیز، مانند صورت داماد، با انواع تزئینات و پوششها تا نیمه پوشانده شده است. شاید دلیلش این باشد که در بیشتر موارد، میان چهره اسب و داماد شباهتی وجود دارد و هر دو برای در امان ماندن از چشم بد حسودان، تلاش میکنند زیبایی خود را از آنان پنهان کنند.
اسبها بخش بزرگی از عمر خود را در تجرد میگذرانند. ازاینرو، با گذاشتن سنگ بر دل، در مراسم عروسی دیگران شرکت میکنند. شاید به همین دلیل است که مهمانان عروسی برای احتیاط، در فاصله یک لگد از این دلشکستگان میایستند.
درباره داماد نمیتوان با اطمینان گفت که پیش از ازدواج چه فعالیتهای فوقبرنامهای داشته است، اما پنهان کردن صورتش این شک را ایجاد میکند که شاید دیگر خودش را شایسته نشان دادن چهرهاش نمیداند.
بااینحال، یکی از دامادها دلیل متفاوتی بیان کرد. از او پرسیدم: «چرا این دستمال را روی بینیات گذاشتهای؟»
به چند جوان که در ردیف جلو نشسته بودند اشاره کرد و پرسید: «آنها را میبینی؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «اینها مجردند و دوستان نزدیک من هستند. بوی افکار فاسدشان به من میرسد. این دستمال را به خاطر افکار فاسد آنها روی بینیام گذاشتهام.»
یک بار همین سؤال را از اسب مجردی که گرفتار محرومیت بود نیز پرسیدم. گفتم: «چرا چشمبند به چشمانت زدهاند؟»
گفت: «صاحبم این چشمبندها را به چشمم زده تا نفهمم در یک مراسم عروسی حضور دارم؛ اما که کر نیستم! صدای جیرینگ جواهرات پاهای کسانی که از کنارم میگذرند و صدای سرنا را، به هر حال، میشنوم.»
اتفاقاً صاحب این اسب نیز مجرد بود. از او پرسیدم: «وقتی در یک مراسم عروسی شرکت میکنی، چه احساسی داری؟»
با سردی جواب داد: «دیگر چه احساسی باید داشته باشم؟ حس و حالی برایم نمانده است. شما مثل این است که از قنادِ نشسته در یک مغازه شیرینیفروشی بپرسید چقدر به شیرینی علاقه دارد!»
اتفاق عجیب این بود که عاقد این مراسم نیز مجرد بود. همین سؤال را از او هم پرسیدم.
گفت: «الان سرم شلوغ است. یک وقت آزاد به حجرهام بیا؛ آنوقت با تمام جزئیات جوابش را به تو میدهم.»
من، علاوه بر نان آبرومندانه و مسائل یادشده، برای شنیدن سخنرانیهایی که عاقدها پیش از عقد ایراد میکنند نیز در مراسم عروسی شرکت میکنم. بعضی از این سخنرانیها حتی زودتر از موعد انجام میشوند!
مثلاً یک عاقد، پیش از عقد، سخنرانی درباره طلاق را شروع کرد و با جزئیات کامل توضیح داد که داماد در چه شرایطی میتواند همسرش را طلاق دهد. حتی با توجه به آسایش برخی از حاضران، این اختیار را هم به آنان داد که طلاق را بدون هیچ دلیلی میتوان صادر کرد.
در همین جا صبر پدر عروس لبریز شد و با عصبانیت خطاب به عاقد گفت: «بس است آقا! عقد را بخوان.»
عاقد موضوع طلاق را کنار گذاشت، اما ظاهراً برای برقراری تعادل، شروع کرد به توضیح مسائل مربوط به عده در صورت فوت شوهر.
این بار داماد با عصبانیت شدید او را از شانههایش تکان داد و گفت: «مولوی صاحب! شما برای خواندن عقد آمدهاید یا نه؟»
به همین ترتیب، یک بار دیگر عاقدی پیش از عقد، در سخنرانی پرمغز خود شروع کرد به نصیحت کردن عروس و توضیح داد که برای خوشحال نگه داشتن مرد، چه مسئولیتهایی بر عهده اوست.
با اینکه در شرع چیزی برای شرم کردن وجود ندارد، در اینجا نیز او را متوقف کردند و ناچار شد خود را فقط به خواندن عقد محدود کند.
من و علامه شکمپرور لودیانوی حتی فرصت پیدا کردیم در چندین مراسم ازدواج یک داماد واحد شرکت کنیم. اتفاقاً این شخص از آشنایان ما بود.
این مرد جوان در طول ده سال، نه بار ازدواج کرد. ما بعد از هر ازدواج از او میپرسیدیم: «حالا چه زمانی باید دوباره خدمت برسیم؟»
بنابراین، اگر خبر ازدواج بعدیاش را از خودش نمیشنیدیم، به هر حال از اینطرف و آنطرف باخبر میشدیم.
او اصلاً علاقهای به ازدواج نداشت. در واقع، در یک سازمان غیردولتی کار میکرد که درباره مشکلات ناشی از ازدواجهای متعدد، مقالات پژوهشی منتشر میکرد.
او میگفت باور کردن شنیدهها و شایعات، برخلاف اصول اساسی تحقیق است. بنابراین خودش این تجربه را از سر گذراند، اما فرصت پیدا نکرد مقاله پژوهشیاش را بنویسد.
در جریان این پژوهش، آنقدر ناتوان و گرفتار مشکلات گوناگون شد که حتی ولیمه آخرین ازدواجش را هم ندید و به رحمت خدا رفت.
سازمان غیردولتی او مقبره باشکوهی برایش ساخت و روی قبرش این بیت را نوشت:
«بنگرید به من، اگر چشمی عبرتبین دارید.»
حامیان مالی آن سازمان غیردولتی نیز هرگاه به پاکستان میآیند، بهطور منظم به مزار او سر میزنند.
لینک:
نظر شما