تن در خاک، نام در افلاک ؛ حماسه وداع با رهبر شهید انقلاب اسلامی

آیین تشییع رهبر شهید انقلاب اسلامی، تنها بدرقه پیکر یک شخصیت سیاسی نیست؛ روایتی است از پیوند ایمان، حافظه تاریخی و هویت یک ملت. این نوشتار، با زبانی ادبی و حماسی، می‌کوشد شکوه وداعی را به تصویر بکشد که در آن، خاک مأمن جسم می‌شود، اما نام، اندیشه و آرمان در گستره تاریخ و وجدان ملت‌ها به حیات خود ادامه می‌دهد.

آیین تشییع رهبر شهید انقلاب اسلامی، تنها بدرقه پیکر یک شخصیت سیاسی نیست؛ روایتی است از پیوند ایمان، حافظه تاریخی و هویت یک ملت. این نوشتار، با زبانی ادبی و حماسی، می‌کوشد شکوه وداعی را به تصویر بکشد که در آن، خاک مأمن جسم می‌شود، اما نام، اندیشه و آرمان در گستره تاریخ و وجدان ملت‌ها به حیات خود ادامه می‌دهد.

تن در خاک، نام در افلاک: ایران در آستانه حماسه وداع با رهبر شهید انقلاب اسلامی

پیکرها به خاک سپرده می‌شوند، اما ریشه اندیشه‌ها از خاک دوباره جوانه می‌زنند و می‌رویند. زمان خواهد گذشت، نسل‌ها خواهند آمد و خواهند رفت؛ اما آنچه در وجدان ملت‌ها ریشه دوانده باشد، با گذر سالیان فرسوده نمی‌شود. تاریخ، آخرین سخن را نه در غوغای بی‌قرار روزگار، بلکه در سکوت قرن‌ها خواهد نوشت.

به سخن شیخ اجل: «سخن کز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.»

این روزها، روز وداع یک ملت تنها با یک انسان نیست؛ روز رویارویی حافظه تاریخ با اراده ملت‌هاست. پیکری که بر دوش مردمان حرکت می‌کند، اگر حامل همان اندیشه بیداری باشد که در جان نسل‌ها ریشه دوانده است، هرگز در خاک مدفون نمی‌شود؛ بلکه در حافظه تاریخ امتداد می‌یابد. از این‌رو، شکوه هر بدرقه، نه در شمار جمعیت، که در ماندگاری آرمانی است که آن جمعیت برای آن گرد آمده باشند.

تاریخ، رهبران را تنها با سال‌های زمامداری‌شان نمی‌سنجد؛ بلکه آنان را با اثری که بر روح یک ملت نهاده‌اند داوری می‌کند. چه بسیار صاحبان قدرت که با همه سازوبرگ خویش از یادها رفتند و چه بسیار کسانی که با اتکای به باور پیروان خود، در حافظه ملت‌ها باقی مانده‌اند. آنچه می‌ماند، نه هیاهوی روزگار، بلکه داوری زمان است.

اگر ملتی، رنج و ایستادگی را سرمایه هویت خویش بداند، بدرقه رهبرانش نیز رنگ و بوی همان هویت را خواهد داشت. اشک و حماسه، در چنین لحظه‌ای، دو روی یک حقیقت‌اند؛ حقیقت پیوند میان نسل‌ها، میان گذشته و آینده، و میان خاطره و امید.

هیچ قدرتی، صرف برخورداری از توان نظامی یا سیاسی، نمی‌تواند معنای یک شخصیت تاریخی را برای همه مردم تعیین کند. جایگاه هر شخصیت، در نهایت، در آیینه قضاوت تاریخ و در حافظه جمعی مردمانی شکل می‌گیرد که او را به یاد می‌آورند، می‌ستایند یا نقد می‌کنند.

تاریخ، دادگاه دیرهنگام اما ماندگار انسان‌هاست. امروز، که مردمانی گرد هم آمدند تا با احترام و باور، آخرین بدرقه را به‌جا آورند، این مراسم تنها پایان یک زندگی نیست؛ بلکه تجدید عهد با آن چیزی است که آن را ارزش و آرمان خود می‌دانند. هر نسلی، در چنین آیین‌هایی، داستان خود را برای نسل پس از خویش روایت می‌کند.

«پیکرها به خاک سپرده می‌شوند، اما اندیشه‌ها را خاک در خود نگاه نمی‌دارد. زمان خواهد گذشت، نسل‌ها خواهند آمد و خواهند رفت؛ اما آنچه در وجدان ملت‌ها ریشه دوانده باشد، با گذر سالیان فرسوده نمی‌شود. تاریخ، آخرین سخن را نه در غوغای روزگار، بلکه در سکوت قرن‌ها خواهد نوشت.»

من از این جهت بدین نمط نوشتم تا این سبک، بدون توهین یا تحقیر دیگران، بتواند حس حماسه، سوگواری و ماندگاری تاریخی را منتقل کند و از نظر ادبی نیز استوارتر و ماندگارتر باشد.

خلق یک متن ادبی در سبک مرثیه و حماسه، با الهام از لحن عاشورایی و نثرهای خطابی فارسی، می‌تواند فضایی چنین بیافریند؛ اما من (شاهزاده دروازی) از نگارش متنی که به نفرت‌پراکنی یا تحقیر گروهی از مردم یا ملت‌ها بینجامد، پرهیز می‌کنم. در عوض، تمرکز را بر شکوه آیین تشییع و تصویرسازی ادبی می‌گذارم.

گلگشت پیکر شهید، فراتر از رویداد تلخ امام حسین(ع)، زمانه بر دوشان را با سرخ‌پوشان تاریخ هماورد و همزاد ساخته است. این همزادپنداری و هم‌آوایی علی و حسین، تهران و کربلا را کربلا و تهران ساخته‌اند. تهران و کربلا، ایران و جهان را درمی‌نوردند تا موزه‌های تاریخ، در موزه‌های تاریک‌خانه‌های لیبرالیسم، با نفرت و بیزاری مردم در گورها سر بخوابند و هیچ‌کس را یارای یادکرد و ارزش‌دهی به آنان نباشد.

از این جهت است که این تنها گردش یک پیکر بی‌جانِ یک پیرمرد خراسانی نیست؛ این کوچ تاریخ است بر دوش تاریخ.

از آن روز که دیده فروبست، گویی ساعت‌های این سرزمین از شمارش بازماندند؛ نه از آن رو که زمان ایستاد، بلکه از آن رو که هر لحظه، خود را در انتظار وداعی می‌دید که می‌بایست بر دوش‌کشان سید خراسان و پیر تشیع جهان، به قامت یک ملت برپا شود.

آنگاه که تابوت بر دوش‌ها نشست، تهران دیگر یک شهر نبود؛ تهران، برخاستگاه قیامتی بود که قامتی را چون نیزه‌های آفتاب تا دوردست‌ها فرستاد.

پیر خراسان، که چهار استخوان و تنی نسیان‌دیده بیش نبود، صاحب قلبی بود که در هر تپش، نامی را زمزمه می‌کرد. خیابان‌ها رود شدند و انسان‌ها موج؛ موجی که نه برای بدرقه تن، بلکه برای بیعت با خاطره‌ای برخاسته بود که می‌خواست از نسلی به نسل دیگر عبور کند.

و آن پیکر، آرام‌آرام، از شهری به شهری روان شد؛ پیکری که از تهران برخاست، از کنار بهشت زهرا گذر کرد، در قم دیده ‌شد، در بسیط خاک بر دوش خاکیان آسمان‌پرداز حمل می‌شود و برای تاریخ جهان امروز، ورق‌های دیگری می‌گشاید و بر صفحات زرین زرنوشت، سرلوحه و سرنوشت می‌شود.

درخت پیلتن و پیرتن کاشمر، هنوز نشانه چهار هزار سال را بر رخ بینندگان می‌گشاید و درخت پیر خراسان، در چشم‌انداز جهانی، شعر حماسه مقاومت را با افسانه‌ای دیگر همسرایی می‌کند.

این راهپیمایی با آن شاخه زرین جهان تشیع، حماسه داد را می‌سازد؛ حماسه‌ای که در دل آن نهال تازه‌ای قامت برافراشت؛ گویی ملل مسلمان عالم، با قرن‌ها درس و دعا، به استقبال مردی آمده بودند که اکنون در خاموشی، بلندتر از هر خطابه سخن می‌گوید.

آنگاه کاروان، از مرزها نیز فراتر می‌تواند رفت؛ نه برای آنکه خاکی را فتح کند، بلکه تا خاطره‌ای را به خاطره‌ای دیگر پیوند زند؛ تا نجف، شهر سکوت شمشیر عدالت، لحظه‌ای میزبان آن تابوت شد؛ آنجا که گویی هر گام، زمزمه‌ای از عهدهای کهن را با خود حمل می‌کرد و هر نگاه، از امتداد راهی سخن می‌گفت که پایانش در خاک نیست.

اما پایان این سفر، پایان راه نبود؛ کاروان دوباره رو به مشرق نهاد. خورشید، این بار، از خراسان طلوع نکرد؛ به استقبال خراسان رفت و مشهد، شهر گنبد زرین، در آستانه وداعی بود که بیش از آنکه خاک را بیاراید، حافظه یک ملت را می‌آراید.

این پرنده پروازی، این بر دوش‌نشین قافله‌سالار، به هر جایی سر زد، به هر خانه ارادتمند خویش در زد. از هر شهری که در آن یک مسلمان، یک شیعه و یک علی‌دوست نفس می‌کشد، در آنجا سرِ حرمت و تعظیم فرود ‌آورد و سرانجام در سایه بارگاه امام هشتم، پیکر آرام گرفت؛ اما راه، آرام نخواهد گرفت؛ زیرا برخی انسان‌ها، آنگاه که در خاک می‌آسایند، در تاریخ آغاز می‌شوند.

شاید آیندگان، از این روز چنین یاد کنند که امتی و ملتی، نه فقط پیکر یک رهبر، که روایت روزگار خویش را بر دوش کشید؛ روایتی که در آن، اشک و شکوه، سکوت و فریاد، وداع و وفاداری، همه در کنار هم ایستاده بودند و تاریخ، قلم از نو به دست گرفته بود تا بنویسد:

«تن‌ها به خاک می‌روند، اما آنچه در وجدان ملت‌ها جای گیرد، راه خویش را در زمان ادامه می‌دهد و زمان، آخرین راوی همه وداع‌هاست.»

منبع: خبرگزاری پامیر

نویسنده: شهرزاد دروازی

لینک:

https://pamiragency.com/%d8%aa%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%81%d9%84%d8%a7%da%a9-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87/

کد خبر 26651

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 8 =