آیا تاریخ، واقعیتی قطعی و ثبتشده از گذشته است که نمیتوان آن را تغییر داد و نادیده گرفت؟ یا اینکه هر نسل جدید، متناسب با شرایط فکری و اجتماعی خود، آن را از نو تفسیر میکند؟ این پرسشی بسیار عمیق است. اگر تاریخ را انسانها نوشتهاند، آیا میتواند هرگز کاملاً بیطرف باشد؟ ما درباره گذشته چیزهایی را میپذیریم؛ اما چه مقدار از آن واقعیت تاریخی است و چه مقدار صرفاً بخشی از یک روایت خاص؟
این پرسشها از آن جهت نیز اهمیت بسیاری دارند که مردم معمولاً تاریخ را حقیقتی قطعی و تغییرناپذیر میپندارند؛ یعنی تصور میکنند هرچه نوشته شده، همان حقیقت است. اما واقعیت این است که تاریخ صرفاً مجموعهای بیجان از رویدادهای گذشته نیست؛ بلکه روایتی زنده و همواره در حال بازخوانی است.
یکی از مهمترین نکاتی که دکتر مبارک علی در کتاب بسیار مشهور خود درباره تاریخ متغیر مطرح میکند، بررسی و به چالش کشیدن دیدگاههای سنتیای است که نسلها به ما آموزش دادهاند و درک این موضوع که جوامع و ساختارهای اجتماعی چگونه برداشت ما از گذشته را شکل میدهند.
اگر کمی بیشتر به این مسئله فکر کنیم، تاریخ مانند آینه نیست که فقط آنچه را هست، همانگونه منعکس کند؛ بلکه بیشتر شبیه تابلویی نقاشی است که هر نقاش جدید و هر دوره تازه، آن را با رنگهای خود از نو ترسیم میکند.
نخستین و بنیادیترین پرسشی که به ذهن میرسد این است: تاریخ را چه کسی مینویسد و برای چه کسی نوشته میشود؟
زیرا کتاب تأکید بسیاری دارد که در جوامع مختلف جهان، همواره تفاوتی آشکار میان طبقات ممتاز و مردم عادی وجود داشته است. این تفاوت تنها به ثروت و منابع محدود نبوده است. طبقات ممتاز، که از آنها با عنوان طبقه اشراف نیز یاد میشد، برای اثبات جایگاه اجتماعی خود، شجرهنامهها و سلسلههای نسبی را حفظ میکردند. این شجرهنامهها به مردم میگفتند کسانی که در جایگاههای بالاتر اجتماعی قرار دارند، از تبار و پیشینهای متفاوت برخوردارند.
در کتاب، نمونه نادرشاه مطرح میشود؛ نمونهای که این تصور را بهشدت به چالش میکشد. ماجرا به زمانی بازمیگردد که قرار بود پسر نادرشاه با یک شاهدخت مغول ازدواج کند. مغولها به شجرهنامه و نسب خود افتخار فراوانی میکردند، بنابراین از نادرشاه خواستند نسب و حسب پسرش را بیان کند.
احتمالاً انتظار داشتند با سلسلهای طولانی از خاندانهای سلطنتی روبهرو شوند. اما پاسخ نادرشاه شنیدنی بود. او گفت:
«شمشیر، ابن شمشیر، ابن شمشیر.»
یعنی هویت و اصل و نسب من، قدرت و تواناییای است که به دست آوردهام. این جمله بهخوبی نشان میدهد که در بسیاری از دورههای تاریخی، شایستگی و قدرت فردی میتوانست در برابر پیشینه خانوادگی و نسب موروثی قرار گیرد.
برای درک تأثیر ساختارهای اجتماعی و تقسیمات طبقاتی، کتاب به نمونه جالبی از یک جامعه اسلامی در حدود سال ۸۰۰ میلادی اشاره میکند. بر اساس یکی از دیدگاههای رایج آن زمان، جامعه به طبقات و درجات مشخصی تقسیم شده بود.
در رتبه نخست، حاکمان قرار داشتند که نماد قدرت بودند؛ در رتبه دوم، وزیران بودند که نماد خرد و دانایی به شمار میرفتند. در رتبه سوم، امیران و اشراف قرار داشتند که صاحب ثروت بودند. رتبه چهارم به طبقه متوسط اختصاص داشت که افراد تحصیلکرده را شامل میشد.
اما در پایینترین سطح، طبقهای قرار داشت که خواندن درباره جایگاهش احساس عجیبی ایجاد میکند؛ زیرا مردم عادی همچون موجوداتی پست و فرودست تصور میشدند. به بیان دیگر، ساختار اجتماعی آن دوره چنان تنظیم شده بود که میان گروههای مختلف جامعه فاصله زیادی ایجاد میکرد.
همین مسئله یکی از دلایلی است که در دوران معاصر، نظریه «تاریخ فرودستان» (Subaltern History) مطرح شده است. این رویکرد در حقیقت تلاشی است برای آشکار کردن تاریخ همان طبقات فرودست و به حاشیه راندهشده.
دکتر مبارک علی تأکید میکند که مورخان طی قرنها، عمدتاً جنگهای پادشاهان، رویدادهای دربار و شجرهنامههای طبقات ممتاز را تاریخ میدانستند؛ یعنی از زندگی انسان عادی تقریباً هیچ سخنی به میان نمیآمد.
اما مورخان جدید در حال تغییر این رویکرد هستند. آنها به جای تمرکز صرف بر شخصیتهای مشهور، طبقات فرودست، کشاورزان، کارگران و جنبشهای اجتماعی را نیز در مرکز توجه قرار میدهند تا داستانهایی را زنده کنند که در روایتهای رسمی کمتر دیده شدهاند.
ممکن است گفته شود در زندگی یک کشاورز عادی، اتفاقات بزرگی رخ نمیدهد. اگر مورخ فقط شروع به نوشتن داستان زندگی کشاورزان کند، آیا از تصمیمهای مهم و بزرگی که چهره جهان را تغییر دادهاند بیخبر نخواهیم ماند؟
اما باید پرسید: چه کسی زمین را کشت میکند؟ کشاورز.
چه کسی بسیاری از بناها و سازهها را میسازد؟ کارگر.
و در دورههای جنگ و درگیری، چه کسانی بیشترین هزینه انسانی را میپردازند؟ مردم عادی.
اگر تنها تصمیمهای شخصیتهای بزرگ را تاریخ بدانیم، فقط نیمی از حقیقت را روایت کردهایم. به همین دلیل، نگاه کردن به تاریخ از زاویه دید انسان عادی بسیار ضروری است.
کتاب همچنین با جزئیات فراوان توضیح میدهد که تفاوتهای طبقاتی چگونه بر آموزش و نظام آموزشی تأثیر میگذاشته است. برنامههای آموزشی نیز برای طبقات مختلف یکسان نبودند.
در حوزه تاریخ و ادبیات، به فرزندان شاهزادگان و امیران کتابهایی در سطح بالا، مانند قابوسنامه، آموزش داده میشد. در این کتابها، آداب معاشرت، شیوه رفتار، اصول گفتوگو، دانش اجتماعی و مهارتهای مختلف زندگی به آنان آموخته میشد.
اما وقتی نوبت به مردم عادی میرسید، دسترسی آنان به آموزش گسترده و منابع علمی بسیار محدودتر بود. همین تفاوت در فرصتهای آموزشی، به شکلگیری فاصلههای عمیق اجتماعی کمک میکرد.
از این منظر، مطالعه تاریخ فقط مطالعه زندگی افراد مشهور و رویدادهای بزرگ نیست. تاریخ را باید از زوایای مختلف دید؛ از زندگی کشاورز و کارگر گرفته تا تجربه زنان، کودکان، صنعتگران، بازرگانان و دیگر گروههایی که سهم بزرگی در ساختن جوامع داشتهاند.
تاریخ زمانی تصویر کاملتری از گذشته ارائه میدهد که صدای گروههای مختلف جامعه در آن شنیده شود.
به همین دلیل، تاریخ نه یک روایت کاملاً ثابت و یکبعدی، بلکه حوزهای برای پژوهش، پرسش و بازنگری است. هر نسل میتواند با بررسی منابع تازه، توجه به گروههای کمتر دیدهشده و پرسشهای جدید، درک دقیقتری از گذشته به دست آورد.
شناخت تاریخ فرودستان به این معنا نیست که تاریخ شخصیتهای بزرگ و رویدادهای مهم را کنار بگذاریم؛ بلکه به این معناست که تصویر گذشته را کاملتر کنیم.
شاید مهمترین درس تاریخ همین باشد: آنچه امروز بهعنوان روایت تاریخی میشناسیم، حاصل انتخاب، ثبت و تفسیر انسانهاست. بنابراین، برای فهم بهتر گذشته، باید هم روایتهای شناختهشده را مطالعه کنیم و هم به صداهایی گوش دهیم که در طول قرنها کمتر شنیده شدهاند.
لینک: https://www.express.pk/story/2825347/badalti-hui-tareekh-2825347
نظر شما