این مطلب را به «اشمال» تقدیم میکنم؛ دختر ۹ سالهای از مدیان در سوات علیا که به مدرسه رفت، به خانه بازگشت و پیش از آنکه فرصت کند واکنشهایی را که پس از مرگش، بهویژه از سوی زنان، شکل گرفت ببیند، در یک جنایت هولناک جان خود را از دست داد.
داستان او مرا با پرسشی درباره خودم روبهرو میکند: من در کدام اتاق ایستادهام؟
امروز این مطلب را نه بهعنوان یک فمینیست مطمئن و صریح و متکی بر رویکرد تقاطعی، بلکه بهعنوان یک زن معمولی پاکستانی مینویسم. شاید قدرت زیادی برای تغییر شرایط نداشته باشم، اما درمانده هم نیستم. میان این دو تفاوت وجود دارد و بیشتر روزها به نظر میرسد تنها کسی که این تفاوت را بهخوبی میداند، خود من هستم.
همه در ماه نوامبر پدرسالاری را به یاد خواهند آورد؛ در جریان «۱۶ روز فعالیت علیه خشونت جنسیتی» که از ۲۵ نوامبر، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان، تا ۱۰ دسامبر، روز حقوق بشر، ادامه دارد.
شانزده روز، یک هشتگ، یک شمع و یک نشست تخصصی.
اما این مطلب درباره آن شانزده روز نیست. درباره ۳۴۹ روز دیگر سال است؛ روزهایی که کسی آنها را نمیشمارد.
زنی به دلیل انتخابی شخصی آسیب میبیند. زنی دیگر به خاطر سبک زندگیاش مورد قضاوت قرار میگیرد. دختری به دلیل فعالیتش در شبکههای اجتماعی با خشونت مواجه میشود و زنی دیگر، تنها به دلیل آنکه میخواهد شغل و مسیر حرفهای خودش را داشته باشد، تحت فشار قرار میگیرد.
خودتان بروید و درباره آنها بخوانید. من این تکلیف را به جای شما انجام نمیدهم. روزنامهها وجود دارند. گزارشهای سازمانهای غیردولتی وجود دارند. برخی دادههای دولتی نیز در دسترساند، اگر بدانید کجا باید جستوجو کنید؛ و اگر صادق باشید، بدون جستوجو نیز بخشی از این واقعیتها را میدانید.
امروز فقط پرسش دارم.
آمار به شما اجازه میدهد با این احساس که آگاه شدهاید، صفحه را ببندید؛ اما پرسشها اجازه نمیدهند چیزی را بهسادگی ببندید.
واقعاً چقدر آزاد هستم؟
تا چه اندازه اجازه دارم لیبرال باشم و این اجازه را چه کسی به من میدهد؟
هر روز چقدر باید اخلاقمدار بودن خودم را ثابت کنم تا فقط بتوانم از درِ خانه خودم بیرون بروم؟
کدام مکان امن است؟
خانه؛ آیا خانه امن است؟
ایستگاه اتوبوس.
خیابان.
خود اتوبوس، در حالی که مملو از جمعیت است و گاهی دستی در جایی قرار میگیرد که نباید قرار بگیرد.
پارک، در روشنایی روز، در حالی که کودکان در فاصلهای نزدیک مشغول بازیاند.
محل کار؛ جایی که «شبکهسازی» و «راهنمایی حرفهای» میتواند چهرههای متفاوتی داشته باشد.
قبر؛ آیا حتی قبر هم امن است؟
و چه میشود درباره فضایی که در هیچیک از این مکانها وجود ندارد؟ صندوق ورودی ایمیل، پیام خصوصی، بخش نظرات، گروه گفتوگویی که بدون اجازه من به آن اضافه شدهام؟
کدام سن امن است؟
به من بگویید.
پوشک یک نوزاد دختر در این کشور لزوماً امنیت او را تضمین نمیکند. دهها سال بعد، پوشک یک زن سالخورده نیز امنیتی برای او به همراه ندارد.
پس دقیقاً در کجای فاصله میان نوزادی و پیری قرار است آن بخش امن وجود داشته باشد؟
من از زمانی که دختر بودم به دنبال آن بودهام.
هنوز هم در جستوجوی آن هستم.
به چه کسی اعتماد کنم؟
پرستار بچهای که مرا بزرگ کرد.
خدمتکاری که مدت بیشتری از من در خانه بوده است.
رانندهای که مسیر رفتوآمد مدرسه مرا بهتر از مادر خودم میشناخت.
آشپز.
پدر.
پدربزرگ پدری.
پدربزرگ مادری.
برادر بزرگتر.
عمو و دایی و بزرگترهای خانواده؛ کسانی که صرفاً به دلیل عضو خانواده بودن، مانند افرادی کاملاً قابل اعتماد تلقی میشدند، زیرا خانواده برای من هرگز مقولهای نبود که یاد گرفته باشم آن را زیر سؤال ببرم.
معلم.
استاد.
مولوی صاحب که قرار است از همه به خدا نزدیکتر باشد.
و گاهی مادر؛ مادری که شاید بداند زیر سقف خانه خودش چه اتفاقی میافتد و چشم بر آن ببندد، زیرا ندیدن گاهی آسانتر از رویارویی با واقعیت است؛ یا شاید چون اگر حقیقت را ببیند و با آن روبهرو شود، دیگر نداند چگونه از فرزندانش حمایت کند.
من هیچیک از افراد این فهرست را متهم نمیکنم.
میگویم دیگر همیشه نمیدانم وقتی وارد اتاقی میشوم، چه کسی تضمین امنیت است و چه کسی ممکن است هشدار باشد. بسیاری از زنانی که با آنان گفتوگو کردهام نیز با همین پرسش روبهرو بودهاند.
اخیراً مجبور شدم از روزنامه «اکسپرس تریبیون» بخواهم نشانی ایمیل مرا از معرفی خودم حذف کند. حتی نامی را که با آن مطالبم منتشر میشود نیز تغییر دادم.
ظاهراً یک نویسنده زن، صرفنظر از سن یا جایگاه اجتماعیاش، اگر نشانی تماس خود را آشکارا منتشر کند، ممکن است خود را در معرض پیامها و ارتباطات ناخواسته قرار دهد.
مرا ترسو بنامید، این کار را عجیب بدانید، یا بگویید نمیتوانم از عهده مدیریت یک صندوق ورودی ساده برآیم؛ من فقط دارم به یک آسیبپذیری اعتراف میکنم.
و اگر من، با این سن و جایگاه، تا این اندازه احساس ناامنی میکنم، تصور کنید وضعیت دختران و زنان جوانی که هیچ حمایت اجتماعی و هیچ پشتوانه مالی مستقلی ندارند، چگونه است.
تصور کنید چه اتفاقی ممکن است برای آنان بیفتد؛ در حیاط خانه، در دادگاه، در محل کار، در یک مرکز حمایتی یا حتی در جایی که قرار است برای قربانیان خشونت، پناه و حمایت فراهم کند.
تصور کنید.
آیا جغرافیا سرنوشت ماست؟
آیا ما صرفاً در کشور اشتباهی قرار گرفتهایم؟
یا برچسبهای اشتباهی با خود حمل میکنیم؟
من این پرسشها را برای متهم کردن زنان یا مردان، خانوادهها یا جامعه مطرح نمیکنم. مسئله این است که باید درباره ساختارهایی فکر کنیم که در آنها امنیت زنان و دختران هنوز تا این اندازه شکننده است.
بنابراین، این ماه، پیش از آنکه کسی برای ماه نوامبر شمعی روشن کند، من فقط سؤال میپرسم.
نه متهم میکنم، نه شعار میدهم و نه تلاش میکنم با چند جمله ساده پاسخی قطعی برای مسئلهای پیچیده پیدا کنم.
فقط سؤال میپرسم.
من همین حالا، امروز، در این کشوری که آنقدر دوستش دارم که هنوز هم دربارهاش سؤال میپرسم، در کدام اتاق ایستادهام؟
لینک: https://tribune.com.pk/story/2631936/which-room-am-i-standing-in
نظر شما