آرامگاه «ایاز» که منسوب به غلام معروف محمود غزنوی است، در میدانِ روبروی دبیرستانِ عالی مشن های اسکول در منطقه «رنگ محل» لاهور واقع شده است.
نام ایاز را به صورتهای «ایاس» و «الیاس» نیز نوشتهاند. اطلاعات مستندی درباره دوران ابتدایی زندگی او در دست نیست. دکتر خواجه عابد نظامی، سال تولد ایاز را به طور تخمینی ۳۷۳ هجری قمری نوشته است. درباره چگونگی ورود ایاز به دربار سلطان، داستانهای بسیاری وجود دارد.
در میان پژوهشگران درباره غلام محبوب سلطان محمود غزنوی و بنیانگذار شهر لاهور، اختلافات متعددی وجود دارد؛ برخی از محققان میگویند که گروهی از بردهفروشان، ۱۲۰ غلام را به سلطان عرضه کردند و ایاز به دلیل زیباییاش، نخستین کسی بود که انتخاب شد. در حالی که دیگران بر این باورند که او به دلیل ضعف و بیماری کنار گذاشته شد و سپس با گریه و زاریِ شدید ایاز، او را نیز پذیرفتند.
به گزارش کتاب «مجالس العشاق»، در سال ۳۹۷ هجری قمری، گروهی از بردهفروشان ۱۲۰ غلام را برای سلطان محمود آوردند که ایاز نیز در میان آنها بود. برخی محققان میگویند ایاز به خاطر زیباییاش در همان ابتدا برگزیده شد، اما برخی دیگر میگویند او به دلیل ضعف و بیماری رد شد و پس از آنکه ایاز زار و زار گریست، او را هم خریدند. نویسنده کتاب «مآثر لاهور» به نقل از «زلالی» آورده است که او در مثنوی "محمود و ایاز" خود، ایاز را فرزند یکی از پادشاهان کشمیر معرفی کرده که در کودکی گم میشود و سپس به عنوان غلام به فروش میرسد. اما باور کردن این روایت دشوار است، زیرا در آن زمان هیچ ذکری از یک پادشاه مسلمان در کشمیر در تاریخ وجود ندارد. به همین ترتیب، درباره زادگاه ایاز نیز اختلافنظر هست؛ افراد مختلف ایاز را ترکی، روسی، مغول، آفریقایی، ترکمن، ختنی، کشمیری و غیره دانستهاند. البته بیشتر اقوال بر تعلق ایاز به آفریقا تأکید دارند.
کنیه ایاز را «ابوالنجم» گفتهاند. در تاریخ ذکر چندانی از سایر اعضای خانواده او به میان نیامده است. برخی خواهر او را همسر محمود دانستهاند، اما در کتابهای مستند چنین ذکری وجود ندارد. بعضی نام پدر ایاز را «ایماق» یا «اویماق» و برخی دیگر آن را نام قبیله ایاز ذکر کردهاند. در «دایرةالمعارف اسلامیه» در این باره آمده است: «ابن اثیر با نوشتن "ابن اویماق"، ظاهراً مورخان فارسینویسِ بعدی را به اشتباه انداخت و برخی از کاتبانِ آنها، آن را به "ابن اسحاق" تبدیل کردند».
ایاز به محمود وفادار بود، اما در اینجا ذکر این نکته ضروری است که ایاز یک غلام معمولی نبود؛ برای نمونه، «بیهقیِ» مورخ، ایاز را در زمره هشت غلامِ "اخص الخواص" (نزدیکترینِ نزدیکان) یاد میکند. ایاز فرمانده دسته شاهیِ محمود نیز بود. درباره جایگاه ایاز در دربار محمود، پروفسور مشتاق احمد بهتی در مقاله خود در مجله اورینتال کالج (شماره نوامبر ۱۹۴۳) بحث مفصلی انجام داده است. «نور احمد چشتی» حتی میگوید که محمود بت سومنات را فقط به توصیه و مشورت ایاز شکست. شاعران بسیاری نیز درباره ایاز و محمود شعر سرودهاند. حکایات فراوانی پیرامون ایاز در ادب فارسی وجود دارد؛ زلالی، سعدی، عوفی، رومی، عطار، غفاری، عنصری، حافظ، فرخی، نظامی، جامی و دیگران درباره ایاز نوشتهاند. به دلیل قصاید شاعران، بسیاری از مورخان ما گویی رابطه محمود و ایاز را به یک داستان عشقی بدل کردهاند و در این باره هر کس داستان خود را تراشیده است. مولانا شبلی نعمانی در کتاب «شعر العجم» مینویسد: «محبت سلطان محمود به ایاز، اگرچه از حد فراتر بود؛ روزی در بزم عیش، ساغر و جام در گردش بود و محمود برخلاف عادت، بیش از حد معمول نوشیده و بدمست شده بود؛ در همان حال چشمش به ایاز افتاد که زلفهای شکن در شکنش بر روی چهرهاش پراکنده شده بود».
محمود بیاختیار دست در گردن او انداخت، اما فوراً خود را بازیافت. اکنون مولانا شبلی درباره بادهگساری محمود به هیچ منبعی اشاره نکرده است؛ به هر حال، این روایتِ او بر پایه داستان یک شاعر استوار است. بسیاری از پژوهشگران بر این بیان خرده گرفته و آن را به چالش کشیدهاند. افزون بر این، در سیمایی که ابن کثیر، ابن خلدون و دیگر مورخان از شخصیت محمود ترسیم کردهاند، این واقعه اصلاً گنجایی ندارد. به همین ترتیب، داستانهای بسیاری نیز درباره محمود و فردوسی ساخته و پرداخته شده است که سرچشمه همگی آنها قصههای شاعران است و به هیچ روی نمیتوان به طور کامل بدانها اعتماد کرد. البته این بدان معنا نیست که محمود فرشته بود؛ او به هر حال یک پادشاه بود و سرمستی انسان در اوج قدرت، پدیدهای دور از ذهن نیست، اما تکیه صرف بر افسانههای شاعران نیز درست به نظر نمیرسد و این روایات باید از سوی منابع دیگر هم تأیید شوند.
ایاز را «بنیانگذار لاهور» و «نخستین حاکم لاهور» نیز مینامند، اما در دوران غزنوی، در میان نخستین والیان لاهور به نامهای «عبدالله فراتکین» و «حاجب اریاروق» نیز برمیخوریم. درباره زمان ورود ایاز به لاهور میان مورخان اختلاف نظر وجود دارد؛ سجان رای بتالوی، سید محمد لطیف، گلاب سنگه، شیخ محمد اکرام و دیگران بر این باورند که محمود غزنوی پس از فتح لاهور، خود ایاز را به عنوان والی یا مدیر لاهور گماشت. کنهیا لال اظهار میدارد: «محمود به غزنی بازگشت و این شهر لاهور چند سال ویران ماند؛ پس از آن، ملک ایاز به فرمان پادشاه حاکم پنجاب شد و شهر را آباد ساخت». ایاز در جنگ جانشینی که پس از وفات محمود درگرفت، به جای محمد از مسعود پشتیبانی کرد و در این کار پیروز گردید؛ از این رو، ایاز مورد توجه و التفات سلطان مسعود نیز قرار گرفت.
روایات مستند نشان میدهند که در دوران امیر مسعود، ایاز را به عنوان اتالیق (سرپرست) فرزندش «مجدود» در حدود سال ۴۲۶ یا ۴۲۷ هجری قمری به لاهور فرستادند. برخی گفتهاند که ایاز سرپرست فرزند دیگر سلطان مسعود یعنی «مودود» بود، اما این روایت درست نیست. روایت نخست از سوی مورخانی چون فرشته، محمد دین فوق، سید هاشمی فریدآبادی، دکتر خواجه عابد نظامی، طاهر لاهوری، پروفسور مشتاق احمد بهتی، دکتر محمد باقر، مفتی غلام سرور لاهوری و دکتر انجم رحمانی قابل اعتماد دانسته شده است. بیانات بیهقی و مسعودیِ مورخ نیز این روایت را تأیید میکنند، هرچند آنها نام ایاز را به عنوان اتالیق درج نکردهاند. در داستانی دیگر آمده است که محمود میخواست لاهور را به ایاز بسپارد، اما ایاز این پیشنهاد را نپذیرفت. همچنین برخی گزارشها نشان میدهند که ایاز در هنگام وفات محمود در کنار او حضور داشت و گفته میشود قدرت واقعی در دست ایاز بود. به گفته فرشته مورخ، قاضیالقضات و سپه سالار نیز تحت فرمان ایاز بودند. ایاز در دوران فرمانروایی خود، لاهور را به اوج شکوفایی و توسعه رساند.
مدت زمان دقیق حاکمیت ایاز در لاهور روشن نیست و درباره سال وفات او نیز اختلاف است. فرشته مورخ نوشته است: «در سال ۴۳۳ هجری قمری پس از قتل مسعود، مودود و مجدود برای جنگ با یکدیگر آماده شدند، اما در روز عید، مجدود مرده یافت شد و اندکی پس از آن، ایاز نیز درگذشت». مولانا ذکاءالله و دیگران نیز سال وفات ایاز را همین سال ثبت کردهاند. مفتی غلام سرور در کتاب «گنج تاریخ» سال وفات را ۴۳۴ هجری قمری و در کتاب دیگرش «حدیقة الاولیاء»، ۴۵۰ هجری قمری ذکر کرده است. ابن اثیر سال وفات او را ۴۴۹ هجری قمری نوشته و «ریورتی» مترجم انگلیسی کتاب «طبقات ناصری» نیز در حاشیه بر آن صحه گذاشته است. محمد دین فوق و هاشمی فریدآبادی نیز همین تاریخ را تأیید کردهاند و پروفسور مشتاق احمد بهتی در مقاله خود، این تاریخ را با استناد به منابع گوناگون به اثبات رسانده است.
پروفسور مشتاق احمد بهتی در مقاله خود، این تاریخ را با استناد به منابع گوناگون به اثبات رسانده است. درباره روزهای پایانی زندگی ایاز در کتاب «مآثر لاهور» آمده است: «روشن نیست که سالهای پایانی زندگی او، که ظاهراً در لاهور سپری شد، چگونه و با چه مشغولیاتی گذشت». مفتی غلام سرور در کتاب «حدیقة الاولیاء» نوشته است: «مودود تلاش بسیاری کرد تا ایاز را با خود به غزنی بازگرداند، اما او نپذیرفت و با کنارهگیری از دنیا، راه فقر و درویشی در پیش گرفت و از بزرگان و عارفان لاهور فیض کامل یافت». گفته میشود که ایاز در طریقتِ «جنیدیه» بیعت کرد و از جمله کرامات او نقل میکنند که دیوارِ حصار و قلعه لاهور را تنها در یک روز بنا نهاد. نکته جالب این است که این روایت علاوه بر تذکرههای اولیاء، در نوشتههای سید محمد لطیف و تدوینکنندگان «لاهور گزیتیز» (واژهنامه جغرافیایی لاهور) نیز درج شده است؛ اما شواهد درباره بیعت و صوفی شدن ایاز ناچیز است و نمیتوان در این باره با قاطعیت سخن گفت.
برخی بر این باورند که این آرامگاه متعلق به ایاز نیست و عدهای مزار او را در منطقه «صوابی» میدانند؛ اما در هیچ کتاب مستندی چنین روایتی وجود ندارد و ایاز هرگز ارتباطی با صوابی نداشته است. البته در تاریخ لاهور، دو شخصیت معروف دیگر نیز به نام ایاز وجود داشتهاند، اما بیانی از «دایرةالمعارف اسلامیه» این مسئله را روشن میکند؛ طبق این دانشنامه: «یکی ایاز عزالدین کبیرخانی بود که در دوران سلاطین شمسیِ دهلی بر لاهور حکومت میکرد، اما او در منطقه اوچِ سند درگذشت؛ و دیگری خواجه ایاز شاهجانی بود. بنابراین، اشتباه گرفتن آنها با ایازِ غزنوی دور از ذهن است». در گذشته، بارگاه ایاز بسیار گسترده بود؛ چنانکه کنهایا لال مینویسد: «این مزار دارای محوطه و باغی بسیار بزرگ و موقوفات بود که با گذشت زمان از بین رفت». سید محمد لطیف نیز اظهار میدارد: «باغ بزرگی که به این مزار متصل بود، در دوران حکومت سیکها نابود شد».
در گذشتهای نزدیک، نواز شریف در زمان تصدی مقام وزیری عالی پنجاب (استاندار)، آرامگاه ایاز را بازسازی کرد و مسجدی نیز در کنار آن ساخت. هرچند این مقبره ساختار بدی ندارد، اما شاید در خورِ شأن این ولینعمت و آبادکننده لاهور نیز نباشد. هنگامی که صبح زود برای زیارت به اینجا آمدم، شگفتزده شدم که درِ مسجد باز بود؛ چرا که در شرایط کنونی، بیشتر مساجد تنها در اوقات نماز باز میشوند. یافتن مقبره بسیار دشوار بود و مجبور شدم از چندین نفر سراغ آن را بگیرم؛ حتی کاسبانی که درست در نزدیکی مقبره و مسجد بودند، از وجود آن بیخبر بودند. دلیل این امر شاید بیتوجهی ما به تاریخ، یا نبودِ تابلوهای راهنمای کافی و یا هر دوی آنها باشد. مزار مقدسی که در کتابهای گذشته دربارهاش نوشتهاند مردم لاهور احترام ویژهای برای قبر بنیانگذار شهر خود قائلند، امروزه توسط لاهوریهای مدرن به فراموشی سپرده شده است. به هر حال، ما بسیاری دیگر را نیز از یاد بردهایم؛ در چنین روزگاری، اگر آرامگاه غلامی از هزار سال پیش در غبار زمان گم شود، چندان عجیب نیست، اما قطعاً روحیه پرشور و زندهدلیِ ما را زیر سؤال میبرد!؟
نویسنده: طلحه شفیق
نظر شما