گفتوگویی دربارهٔ غزلهای اعتبار ساجد
اعتبار ساجد آن ماهِ درخشان ادبیات اردو است که ستارگان بسیاری گرد او در گردشاند.
نویسنده: صدام ساگر
هر انسانی در زندگی روزمرهٔ خود با حالتهایی مانند رنج و آسایش روبهرو میشود. وقتی انسان در روزهای دشوار میخواهد لبخند بزند، معمولاً در همان لحظه از درد و رنجی عبور میکند و آن لحظه، زمانِ عذاب اوست؛ اما وقتی از درد و رنج خود رهایی مییابد و در شادی احساس آرامش و اطمینان میکند، آن لحظه برایش لحظهٔ آسایش و راحتی است.
در چنین شرایطی، انسان برای برآورده کردن خواستههایش از کسی چیزی میخواهد که گاهی در شمار «قرض» و «امانت» قرار میگیرد. اما من از انسانی سخن میگویم که در زندگی روزمره، خواستههای خودش را نادیده میگیرد، دردش را در سینه حبس میکند، شادیهایش را نثار دیگران میسازد و اشکهای دیگران را بر کف دست خود میگذارد؛ انسانی که حتی در این محیط آکنده از وحشت، محبت و وفاداری خود را میان دیگران تقسیم میکند و برای سبک کردن بار دل و پایان دادن به اندوه روزهای غمگینش، تنها در انتظار «یک شامِ قرضی» میماند.
منظورم از چنین انسانی، شاعر نامدار روزگار ما، منتقد، مقاله نویس و استاد دانشگاه، اعتبار ساجد است. بیایید غزل مشهور کتاب پرآوازهٔ او، «مرا یک شام مهمان کن» را که به چاپ بیستم رسیده است، مرور کنیم؛ غزلی که در هر دورهای محبوب و مورد علاقهٔ نسل جوان بوده است:
تمہیں جب کبھی ملیں فرصتیں، مرے دل سے بوجھ اُتار دو
میں بہت دنوں سے اُداس ہوں مجھے کوئی شام اُدھار دو
هرگاه فرصتی پیدا کردی، بار دلم را سبک کن
مدتهاست غمگینم، یک شام به من قرض بده(به معنی یک روز و یا یک نصفه روز وقت گذراندن با هم است.)
آفرینندهٔ اثر، همواره در رؤیای جهانی است که مطابق آرزوها و خواستههای او باشد؛ اما هنگامی که رؤیاها شروع به فروپاشی میکنند، انسان ناچار میشود از رنجی عمیق عبور کند. اعتبار ساجد نیز پس از شکستن بسیاری از رؤیاهایش چنین درد و رنج شدیدی را تجربه کرده است؛ اما او حالِ رؤیاهایش را برای دیگران بازگو نمیکند، بلکه آن را در قالب واژهها و اشعارش بیان میکند.
او در این بیت از زیبایی و جلوهٔ محبوب خود سخن میگوید؛ جلوهای که همچون سایهای خنک در زیر نور آفتاب است؛ مانند مسافری عاشق که در گرمای تابستان زیر سایهٔ درختی تناور نشسته باشد و بگوید:
مجھے اپنے روپ کی دھوپ دو کہ چمک سکیں مرے خال و خد
مجھے اپنے رنگ میں رنگ دو، مرے سارے زنگ اُتار دو
آفتابِ چهرهات را به من بده تا خطوط چهرهام بدرخشند
مرا در رنگ خود رنگین کن و تمام زنگارهایم را بزدای
در غزل اعتبار ساجد ضعف و ناتوانی در بیان دیده نمیشود؛ بلکه انتخاب واژهها و کاربرد درست آنها، هم گواه گستردگی دانش اوست و هم نشانهٔ پختگی هنریاش. در شعر او تأثیرِ «پراکنده شدن و دوباره جمع شدن» به همان چیزی میماند که در پاییز، برگهای درختان فرو میریزند و با آمدن بهار دوباره بازمیگردند. با این حال، او حتی در چنین شرایطی نیز خود را وابسته به کسی نمیداند. چنانکه در این بیت میگوید:
کسی اور کو مرے حال سے نہ غرض ہے کوئی نہ واسطہ
میں بکھر گیا ہوں سمیٹ لو، میں بگڑ گیا ہوں سنوار دو
هیچکس را از حال من نه غرضی است و نه کاری
پراکنده شدهام، مرا جمع کن؛ خراب شدهام، مرا سامان بده
گاهی خوانندهٔ شعر اعتبار ساجد احساس میکند که شخصی در حال بیان داستانی خیالی است و حتی ممکن است شاعر گاهی به جای بیان تجربهٔ شخصی، از تجربهٔ دیگران و روزگار سخن بگوید؛ اما دربارهٔ این بیت از غزل او نمیتوان چنین تصوری داشت. این داستانِ رنجی است که مستقیماً بر دل خود او گذشته و آن را چنین بیان کرده است:
مری وحشتوں کو بڑھا دیا ہے جدائیوں کے عذاب نے
مرے دل پہ ہاتھ رکھو ذرا، مری دھڑکنوں کو قرار دو
عذاب جدایی، وحشتهای مرا بیشتر کرده است
دستت را لحظهای بر دلم بگذار و ضربانم را آرام کن
گفتهاند: «چه لحظههای جدایی باشد و چه لحظههای وصال، یعنی چه در کامیابی و چه در ناکامی، بیان تجربهها جایی است که شجاعت ادیب و شاعر به آزمون گذاشته میشود؛ افزون بر این، این تجربهها هرچند لحظهای باشند، بر تمام زندگی او نیز تأثیر میگذارند.»
با وجود همهٔ این سخنان، از نظر من شاعر، تجربهها و رویدادهای قلبی خود را با ظرافت و سادگی در رشتههایی از واژهها، تشبیهها و استعارهها به هم میبافد؛ زیرا اینکه جهان گستردهٔ تجربه را در کوزهٔ کوچک شعر جای دهیم، خود اوج هنر و کمال شاعر است. همین کمال هنری را میتوان در تکتک ابیات این غزل اعتبار ساجد مشاهده کرد.
تمہیں صبح کیسی لگی، کہو، مری خواہشوں کے دیار کی
جو بھلی لگی تو یہیں رہو، اسے چاہتوں سے نکھار دو
بگو، صبحِ دیار آرزوهایم را چگونه دیدی؟
اگر دوستش داشتی، همینجا بمان و آن را با عشق زیباتر کن
پس از آنکه از سرزمین خواستههای خود باخبر میشود و برای زیباتر کردن آرزوهایش، از کوچههای ناشناختهٔ زندگی میگذرد و به سوی خانه بازمیگردد، نگرانیای به سراغش میآید. این نگرانی دربارهٔ گمنامی خودش نیست؛ بلکه دربارهٔ خانوادهاش است؛ خانوادهای که برای آنان، در پرتو زحمت شبانهروزی، مسیر خود را ادامه میدهد و چشمانتظار برآورده شدن خواستههایشان است.
وہاں گھر میں کون ہے منتظر کہ ہو فکر دیر سویر کی
بڑی مختصر سی یہ رات ہے اسی چاندنی میں گذار دو
آنجا چه کسی در خانه چشمبهراه است و نگران دیر و زود آمدنم؟
این شب کوتاه است؛ همین شب را در این شب مهتابی بگذران
اعتبار ساجد آن ماهِ درخشان ادبیات اردو است که ستارگان بسیاری گرد او در گردشاند. مدتهاست که از سبک و شیوهٔ او نیز تقلید میشود. وقتی این ماه در آسمان ادبیات اردو نمیدرخشد، بسیاری از ستارگان در نور غمگین خود گم میشوند و تاریکی شب، سرگردان و بیپناه، گاه به دنبال چراغی روشن بر دیواری میگردد و گاه پناهش را در نور سوسوزن کرمشبتابی میجوید که در میان راه سرگردان است.
اما وقتی این ماه در آسمان ادبیات طلوع میکند، شامهای غمگین نیز از شادی به جنبوجوش میآیند و درخشش ستارگان بیشتر میشود. به همین دلیل است که او دوست دارد در میان دوستداران و شیفتگانش حضور داشته باشد.
کوئی بات کرنی ہے چاند سے کسی شاخسار کی اوٹ میں
مجھے راستے میں یہیں کہیں کسی کنج گل میں اُتار دو
حرفی با ماه دارم، در پناه شاخههای درخت
مرا جایی در همین راه، در گوشهای (کنجی) از باغ گل فرود آور
در حقیقت، چنین غزلها و چنین اشعاری که بتوانند سالها تأثیر خود را بر ذهنها حفظ کنند، در ادبیات اردو بسیار کم دیده میشوند. اما جای خوشحالی است که پاکستان شاعری را در اختیار داشت که پژواک نامش در کنار نام شاعران بزرگ و نامآور ادبیات شنیده میشد.
با این حال، افسوس که این شاعرِ عشقها و صداقتها، که در ضربان قلبها و تازگی روح ما جای داشت، اعتبار ساجد دیگر در میان ما نیست.
عطر خاطرات و سخنان او برای همیشه با ما خواهد ماند.
لینک: https://www.express.pk/story/2824079/dialogue-on-the-ghazal-of-itabar-sajid-2824079
نظر شما