۲۷ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۷:۵۷
مردان افغانستان اسیر سنت و سکوت

در افغانستان؛ مفهوم «مردبودن» سال‌هاست نه بر پایه‌ی انسانیت، بلوغ فکری، مسئولیت اخلاقی و رشد فردی، بلکه بر محور مجموعه‌ای از سنت‌های موروثی و تفسیرهای اجتماعی شکل گرفته است؛ سنت‌هایی که نسل‌به‌نسل منتقل شده‌اند بی‌آنکه کمتر مورد پرسش قرار بگیرند. در چنین جامعه‌ای، مرد پیش از این ‌که فرصت کند خودش را بشناسد، مجبور می‌شود نقش از پیش‌نوشته‌شده‌ای را که جامعه برایش تعیین کرده، بازی کند. از همان کودکی، به پسر افغانستان آموزش داده می‌شود که مرد باید سخت باشد، خاموش باشد، احساساتش را پنهان کند، اقتدار داشته باشد، کنترل‌گر باشد و مهم‌تر از همه، حیثیت خود را در میزان تسلط بر زنان خانواده جست‌وجو کند. در سوی دیگر، کمتر کسی از خودِ این مرد می‌پرسد که آیا او اصلاً فرصت داشته انسان‌بودن را بیرون از این قالب‌های تحمیلی تجربه کند یا نه.

نویسنده: سامعه علم‌یار

در افغانستان؛ مفهوم «مردبودن» سال‌هاست نه بر پایه‌ی انسانیت، بلوغ فکری، مسئولیت اخلاقی و رشد فردی، بلکه بر محور مجموعه‌ای از سنت‌های موروثی و تفسیرهای اجتماعی شکل گرفته است؛ سنت‌هایی که نسل‌به‌نسل منتقل شده‌اند بی‌آنکه کمتر مورد پرسش قرار بگیرند. در چنین جامعه‌ای، مرد پیش از این ‌که فرصت کند خودش را بشناسد، مجبور می‌شود نقش از پیش‌نوشته‌شده‌ای را که جامعه برایش تعیین کرده، بازی کند. از همان کودکی، به پسر افغانستان آموزش داده می‌شود که مرد باید سخت باشد، خاموش باشد، احساساتش را پنهان کند، اقتدار داشته باشد، کنترل‌گر باشد و مهم‌تر از همه، حیثیت خود را در میزان تسلط بر زنان خانواده جست‌وجو کند. در سوی دیگر، کمتر کسی از خودِ این مرد می‌پرسد که آیا او اصلاً فرصت داشته انسان‌بودن را بیرون از این قالب‌های تحمیلی تجربه کند یا نه.

حقیقت این است که جامعه‌ی افغانستان فقط زنان را قربانی نساخته؛ بلکه در این ساختار، مردان نیز به شکلی عمیق، خاموش و پیچیده قربانی هستند. قربانی نظام فکری که به آن‌ها اجازه نداد پیش از پذیرفتن نقش‌های اجتماعی، هویت فردی خود را شکل دهند. بسیاری از مردان افغانستان پیش از اینکه فرصت کنند مستقل فکر کنند، مجبور شده‌اند مطابق انتظار جامعه زندگی کنند. آنها اغلب نه از روی انتخاب آگاهانه، بلکه از روی ترس، عادت و فشار محیط، همان الگوهایی را تکرار می‌کنند که نسل‌های قبل به آنها تحمیل کرده‌اند.

 در افغانستان، مرد بیش از اینکه فرصت «فکرکردن» داشته باشد، مجبور به «مطابقت» است. جامعه آن ‌قدر زود بر ذهن پسر سلطه پیدا می‌کند که او پیش از رسیدن به بلوغ فکری، تعریف خاصی از مردانگی را می‌پذیرد؛ تعریفی که بیشتر بر کنترل زن استوار است تا بر رشد انسان. به او آموخته می‌شود که حیثیتش به رفتار زنان خانواده وابسته است؛ گویا زن نه یک انسان مستقل، بلکه بخشی از آبرو و مالکیت مرد است. همین نگاه؛ مرد را نیز به زندانی همان ساختار تبدیل می‌کند؛ زیرا در این حالت، مرد تمام عمرش را صرف محافظت از تصویری می‌کند که جامعه برایش ساخته، نه ساختن شخصیت واقعی خودش. در چنین فضایی؛ بسیاری از مردان حتی جرئت اندیشیدن متفاوت را از دست می‌دهند. پسری که بخواهد بعضی سنت‌ها را زیر سئوال ببرد، از آزادی زنان دفاع کند یا تعریف دیگری از مردبودن ارائه دهد، خیلی زود با اتهام‌هایی چون «بی‌غیرتی»، «ضعف»، «بی‌دینی» یا «غرب‌زدگی» روبه‌رو می‌شود. در نتیجه بسیاری سکوت را انتخاب می‌کنند؛ نه الزاماً چون باور دارند؛ بلکه چون جامعه برای متفاوت‌بودن هزینه‌ی سنگینی تعیین کرده است. شاید یکی از تراژدی‌های بزرگ افغانستان این باشد ‌که مردان نیز، مانند زنان، در بسیاری موارد فرصت انتخاب آزادانه‌ی هویت خود را نداشته‌اند. جامعه‌ی سنتی افغانستان، مرد را نیز از بخش مهمی از انسان‌بودن محروم کرده است. مردی که اجازه ندارد آسیب‌پذیر باشد، احساساتش را بیان کند، گریه کند، تردید داشته باشد یا حتی درباره باورهای به‌ارث‌رسیده، فکر انتقادی کند. در حقیقت؛ انسانی ناقص تربیت می‌شود؛ انسانی که بیشتر «نقش» بازی می‌کند تا اینکه خودش باشد. در این ساختار، به مردان آموخته شده که مرد واقعی همیشه باید محکم به نظر برسد؛ حتی اگر در درونش پر از اضطراب، خستگی، ترس یا سردرگمی باشد. به همین دلیل است که در افغانستان بسیاری از مردان همه‌ی مفهوم غیرت، دین و مردانگی را در بدن و زندگی زنان جست‌وجو می‌کنند؛ زیرا جامعه هیچ تعریف عمیق‌تر و انسانی‌تری از مرد بودن به آن‌ها نیاموخته است. گویا مردبودن نه در اخلاق، خرد، عدالت و مسئولیت اجتماعی، بلکه در میزان محدودکردن زنان معنا پیدا می‌کند؛ اما پرسش اساسی اینجاست که؛ چگونه ممکن است جامعه‌ای مرد را موجودی قدرتمند بداند در حالی‌ که او حتی اجازه ندارد مستقل فکر کند؟ مردی که تمام عمرش نگران قضاوت مردم باشد، آیا واقعاً آزاد است؟ مردی که جرئت نکند برخلاف سنت سخن بگوید، آیا حقیقتاً مقتدر است؟ و مردی  که ارزش انسانی‌اش را فقط در کنترل زنان تعریف کند، آیا اساساً خودش را شناخته است؟

حقیقت این است که بخشی از مردان افغانستان، بدون اینکه متوجه باشند؛ خود نیز قربانی همان ساختار مردسالارند؛ ساختاری که از آنان ابزار حفظ سنّت ساخته؛ نه انسان‌هایی آزاد و آگاه. این مردسالاری، برخلاف آن چه بسیاری تصور می‌کنند، فقط زنان را محدود نکرده؛ مردان را نیز از رشد طبیعی انسانی بازداشته است. مرد افغانستان اغلب از کودکی یاد می‌گیرد که باید مطابق تصویر جامعه زندگی کند؛ نه مطابق شخصیت واقعی خودش. او کمتر فرصت می‌کند درباره‌ی علایق، ترس‌ها، رؤیاها و هویت مستقل خود فکر کند. بسیاری از مردان افغانستان، تمام عمر درگیر اثبات چیزی به جامعه‌اند؛ اثبات «مردبودن». این تلاش فرساینده، آنان را از تجربه ساده‌ی انسان‌بودن دور کرده است. در افغانستان، مردها بیشتر از اینکه زندگی کنند، زیر نگاه قضاوت کننده جامعه نفس می‌کشند.

جامعه از آنها انتظار دارد قوی باشند، اما اجازه نمی‌دهد آسیب‌پذیر باشند. از آنها انتظار دارد رهبر باشند، اما اجازه نمی‌دهد آزادانه فکر کنند.  از مردان انتظار دارد مسئول باشند، اما مفهوم مسئولیت را فقط در کنترل زنان خلاصه می‌کند. همین تناقض، مرد افغانستان را به انسانی تبدیل کرده که اغلب میان آنچه واقعاً هست و آنچه جامعه از او می‌خواهد، سرگردان مانده است. در این میان؛ مسئله زنان فقط یک بخش ماجراست. بخش مهم‌تر؛ بحران عمیق فکری جامعه‌ای‌ است که هنوز استقلال فردی انسان را به رسمیت نشناخته است. در افغانستان هنوز هم بسیاری تصور می‌کنند زن باید تحت نظارت باشد؛ چون جامعه، او را موجودی مستقل نمی‌بیند؛ اما این نگاه فقط زن را کوچک نمی‌کند؛ مرد را نیز در سطحی ابتدایی از فهم انسانی نگه می‌دارد.

اسلام برخلاف بسیاری از برداشت‌های سنتی، انسان را موجودی دارای عقل، اختیار و مسئولیت فردی می‌داند. در قرآن تأکید شده که هیچ انسانی بار گناه دیگری را بر دوش نمی‌کشد. این یعنی هر زن و مرد، پیش از هرچیز، یک فرد مستقل‌ هستند؛ با شخصیت، انتخاب و مسئولیت خودشان؛  اما جامعه افغانستان سال‌ها این مفهوم را وارونه تفسیر کرده است. به مرد آموخته شده که مسئول «کنترل» زن باشد، نه احترام به انسانیت او. در حالی‌که مسئولیت اخلاقی، با مالکیت تفاوت دارد. هیچ انسانی مالک زندگی انسان دیگر نیست؛ نه پدر مالک دختر است، نه برادر مالک خواهر، و نه شوهر مالک همسر. جامعه‌ای که استقلال زن را تهدید تلقی می‌کند، در حقیقت از بلوغ فکری می‌ترسد. زیرا زن آگاه، فقط زندگی خودش را تغییر نمی‌دهد؛ ساختار قدرت را نیز به چالش می‌کشد. زنی که درس بخواند، درآمد داشته باشد، فکر کند و مستقل تصمیم بگیرد، دیگر به‌آسانی مطیع باقی نمی‌ماند. همین مسئله، ذهنیت سنتی را نگران می‌کند. اما آنچه کمتر درباره‌اش صحبت می‌شود، مسئولیت تاریخی مردان در این لحظه‌ی حساس افغانستان است. امروز شاید مهم‌ترین آزمون مردان افغانستان نه در کنترل زنان، بلکه در دفاع از حق آنها برای انسان‌بودن باشد. در کشوری که میلیون‌ها دختر از آموزش محروم شده‌اند، دانشگاه‌ها بسته شده و آینده‌ی نسل کاملی از زنان در تاریکی قرار گرفته است، سکوت مردان دیگر فقط سکوت نیست؛ بخشی از بحران است. دختران افغانستان حق آموزش را با انتخاب از دست ندادند؛ این حق از آنان گرفته شد؛ اما جامعه مردانه‌ی افغانستان، آن خشم جمعی، آن ایستادگی گسترده و آن حرکت تاریخی را که انتظار می‌رفت برای دفاع از آموزش دختران شکل بگیرد، به‌ طور جدی نشان نداد. بسیاری فقط تماشا کردند، بسیاری آه کشیدند و سکوت کردند و بسیاری، آرام‌آرام به این حذف عادت کردند؛ شاید چون سال‌ها ذهن جامعه چنان تربیت شده که آموزش زن هنوز اولویت فوری محسوب نمی‌شود. هنوز هم برای بخشی از جامعه، پوشش دختر مهم‌تر از آینده فکری اوست. هنوز هم غیرت، بیشتر در محدودیت تعریف می‌شود تا در حمایت از حق و عدالت.

در حالی‌که اگر مردان افغانستان واقعاً نگران سرنوشت خانواده و جامعه هستند، نخستین مسئولیتشان باید دفاع از آگاهی زنان باشد؛ زیرا هیچ جامعه‌ای با ناآگاهی زنانش نجات پیدا نمی‌کند. مردی که خواهر باسواد، آگاه و مستقل داشته باشد؛ در حقیقت جامعه قوی‌تری خواهد داشت. زن آگاه، نسل آگاه تربیت می‌کند؛ مادری که آموزش ببیند، فقط زندگی خودش تغییر نمی‌کند؛ آینده‌ی یک ملت را تغییر می‌دهد. جامعه‌ی سنتی افغانستان اما سال‌هاست از زن آگاه می‌ترسد؛ و این ترس را به مردان نیز منتقل کرده است. بسیاری از مردان، بدون اینکه خودشان بدانند، از کودکی یاد گرفته‌اند که زن مستقل می‌تواند «خطر» باشد. این در حالی است که خطر واقعی، ناآگاهی است؛ نه آموزش. شاید زمان آن رسیده باشد که افغانستان تعریف تازه‌ای از مردانگی بسازد؛ تعریفی که در آن مردبودن نه به معنای سلطه، بلکه به معنای فهم، بلوغ، عدالت و مسئولیت انسانی باشد. مرد واقعی، مردی نیست که فقط بتواند زن را خاموش کند؛ مردی‌ است که اجازه ندهد حق انسان دیگری در سکوت گرفته شود. مرد واقعی، کسی نیست که تمام غیرتش را در محدودکردن زنان خلاصه کند؛ بلکه کسی است که برای آینده، آموزش، کرامت و انسانیت آنها نیز احساس مسئولیت کند. شاید بزرگ‌ترین نشانه‌ی بلوغ یک جامعه این باشد که مردانش دیگر از زن آگاه نترسند و زنانش برای انسان‌بودن نیاز به اجازه‌ی نداشته باشند.

منبع: راوی زن

لینک:

https://ravizan.com/21048/

کد مطلب 27297

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 + 0 =