نویسنده حماد غزنوی:
ما مشتاق هستیم
دیروز انور شعور با من تماس گرفت و درباره چند ستون اخیرمان که درباره سفر به آمریکا نوشته بودیم، با لحنی بسیار محبتآمیز اظهار نظر کرد. گفت:
«ماشاءالله، شما حتی بدون موضوع هم میتوانید ستونی نسبتاً خواندنی بنویسید!»
سپس افزود:
«در میان شاعران زنده، احمد مشتاق محبوبترین شاعر ماست؛ در این عصر هیچ همتایی ندارد، حتی در دوردستها هم کسی همپایه او نیست.»
از انور پرسیدیم آیا تاکنون احمد مشتاق را ملاقات کرده است؟ گفت یکبار در سال ۱۹۹۶ به نیویورک رفته بود و شاعر و روزنامهنگار ترقیخواه، جوهر میر، میزبانش بوده است. به او گفته بود:
«میخواهم احمد مشتاق را ببینم.»
جوهر میر پاسخ داده بود:
«البته، او همین نزدیکیها زندگی میکند، اما ما چطور میتوانیم ترتیب دیدارتان را بدهیم؟ او که هیچوقت به دیدن ما هم نیامده است.»
به هر حال، ما در یک خودرو در کنار احمد مشتاق نشسته بودیم و ماشین در خیابانهای هیوستون حرکت میکرد. از او پرسیدیم:
«شاعران باید چه بخوانند؟»
پاسخ داد:
«نثر.»
خواستیم توضیح بیشتری بدهد. گفت:
«از نویسندگان بزرگ، فن داستانگویی را یاد بگیرید؛ رابطه متقابل احساسات را درک کنید و چیزهای بسیار دیگری هم هست؛ فقط نثر بخوانید.»
احساس کردیم احمد مشتاق، همانگونه که در شعرش اهل توضیحات اضافی نیست، در گفتوگو نیز چندان به شرح و بسط علاقه ندارد. سپس با حالتی شبیه خودگویی گفت:
«شاعری کاری جانفرساست؛ دمبهدم، نفسبهنفس، لحظهبهلحظه و ساعتبهساعت مایه دردسر است. شاعری سرگرمی پارهوقت نیست؛ شاعر نمیتواند پارهوقت باشد.»
با نهایت ادب پرسیدیم:
«اگر نتیجه این همه درگیری دائمی با شعر چنین است، پس چرا مجموعه اشعار شما هم اینقدر مختصر و کوچک است؟»
لبخندی زد و گفت:
«من کارخانه شعر راه نینداخته بودم. بارها پیش میآمد که هفتهها با یک مصرع کلنجار میرفتم. در تمام یک سال شاید فقط پنج یا شش غزل میگفتم و بهندرت غزلی پیدا میشد که بیش از هفت بیت داشته باشد. بعضی از غزلها حتی از چهار بیت هم فراتر نرفتند.»
به هر حال، احمد مشتاق با خوشرویی به پرسشهای کنجکاوانه ما پاسخ میداد.
ما خاطرات او از امریتسر و لاهور را یکی پس از دیگری بیرون میکشیدیم و او نیز با چشمانی درخشان برایمان داستان تعریف میکرد؛ دهها خاطره، از هالبازار امریتسر گرفته تا پاک تیهاوس لاهور.
تعریف کرد که حنیف رامِه چگونه طرح جلد کتابهای او را میساخت، از شخصیت پرهیبت و مقتدر سیفالدین سیف گفت و از ماجرایی یاد کرد که حفیظ جالندھری در یک مشاعره، هنگام خواندن مصرع «حفیظ اہلِ زباں کب مانتے تھے» ــ یعنی «حفیظ، اهل زبان چه زمانی مرا قبول داشتند؟» ــ زبانش را از دهان بیرون آورد و به تماشاگران مشاعره نشان داد.
از بذلهگوییهای منیر نیازی نیز گفت. یکی از جملههای منیر نیازی را نقل کرد و خودش هم مدت زیادی خندید.
تعریف کرد که یکبار منیر نیازی در حالت مستی، شبهنگام میخواست به خانه برود و دوستی که قرار بود او را با دوچرخه به خانه برساند، خودش نیز در وضعیت چندان مساعدی نبود. وقتی منیر نیازی آخر شب به خانه رسید، همسرش پرسید:
«این وقت شب با چه وسیلهای به خانه آمدی؟»
منیر زیر لب گفت:
«فکر کنم سوار مار شده و آمدهام.»
در خودرو، خاور حسین، شاعر جوان و مستعد اهل شیکاگو نیز همراه ما بود. او در دوران مدرسه و دانشگاه در هنر بیتبازی مهارت زیادی داشت و دهها شعر از احمد مشتاق را از حفظ بود که هر از گاهی برایمان میخواند.
صحبت از رفتگان بود؛ از شهرهایی که دیگر کسی آنها را نمیشناسد. خاور این شعر مشتاق را خواند:
«حفوظ دست بُردِ زمانہ سے کچھ نہیں....
ہر شے کی گھات میں ہے یہ چیتا لگا ہوا»
یعنی:
«از دستبرد زمانه چیزی در امان نیست؛ این یوزپلنگ در کمین هر چیز نشسته است.»
احمد مشتاق مصرع دوم را چند بار تکرار کرد.
قرارمان این بود که در یک چایخانه نزدیک، مدتی در کنار احمد مشتاق بنشینیم و به صحبتهایش گوش دهیم؛ اما میزبانمان، برادر عیش، بیآنکه حرفی بزند، حدود یک ساعت به رانندگی ادامه داد.
سرانجام به جایی رسیدیم که منتظر احمد مشتاق بودند. ماجرا از این قرار بود که چند تن از دوستان، مدتها بود احمد مشتاق را به مؤسسه خود دعوت میکردند و مشتاق هر بار دعوتشان را به تعویق میانداخت. عیش فرصت را غنیمت شمرده بود تا امروز کار این دوستان را هم یکسره کند.
میزبان از چهرههای شناختهشده اجتماعی آنجا بود؛ مردی بسیار خوشقلب، اما مثل خود ما اهل دنیا و مناسبات اجتماعی.
به هر حال، ساعت بعدی برای احمد مشتاق بهسختی گذشت. دهها بار با او دست دادند و دهها عکس گرفتند.
در گوش مشتاق این بیت خودش را خواندیم:
«تنہائی میں کرنی تو ہے اک بات کسی سے
لیکن وہ کسی وقت اکیلا نہیں ہوتا»
یعنی:
«در تنهایی باید حرفی با کسی بزنم،
اما آن کس هیچوقت تنها نیست.»
مشتاق آهسته گفت:
«از اینجا برویم بیرون.»
میزبان به او گفت:
«میخواهیم یک چادر افتخار بر دوش شما بیندازیم.»
مشتاق، در حالی که همچنان روی صندلی نشسته بود، گفت:
«همینجا بیندازید.»
میزبان گفت:
«میخواهیم برای تجلیل از شما مراسمی برگزار کنیم و هدیهای تقدیمتان کنیم.»
مشتاق پاسخ داد:
«خداوند به من عزت زیادی داده است.»
سرانجام، وقتی میزبان از او خواست روی صحنه و پشت تریبون بایستد تا از او عکس بگیرند، دیگر صبر مشتاق تمام شد. گفت:
«دیگر بس کن رفیق، خیلی شد.»
از لحنش بهروشنی میشد فهمید که چقدر از این ماجرا خسته و دلزده شده است.
داستانهای بیعلاقگی او به مناسبات دنیوی را پیشتر شنیده بودیم، اما این بار با چشم خود نیز دیدیم. احمد مشتاق برای رد کردن هدیهای پنج یا ده هزار دلاری حتی به یک ثانیه درنگ نیاز نداشت.
به خانهاش رسیدیم. از خودرو پیاده شد و آرامآرام به سوی درِ ورودی خانه رفت. تا زمانی که در برابر دید ما بود، چشم از او برنداشتیم و رفتنش را تماشا کردیم.
«کیسے آ سکتی ہے ایسی دل نشیں دنیا کو موت
کون کہتا ہے کہ یہ سب کچھ فنا ہو جائے گا»
یعنی:
«چگونه ممکن است چنین دنیای دلنشینی با مرگ از میان برود؟
چه کسی میگوید که همه اینها روزی نابود خواهد شد؟»
لینک:
نظر شما