امیر خسرو در زمانه خود یک امیر خسرو بود. اما تا زمانه ما، به چندین امیر خسرو تبدیل شده است. مشکل شخصیتهای جامع و کامل همین است که گنجاندن همه ابعاد آنان در یک تصور، دشوار میشود. از یک سو، این انسان بسیار گسترده و چندوجهی بود و از سوی دیگر، هرچه روزبهروز نگاه ما ضعیفتر و تصور ما محدودتر میشد، گروههای مختلف، از میان امیر خسروی بزرگ، بر اساس تصور خود، امیر خسروِ مورد پسند خود را تراشیدند. امیر خسروِ صوفی، امیر خسروِ موسیقیدان، امیر خسروِ شاعر فارسی؛ اما حتی پس از تراشیده شدن این خسروهای متعدد، بخش بزرگی از خسرو همچنان باقی ماند.
مسلمانان پاکیزهگرا این بخش باقیمانده را قسمت اضافی شخصیت دانستند و آن را گم کردند. اما حافظه مردم با پاکیزهگرایان سرِ ناسازگاری داشت. خسرویی که در میان این فرایند گم شده بود، در میان مردم همچنان موجود یافت شد. بخش زیادی از اشعار و سخنان او دچار دگرگونی و آشفتگی شده بود. اما مردم اندک آن را بسیار دانستند و در حافظه خود حفظ کردند. محققان به جای جستوجوی کلام گمشده، این پرسش را مطرح کردند که آیا این اشعار اصلاً متعلق به امیر خسرو هست یا نه. پاسخ غالباً این بود که نه، متعلق به او نیست. اما دشواری من این است که حافظه مردم را از تحقیقات محققان صادقتر میدانم. حافظه مردم دروغ نمیگوید، هرچند بر مطالب میافزاید و به آنها رنگ و لعاب میدهد. میتوان این را فرایند خلاقانه حافظه جمعی نامید. در این فرایند، شکلها تحریف نمیشوند، بلکه صیقل مییابند و برجستهتر میشوند.
و باید دانست که شاعران دو نوع هستند. یک نوع شاعر کسی است که بهتنهایی و بر پایه جوهر خلاقه خود شعر میسراید. نوع دوم شاعری است که حافظه جمعی را نیز در فرایند آفرینش خود شریک میکند. در وجود امیر خسرو، این دو شاعر در کنار یکدیگر جمع شده بودند. امیر خسروی عجمگرا بر نیروی جوهر خلاقه خود، بهتنهایی شعر میسرود و از دربار دهلی تا شیراز میدان میزد. امیر خسروی بومی، حافظه مردم را در آفرینش خود شریک میکرد و در پهنهها و گسترههای شبهقاره نفوذ میکرد. اما من اشتباه گفتم. امیر خسرو دو نفر نبود؛ یک نفر بود که در دو سطح فعالیت میکرد.
با استناد به مطلبی در مقدمه «غرّة الکمال» گفته شده است که امیر خسرو خود دو بیتیها و ترانههایش را کماهمیت میدانست و آنها را در مجموعه آثار خود نیاورد و فقط گاهوبیگاه بهعنوان نمونهای گذرا آنها را نقل کرد. بسیار خوب، اگر چنین باشد، چه اتفاقی افتاده است؟ مگر غالب نیز نگفته بود که شعر اردو مرا کنار بگذارید و شعر فارسی مرا ببینید؟ آیا دوستان، ستایشگران و خوانندگان ادبیات او به این خواسته او عمل کردند؟
بیایید بپذیریم که امیر خسرو تنها شعر فارسی خود را ارزشمند میدانست و ماجرای شعر اردو برای او در نهایت این بود که اگر بیجمها درخواست میکردند، از روی شوخی و خنده چیزی برایشان میگفت؛ اگر زنانی که تاببازی میکردند اصرار میکردند، برای آنان چیزی مینوشت؛ اگر زنی در مهمانخانه یا مسافرخانه با او سخن میگفت و سخنان خود را درهم میآمیخت، او نیز در حال عبور چیزی برایش مینوشت و میداد. اما با چنین رویکردی، چه مقدار شعر میتوانست سروده شود؟ اگر صد یا دویست نبود، هزار یا دو هزار شعر بود. اما همین محققان میگویند که این اشعار در چهارصد یا پانصد هزار بیت پراکنده بوده و از اشعار فارسی او نیز بیشتر بوده است. او چه شاعری بود که آنچنان فراوان شعر غیرجدی و کمارزش سرود که این اشعار از شعر جدی و ارزشمند او بیشتر شد؟ اما این دو بیتی چه میگوید:
گوری سووے سیج پہ اور مکھ پہ ڈارو کیس
چل خسرو گھر اپنے سانجھ بھئی چوندیس
ترجمه:
زیبارویی بر بستر خوابیده و موهایش را بر چهره افکنده است؛
ای خسرو، برخیز و به خانه خود برو، زیرا شامگاه از هر چهار سو فرا رسیده است
آیا این دو بیتی را در زمره شعرهای غیرجدی قرار خواهیم داد؟ آیا درگذشت حضرت نظامالدین اولیا برای امیر خسرو یک تجربه سطحی و گذرا بود؟ مرگ حضرت نظامالدین اولیا برای امیر خسرو به حادثهای مرگبار تبدیل شد که او را از دنیا و هرچه در آن بود بیخبر و بیاعتنا کرد و تنها در فاصله شش ماه، او را به خالق حقیقی پیوند داد. بیان خودجوش و نیرومند این حادثه در قالب همین دو بیتیِ یادشده در بالا ظاهر شد. همین دو بیتی برای اثبات این امر کاملاً کافی است که برای امیر خسرو، این زبان و این شیوه بیان، به همان اندازه وسیلهای جدی برای بیان احساسات و اندیشهها بود که غزل یا مثنوی فارسی. بله، ممکن است، همانگونه که از مقدمه «غرّة الکمال» برمیآید، امیر خسرو بهطور کامل از این وضعیت خود آگاه نبوده باشد و این نیز امر چندان شگفتی نیست.
امیر خسرو از اهمیت و معنای آنچه در شعر فارسی میگفت، از طریق معیارهای ادبی و ذوق شعری اشراف مسلمان زمان خود آگاه بود. اما معنای آنچه او در زبان جدید میگفت و انجام میداد، در آینده نهفته بود. تنها باطن امیر خسرو از این حقیقت آگاه بود.
امیر خسرو شعر فارسی بسیار سرود. اما به آن قانع نشد. او گیت، دو بیتی، چیستان، کهه مکرنی، دو سخنه و انمل سرود. اینها شعر جدید او بودند. هیچ تمدن در حال ظهور و هیچ جوهر خلاقه در حال شکوفایی نمیتواند در چارچوب سنت باقی بماند و محدود شود. تمدنی که در محیطی جدید رشد میکرد، نمیتوانست به سنت شعری به ارث رسیده قانع باشد. تجربههای آن با تجربههای اهل عجم متفاوت بود. این تجربهها به بیان تازهای نیاز داشتند. درست است که امیر خسرو در شعر فارسی خود تلاش بسیاری کرد تا با این تجربهها روبهرو شود. درست است که او غزل و مثنوی خود را در جعبهای از عجمیت حبس نکرد. او برای رنگها و عطرهای این سرزمین، و برای واژهها و لهجههای این سرزمین، تمام دریچههای غزل و مثنوی فارسی خود را گشوده بود. اما قالبهای شعری، به هر حال، باید از سنت عجمی خود نیز پیروی میکردند.
دقیقاً از همینجا بود که امیر خسرو احساس کرد شعر فارسی او کافی نیست و از همینجا جستوجوی گستردگی در بیان برای او آغاز شد؛ تا برای بیان تجربههایی که هدیه این خاک بودند، مجال و ظرفیت بیشتری پیدا شود. این همان نقطهای است که از آن، امیر خسرو بهصورت شاعری شورشی و عصیانگر ظاهر میشود. تلاش برای سرودن غزل در زبانی دوگانه، پس از عبور از فارسی خالص، و تلاش برای بیان در قالبهایی که ادبیات فارسی آنها را برای به رسمیت شناختن بهعنوان قالبهای جدی شعری آماده نمیدانست، پس از عبور از قالبهایی مانند غزل، مثنوی و قصیده. این تقریباً از همان نوع شورشی بود که شاعران ما در دهه سوم قرن بیستم، با پذیرفتن نظم آزاد و نظم معرّیٰ انجام دادند. با این تفاوت که شورش امیر خسرو بزرگتر و معنادارتر بود.
این شعر امیر خسرو از دو جهت شعر جدیدی است. نخست از منظر عصر خود؛ زیرا امیر خسرو برای بیان واقعیتهای تازه زندگی و تجربههای جدید زمانه خویش، از محدوده قالبهایی که در میان اشراف مسلمان رایج و محبوب بودند خارج شد، قالبهای دیگری را که ظاهراً غیرمعتبر و غیررسمی محسوب میشدند به کار گرفت و تجربههای تازه و گوناگونی در زمینه شکل و ساختار انجام داد. دوم اینکه این شعر از منظر امروز نیز شعر جدیدی است. از این جهت که شیوه احساس و دریافت موجود در این شعر، با شیوه احساس و دریافت انسان امروزِ قرن بیستم پیوند دارد.
امیر خسرو در کهه مکرنیها به کلیدی دست یافته است که با کمک آن میتوان در زندگی و جهان معنایی را دید و معناهایی را پدید آورد. در اینجا اشیا از طریق عشق شناخته میشوند و معنا پیدا میکنند. چه پدیدههای طبیعت و چه چیزهایی که انسان ساخته است، در آغاز، بیان هر چیز، بیانِ معشوق و یار به نظر میرسد؛ سپس از آنجا راه شناخت گشوده میشود و هر چیز با نام اصلی خود در برابر انسان ظاهر میشود. برای این شاعر صوفی، کلید معنا در عشق است؛ زیرا از طریق عشق، این اشیای پراکنده هم در قالب یک وحدت گردآمده دیده میشوند و هم هر یک هویت و شناخت مستقل خود را حفظ میکنند.
(گزیدههایی از مقالهای به قلم نویسنده برجسته داستان و ستوننویس، انتظار حسین)
https://urdu.arynews.tv/ameer-khusro-book-passage-intezar-hussain/
نظر شما