تامل انتقادی بر نسبت فرهنگ، دین‌زدگی، اخلاق و عقلانیت در افغانستان

افغانستان سرزمینی است که شعر در آن تنها یک هنر نیست، بلکه بخشی از زندگی روزمره است. در کم‌تر جامعه‌ای می‌توان مردمانی را یافت که حتی بی‌آن‌که خواندن و نوشتن بدانند، ده‌ها بیت از مولانا، حافظ، سعدی، بیدل، رحمان‌بابا، خوشحال‌خان و شاعران محلی را از حفظ داشته باشند. در خانه‌ها، محفل‌ها، عروسی‌ها، سوگواری‌ها و گفت‌وگوهای روزمره، شعر همواره حضور زنده داشته است. ادبیات افغانستان سرشار از دعوت به عشق، مدارا، نوع‌دوستی، خردورزی، عدالت، معرفت و اخلاق است؛ گویی اگر قرار بود تنها از روی ادبیات یک جامعه را قضاوت کنیم، این کشور باید یکی از اخلاقی‌ترین، خردگراترین و انسانی‌ترین جوامع جهان می‌بود.

افغانستان سرزمینی است که شعر در آن تنها یک هنر نیست، بلکه بخشی از زندگی روزمره است. در کم‌تر جامعه‌ای می‌توان مردمانی را یافت که حتی بی‌آن‌که خواندن و نوشتن بدانند، ده‌ها بیت از مولانا، حافظ، سعدی، بیدل، رحمان‌بابا، خوشحال‌خان و شاعران محلی را از حفظ داشته باشند. در خانه‌ها، محفل‌ها، عروسی‌ها، سوگواری‌ها و گفت‌وگوهای روزمره، شعر همواره حضور زنده داشته است. ادبیات افغانستان سرشار از دعوت به عشق، مدارا، نوع‌دوستی، خردورزی، عدالت، معرفت و اخلاق است؛ گویی اگر قرار بود تنها از روی ادبیات یک جامعه را قضاوت کنیم، این کشور باید یکی از اخلاقی‌ترین، خردگراترین و انسانی‌ترین جوامع جهان می‌بود.

اما واقعیت اجتماعی چیز دیگری روایت می‌کند: جامعه‌ای که قرن‌ها از شعر و حکمت سخن گفته است، هم‌زمان شاهد تعصب، خشونت، دشمنی‌های قومی و مذهبی، زن‌ستیزی، خرافه‌پرستی، استبداد، فساد و عقب‌ماندگی فکری نیز بوده است. این تناقض؛ پرسشی بنیادین را پیش‌روی ما قرار می‌دهد: چگونه ممکن است جامعه‌ای که میراث ادبی‌اش سرشار از اندیشه‌های اخلاقی و فلسفی است، در عرصه زندگی اجتماعی تا این اندازه از همان ارزش‌ها فاصله داشته باشد؟

پاسخ این پرسش را نمی‌توان در ضعف ادبیات دید، بلکه باید در شیوه مواجهه با فرهنگ، در ساختارهای اجتماعی، در نظام آموزشی، در تاریخ سیاسی و نیز در پدیده‌ای که می‌توان آن را «دین‌زدگی» نامید، جست‌وجو کرد.

بزرگ‌ترین مشکل فرهنگ افغانستان شاید این باشد که ادبیات را بیش‌تر حفظ کرده‌ایم تا فهمیده باشیم. شعر در جامعه ما اغلب موضوع ستایش بوده است، نه تامل انتقادی. بسیاری از مردم اشعار بزرگان را می‌خوانند و نقل می‌کنند، اما کم‌تر از خود می‌پرسند که این اشعار چه نسبتی با زندگی امروز آنان دارد. ما از مولانا نقل‌قول می‌کنیم، اما به ندرت روح پرسش‌گر او را درک می‌کنیم. از سعدی سخن می‌گوییم، اما کم‌تر می‌کوشیم عدالت‌خواهی او را در زندگی اجتماعی پیاده کنیم. از بیدل تجلیل می‌کنیم، اما کم‌تر با پیچیده‌گی‌های فکری و تردیدهای فلسفی او درگیر می‌شویم.

در نتیجه، ادبیات بیش از آن‌که نیرویی برای تغییر باشد، به بخشی از حافظه جمعی تبدیل شده است. ما شاعران را دوست داریم، اما با آنان گفت‌وگو نمی‌کنیم. آنان را می‌ستاییم، اما از آنان نمی‌آموزیم. میراث فرهنگی ما بیش‌تر به گنجینه‌ای برای افتخار تبدیل شده است تا ابزاری برای اصلاح خود و جامعه.

یکی دیگر از عوامل مهم، غلبه سنت شفاهی بر سنت انتقادی است. جامعه افغانستان تاریخ طولانی از نقل روایت‌ها، ضرب‌المثل‌ها، اشعار و حکایت‌ها دارد، اما به همان اندازه سنت نیرومندی از نقد، مناظره و پرسش‌گری در آن شکل نگرفته است. احترام به بزرگان و سنت‌ها غالباً چنان اهمیت یافته که نقد آنان نوعی جسارت تلقی شده است. در چنین فضایی، افراد می‌آموزند که گفته‌ها را حفظ کنند، نه این‌که درباره‌اش بیندیشند.

اندیشه زمانی رشد می‌کند که انسان بتواند سئوال بپرسد؛ اما در جامعه‌ای که سئوال‌کردن گاه نشانه بی‌احترامی یا نافرمانی تلقی می‌شود، حتی بزرگ‌ترین آثار ادبی نیز نمی‌تواند نیروی رهایی‌بخش خود را آشکار سازد. شعری که قرار بود انسان را به اندیشیدن دعوت کند، به جمله‌ای مقدس و تکرارشونده تبدیل می‌شود.

در کنار این عوامل، مسئله دین‌زدگی نیز نقش مهم در شکل‌گیری وضعیت کنونی داشته است. در این‌جا باید میان «دینداری» و دین‌زدگی تفاوت قائل شد. دینداری می‌تواند سرچشمه اخلاق، همبستگی اجتماعی، مسئولیت‌پذیری و معنویت باشد. اما دین زدگی پدیده‌ای متفاوت است. دین زدگی زمانی شکل می‌گیرد که تفسیرهای دینی جایگزین تفکر مستقل شود و دین نه به‌عنوان بخشی از زندگی، بلکه به‌مثابه پاسخ نهایی و از پیش آماده برای همه پرسش‌ها عمل کند.

در چنین وضعیتی، عقل به‌جای آن‌که داور باشد، در خدمت باورهای از پیش موجود درمی‌آید. تحقیق جای خود را به تقلید می‌دهد و پرسش‌گری به امری مشکوک بدل می‌شود. جامعه به‌تدریج به این باور عادت می‌کند که به‌جای اندیشیدن باید اطاعت کند؛ به‌جای تحقیق باید تکرار کند؛ و به‌جای فهمیدن باید بپذیرد.

تراژدی افغانستان در این‌جاست که بخش بزرگی از میراث ادبی و عرفانی آن دقیقاً علیه چنین جمودی شکل گرفته بود. مولانا بارها تعصب و تقلید کورکورانه را نکوهش کرده است. ناصرخسرو جهل را بزرگ‌ترین دشمن انسان می‌دانست. سنایی با زاهدان ریاکار درافتاد. بیدل انسان را به سفر درونی و خودآگاهی دعوت کرد. اما جامعه بیش‌تر جنبه‌های آیینی و تقدس‌گرایانه این آثار را جذب کرد و بخش‌های انتقادی و آزادی‌بخش را به حاشیه راند.

نتیجه آن شد که حتی ادبیات نیز در بسیاری موارد به‌جای تقویت تفکر انتقادی، در خدمت تثبیت سنت‌ها قرار گرفت. شاعران بزرگی که روزگاری ساختارهای فکری زمان خود را به چالش می‌کشیدند، خود به شخصیت‌هایی تبدیل شدند که نقد آن‌ها دشوار یا نامطلوب به‌نظر می‌رسید.

بااین‌حال، دین زدگی به‌تنهایی توضیح‌دهنده همه مشکلات افغانستان نیست. جامعه افغانستان قرن‌ها درگیر جنگ، ناامنی، فقر، بی‌سوادی و فروپاشی نهادهای مدنی بوده است. جوامعی‌که در شرایط پایدار زندگی می‌کنند، فرصت بیش‌تری برای رشد تفکر علمی و عقلانیت انتقادی دارند. اما وقتی نسل‌های متوالی در فضای جنگ و بحران رشد کنند، دغدغه بقا بر دغدغه اندیشیدن غلبه می‌کند.

خرافه‌پرستی نیز تا حد زیادی محصول همین ناامنی تاریخی است. انسان در شرایطی که احساس ناتوانی می‌کند، به پدیده‌هایی پناه می‌برد که به او احساس کنترل و اطمینان دهد. ازاین‌رو، دعانویسی، فال، جادو، پیشگویی و انواع باورهای غیرعقلانی در جوامعی که از امنیت و آموزش علمی محرومند، به‌راحتی گسترش می‌یابند. بنابراین، خرافه‌پرستی صرفاً ناشی از جهل فردی نیست، بلکه اغلب واکنش فرهنگی به ناامنی و بی‌ثباتی مزمن است.

عامل دیگری که نباید نادیده گرفت، ساختارهای قبیله‌ای و سنتی جامعه است. در بسی موارد، وفاداری به قوم، قبیله، خاندان یا گروه مذهبی از وفاداری به اصول اخلاقی و انسانی مهم‌تر شمرده شده است. در چنین فضایی، عدالت به‌آسانی قربانی تعلقات جمعی می‌شود و فرد به‌جای آن‌که مستقل بیندیشد، خود را موظف به تبعیت از گروه می‌بیند. شعر هر قدر هم که از انسانیت سخن گوید، در برابر چنین ساختارهای ریشه‌داری به‌تنهایی توان چندانی ندارد.

از سوی دیگر، نظام آموزشی ما نیز غالباً نتوانسته میان ادبیات و زندگی پیوند برقرار کند. دانش‌آموزان؛ صنایع ادبی، وزن شعر و معنای واژه‌ها را می‌آموزند، اما کم‌تر فرصت می‌یابند درباره پرسش‌های بنیادی نهفته در متون بحث کنند. آنان می‌آموزند که پاسخ درست را حفظ کنند، نه این‌که پرسش درست را پیدا کنند. درحالی‌که جوهر ادبیات نه در پاسخ‌دادن، بلکه در پرسیدن است.

شاید یکی از دلایل اصلی ناکامی فرهنگ در تحول اجتماعی همین باشد که ما ادبیات را به‌عنوان مجموعه‌ای از پاسخ‌ها آموزش داده‌ایم، نه ابزاری برای اندیشیدن. انسان اخلاقی از راه حفظ نصیحت‌ها ساخته نمی‌شود؛ از راه تمرین قضاوت اخلاقی ساخته می‌شود. جامعه عقلانی از راه انباشتن اطلاعات شکل نمی‌گیرد؛ از راه عادت به پرسش و گفت‌وگو شکل می‌گیرد.

مشکل افغانستان در نهایت کمبود اندرز، شعر، دین، اخلاق یا حکمت نبوده است. ما از همه این‌ها به وفور داشته‌ایم. مشکل این بوده که این سرمایه‌های فرهنگی کم‌تر به نهادهای اجتماعی، مناسبات سیاسی، نظام آموزشی و رفتار روزمره تبدیل شده‌اند. میان آن‌چه می‌گوییم و آن‌چه زندگی می‌کنیم شکاف عمیق وجود دارد. ما قرن‌ها از عشق سخن گفته‌ایم، اما به اندازه کافی مدارا نیاموخته‌ایم. از عدالت شعر سروده‌ایم، اما نهادهای عادلانه نساخته‌ایم. از خرد ستایش کرده‌ایم، اما فرهنگ پرسش‌گری را پرورش نداده‌ایم.

ازاین‌رو، راه برون‌رفت نیز در افزودن شعرهای بیش‌تر یا موعظه‌های بیش‌تر نیست. جامعه افغانستان بیش از هر چیز به احیای روح انتقادی نهفته در میراث فکری خود نیاز دارد؛ به خواندن دوباره مولانا، بیدل، ناصرخسرو و دیگران، نه برای تقدیس آنان، بلکه برای گفت‌وگو با آنان. نیازمند آموزشی است که دانش‌آموز را به پرسیدن تشویق کند، نه فقط به پاسخ دادن. نیازمند دینی است که با عقل و آزادی اندیشه سازگار باشد، نه دینی‌که جای آن‌ها را بگیرد. و نیازمند فرهنگی است که گذشته را نه به‌عنوان پناهگاه که نقطه‌عزیمت برای ساختن آینده بنگرد.

شاید بزرگ‌ترین بحران افغانستان فقر اقتصادی یا حتی فقر سیاسی نباشد؛ بلکه فاصله عمیقی باشد که میان گنجینه عظیم اندیشه در کتاب‌ها و واقعیت زندگی روزمره مردم ایجاد شده است. تا زمانی‌که این فاصله پر نشود، ادبیات ما همچنان باشکوه خواهد ماند، اما جامعه ما از بسی ارزش‌های ستوده‌شده در این ادبیات، محروم خواهد ماند.

منبع: روزنامه هشت صبح

تاریخ:26/6/1405

لینک:

https://8am.media/fa/rich-literature-wounded-society-a-critical-reflection-on-the-relationship-between-culture-religious-overload-ethics-and-rationality-in-afghanistan/

کد مطلب 27376

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 + 0 =