سینمای سوئد با وجود اهمیت خاص خود در اروپا در ایران کمتر شناخته شدهاست. لذا در این سلسله یادداشتها بنا داریم مروری بر ویژگیها، تاریخچه و مهمترین چهره های سینمای سوئد داشته باشیم تا یک تصویر به نسبت دقیق در ذهن مخاطب علاقمند به آشنایی با جامعه و فرهنگ شمال اروپا شکل بگیرد.
برگمان، کارگردان سؤال
اگر در یادداشت اول گفتیم سینمای سوئد را باید از مسیر اخلاق، خانواده و نهاد فهمید، در قسمت دوم باید بر چهرهای مکث کنیم که این سه محور را به زبان جهانی تبدیل کرد: اینگمار برگمان؛ فیلمسازی که بهجای جواب، موقعیت میسازد و آدمها را روبهروی وجدان، تردید و حقیقت رابطه مینشاند.
برگمان را در ایران معمولا یا با هالهای از عظمت دستنیافتنی میشناسیم، یا با سوءتفاهمی قدیمی: اینکه او فقط کارگردان مرگ، سکوت و بحرانهای سختفهم است. اما اگر کمی از این تصویر فاصله بگیریم، چیز سادهتری دیده میشود. برگمان پیش از آنکه فیلمساز ابهام باشد، فیلمساز معنای اخلاقی رابطه است: چطور با پدر و مادرمان زندگی میکنیم، وقتی از آنها رنجیدهایم؟ وقتی ایمان سست میشود، مسئولیت چه میشود؟ وقتی عشق باقی مانده اما زبان از کار افتاده، آیا حقیقت نجاتبخش است یا ویرانکننده؟ حتی مشهورترین آثارش، از مهر هفتم تا نور زمستانی و صحنههایی از یک ازدواج، در نهایت به همین پرسشهای قابلفهم و روزمره برمیگردند؛ فقط با صراحتی که کمتر به خودمان اجازه میدهیم.
پس شاید بهترین معرفی برای برگمان این نباشد که او را کلاسیک بزرگ سینمای اروپا بنامیم، بلکه این باشد که بگوییم: برگمان کارگردان سؤال است. در آثار او، اخلاق معمولا بهصورت موعظه یا حکم ظاهر نمیشود؛ به شکل شک، حس گناه، سکوت، اعتراف و کشمکش میان آدمهایی که هم به نزدیکی نیاز دارند و هم از آن زخمی میشوند. به همین دلیل است که دین، خانواده و هنر در جهان او بارها تکرار میشوند: هر سه، به تعبیر بنیاد برگمان، نهادهاییاند که نیاز انسان به تماس و پیوند را رسمی میکنند، اما همانجا میتوانند به خشونت و سوءفهم هم تبدیل شوند.
زمینه تاریخی و اجتماعی
ریشه این جهان اخلاقی را باید هم در زندگی شخصی برگمان دید و هم در زمانهاش. بنیاد برگمان بهصراحت یادآوری میکند که خانواده، دین و هنر سه موتیف تکرارشونده در آثار او هستند و خانواده در فیلمهایش بیشتر میدان فقدان ارتباط است، نه پناهگاه امن. همین منبع همچنین به بازگشت مداوم او به کودکی خود اشاره میکند: پدری سختگیر و هراسانگیز، مادری محبوب و تجربههای بدنی و روانی تنبیه که در آثار بعدیاش ردی ماندگار گذاشت. از آن سو، در صفحه رسمی مهر هفتم آمده که خود برگمان خطابههای پدرش را یکی از سرچشمههای الهامش میدانست؛ نه فقط از نظر مضمون دینی، بلکه از نظر آن فضای بصری و آیینی کلیسا که تخیل کودکانهاش را پر میکرد. نتیجه این شد که در میانه سوئدی که، به تعبیر بنیاد برگمان، مدرن و تا حد زیادی عرفی شده بود، او بیوقفه به پرسشهای ایمان، گناه، مجازات، سکوت خدا و شکنندگی پیوندهای خانوادگی برگشت. این بازگشت نه نوستالژیک بود و نه تبلیغ دینی؛ بیشتر شبیه نبش زخمهایی بود که جامعه مدرن دوست داشت پشت سر گذاشتهشده تصورشان کند.
شاهدهای سینمایی
اگر بخواهیم فقط سه ایستگاه برای فهم برگمان انتخاب کنیم، یکی از آنها بیتردید مهر هفتم است. صفحه رسمی فیلم آن را نقطه عطفی در کارنامه او میخواند و توضیح میدهد که عنوان فیلم از کتاب مکاشفه میآید؛ همان جایی که از سکوتی در آسمان سخن میرود. در این فیلم، ایمان یک جواب حاضر و آماده نیست، بلکه رنج خواستن یقین است. خود فیلم در خلاصهاش از شوالیهای در جستوجوی معنوی سخن میگوید؛ و همین تعبیر مهم است، چون نشان میدهد برگمان بهجای تعلیم عقیده، وضعیت جستوجو را صورتبندی میکند. این مسیر در نور زمستانی حتی عریانتر میشود: صفحه رسمی فیلم آن را درباره کشیشی میداند که جماعتش در حال آبرفتن است و تردیدهایش مدام بیشتر میشود. در دفتر کار برگمان، هسته اولیه فیلم با عبارت گفتوگو با خدا ثبت شده بود و خود او پایان فیلم را فقط نشانه جنبشهای یک ایمان تازه میدانست: نه بازگشت پیروزمندانه یقین، بلکه انجام وظیفه حتی وقتی پاسخ نرسیده است. اینکه کشیش مراسم را با وجود تنها یک مومن برگزار میکند، در خوانش رسمی بنیاد برگمان دقیقا همین را بیان میکند.
ایستگاه دوم، توتفرنگیهای وحشی است؛ فیلمی که بنیاد برگمان آن را بازبینی یک زندگی در قالب سفر جادهای یک استاد سالخورده توصیف میکند. اهمیت فیلم فقط در مضمون خاطره نیست، در این است که برگمان خودش گفته بود شخصیت ایساک بورگ را از یک سو بر اساس پدرش ساخته و از سوی دیگر سراپا خود او را در آن گذاشته است. همینجاست که پرسش اخلاقی از سطح الهی به سطح وجدان شخصی منتقل میشود: آدمی که موفق بوده، باهوش بوده، محترم بوده، اما ناگهان باید با سردی عاطفی و خودمحوریاش روبهرو شود. جمله مشهور فیلم که او را مقصر احساس گناه میخواند، دقیقا از همین جنس است: نه محکومیت حقوقی، بلکه حسابکشی وجدان.
ایستگاه سوم، صحنههایی از یک ازدواج و بعدتر سونات پاییزی است. در صفحه رسمی صحنههایی از یک ازدواج، برگمان میگوید این مجموعه ادامه تاملات او درباره این واقعیت است که آرمان بورژوایی امنیت میتواند زندگی عاطفی انسان را فاسد و ترسان کند. همان صفحه همچنین نقل میکند که او، حتی در فیلمی که ظاهرا دیگر از خدا حرفی نمیزند، به قداست انسان باور دارد. از اینجا برگمان روشن میشود: مسئله او حذف اخلاق نیست، انتقال کانون اخلاق از آسمان به رابطه انسانی است. سونات پاییزی همین انتقال را در رابطه مادر و دختر تیزتر میکند؛ جایی که فیلم با رویارویی یک پیانیست موفق با دختر بزرگسال نادیدهگرفتهشدهاش تعریف میشود، و مقاله ارزشهای خانوادگی در سایت بنیاد برگمان آن را یکی از شدیدترین صورتهای درام والد-فرزند در کارنامه او میداند.
از کنار هم گذاشتن این نمونهها میشود یک نتیجه روشن گرفت: برگمان اخلاق را از قلمرو حکم به قلمرو رابطه منتقل میکند. در جهان او، خانواده پسزمینه نیست؛ دادگاه وجدان است. به همین دلیل، فیلمهایش بیشتر درباره این نیستند که چه کسی از منظر قانون حق دارد، بلکه درباره ایناند که چه کسی حقیقت رابطه را تحریف کرده، چه کسی شنیده نشده، چه کسی از ترس رنجدادن یا رنجکشیدن ساکت مانده است. بنیاد برگمان در مقاله ارزشهای خانوادگی میگوید خانواده در آثار او تقطیر جامعه است و مناسک تحقیر و شکست ارتباط را آشکار میکند. این تعبیر کمک میکند بفهمیم چرا در برگمان، ایمان و خانواده اینقدر به هم نزدیکاند: هر دو وعده معنا و تماس میدهند و هر دو میتوانند به ناکامی و خشونت هم برسند.
در این میان، سکوت فقط یک شگرد سبکی نیست. در نور زمستانی سکوت به صورت غیبت پاسخ الهی و فرسودگی ایمان ظاهر میشود؛ در صحنههایی از یک ازدواج به صورت ناتوانی دو آدم باسواد و متمدن از گفتن چیز درست در لحظه درست؛ و در خوانشهای رسمی و انتقادی ثبتشده در وبسایت بنیاد برگمان درباره پرسونا، حتی به چیزی شبیه قدرت، دام و فروریختن نقاب تبدیل میشود. به همین دلیل، دشواری برگمان از جنس پیچیدهگویی نیست؛ از جنس بیپناهکردن مخاطب در برابر سوالهای آشنایی است که معمولا با شلوغی زندگی از آنها فرار میکنیم. این، بهگمان برخی، راز دوام اوست: حتی وقتی از خدا حرف میزند، در اصل دارد از انسان میپرسد با دیگری چه میکند.
اینجا برای مخاطب ایرانی چه مهم است؟
برای مخاطب ایرانی، برگمان از جایی آشنا میشود که شاید در نگاه اول بعید به نظر برسد: از راه وجدان، قضاوت و حقیقت رابطه. ما هم فرهنگی داریم که خانواده در آن مرکز ثقل است و مفاهیمی مثل تقصیر، آبرو، مسئولیت و رنج عاطفی وزن زیادی دارند. تفاوت در این است که در بسیاری از موقعیتهای فرهنگی ما، اخلاق رابطه اغلب پشت تعارف، ملاحظه، حفظ ظاهر یا فشار جمعی پنهان میشود؛ اما برگمان همان تعارضها را بیپردهتر و درونگراتر روی میز میگذارد. او کمتر میپرسد مردم چه میگویند؟ و بیشتر میپرسد تو با نزدیکترین آدم زندگیات چه کردهای؟ این جابهجایی برای خواننده ایرانی مهم است، چون نشان میدهد بحران خانوادگی فقط مسئله ساختار اجتماعی نیست؛ مسئله زبان، سکوت، نشنیدن و ناتوانی از اعتراف هم هست. در عین حال، یک سوءتفاهم رایج را باید کنار گذاشت: برگمان ضدخانواده نیست. برعکس، خانواده برای او آنقدر مهم است که بارها به آن برمیگردد؛ درست چون در آن، نیاز انسان به محبت و همزمان استعدادش برای صدمهزدن با حداکثر شدت دیده میشود. اگر بخواهیم از این یادداشت یک پرسش برای بحث برداریم، شاید این باشد: در رابطه، کدام ویرانگرتر است، دروغی که آرامش را حفظ میکند، یا حقیقتی که دیر گفته میشود؟
جمعبندی و پیشنهاد تماشا
اگر قرار باشد برگمان را فقط با یک جمله جمعبندی کنیم، شاید این باشد: او کارگردان انسان تنها در برابر وجدان خویش است، اما این تنهایی را همیشه در میان دیگران نشان میدهد. در خانواده، در ازدواج، در کلیسا، در خاطره. برای شروع تماشا، یک مسیر کمریسک میتواند این باشد: برای بعد ایمان و تردید، مهر هفتم؛ برای وجدان و حسابکشی شخصی، توتفرنگیهای وحشی؛ و برای فهمیدن اینکه برگمان چگونه اخلاق را به زبان رابطه ترجمه میکند، صحنههایی از یک ازدواج. در قسمت بعد، از برگمان سوال به خود زبان سینمای سوئد میرسیم: سکوت، نور، مینیمالیسم و اینکه چرا در فیلمهای سوئدی، فرم هم خودش بخشی از اخلاق است.
نظر شما