در شرایطی که نگرانیها درباره احتمال وقوع جنگ میان ایران و ایالات متحده رو به افزایش است، پرسشهای متعددی مطرح میشود: آیا آمریکا واقعاً قصد دارد خاورمیانه را به آتش بکشد؟ رهبر ایران وقتی میگوید جنگ کل منطقه را دربرخواهد گرفت، دقیقاً به چه معنا اشاره دارد؟ آیا روسیه و چین صرفاً تماشاگر خواهند ماند؟ ایران تا چه مدت میتواند هزینههای یک جنگ تمامعیار را تحمل کند و محاصره تنگه هرمز را ادامه دهد؟ و آیا «گفتوگوهای جدی» میتواند به صلحی پایدار میان ایران و آمریکا، و بهطور کلی با اسرائیل، منجر شود؟
من به این پرسشها از دو منظر مینگرم: نفت و هژمونی.
از زمانی که دونالد ترامپ به ریاستجمهوری رسید، بلافاصله با دو چالش اساسی روبهرو شد: بدهی عظیم ملی و تمسخر فزاینده جهانی که آمریکا دیگر ابرقدرت بلامنازع نیست و جهان در حال گذار از نظم تکقطبی به نظم چندقطبی است. پاسخ به این دو چالش چگونه ممکن است؟ اگر به اقدامات او بنگریم—اقداماتی که اغلب شتابزده، واکنشی و غیرقابل پیشبینی خوانده میشوند—این اقدامات منطق راهبردی روشنی مییابند.
اگر جهان دیگر آمریکا را بهعنوان تنها ابرقدرت به رسمیت نمیشناسد، پس نظم پس از جنگ جهانی دوم که ایالات متحده برای حفظ هژمونی خود بنا نهاد، چه فایدهای دارد؟ بنابراین، پیش از آنکه نظامی دیگر جایگزین شود، چرا خود آمریکا آن را ویران نکند؟ این روند بلافاصله پس از آغاز دولت ترامپ شروع شد. نخستین نشانه، سخنرانی معاون رئیسجمهور، جی.دی. ونس، در کنفرانس مونیخ بود؛ جایی که با لحنی تحقیرآمیز از شرکای اروپایی ناتو خواست مسئولیتهای مالی و نظامی اتحاد فراآتلانتیک را بر عهده گیرند.
در ادامه، اقدامات مهم دیگری رخ داد که پایان یک عصر را نوید میداد؛ از جمله انتقاد ایلان ماسک از مفاهیم «برابری، تنوع و شمول» پس از آتشسوزیهای لسآنجلس—ارزشهایی که با نظم غربی پس از جنگ پیوند خوردهاند—و سپس تعطیلی آژانس توسعه بینالمللی آمریکا (USAID) که مأمور ترویج ارزشهای دموکراتیک، حقوق بشر، جنبشهای زنان و آزادی بیان بود؛ آن هم زیر پوشش پروژههای بشردوستانه.
چالش اصلی آمریکا در دهه گذشته، رشد شتابان اقتصاد چین و پیشرفتهای آن در فناوریهای نوین بوده است. ابتکار «کواد» با هدف مهار چین شکل گرفت و هند بهعنوان بازیگری محوری در منطقه در نظر گرفته شد. پس از ۱۱ سپتامبر، آمریکا با سرمایهگذاری گسترده شرکتهای آمریکایی و فراهمکردن دسترسی نیروی کار فناوری هند به بازار کار آمریکا، اقتصاد هند را تقویت کرد.
با این حال، عملکرد نهچندان موفق ارتش هند در برابر پاکستان در مه ۲۰۲۵ توان واقعی هند را آشکار ساخت: اگر هند قادر به مقابله با پاکستان نیست، چگونه میتواند در برابر چین بایستد؟ در مقابل، استفاده پاکستان از تسلیحات چینی در برابر تسلیحات غربی هند، برداشتها از برتری فناورانه چین را تقویت کرد.
اکنون به رویدادهای پس از آن بنگریم.
ترامپ جنگ تعرفهای را تشدید کرد. کالاهای هندی بهشدت مشمول تعرفه شدند و حتی بهدلیل خرید نفت روسیه تنبیه اضافه دریافت کردند. جالب آنکه چین و اروپا—دو خریدار بزرگ دیگر انرژی روسیه—مشمول این مجازات نشدند. تنها هند بود که تحت فشار و تحقیر قرار گرفت و سرانجام تسلیم شد و خرید نفت روسیه را بهطور چشمگیری کاهش داد. سپس، تنها یک روز پیش از آنکه ترامپ اعلام کند هند از این پس نفت ونزوئلا را خریداری خواهد کرد—کشوری که آمریکا پس از ماجرای مادورو در اوایل سال عملاً کنترل آن را در دست گرفته بود—این تصمیم علنی شد.
این تحولات، شاید پاسخ پرسشهای آغازین ما درباره وضعیت کنونی ایران را روشن کند.
حفظ تولید نفت آمریکا در ظرفیت کامل و در عین حال احیای معنادار تولید ونزوئلا مستلزم آن است که قیمت جهانی نفت در بازهای حدود ۷۰ تا ۸۰ دلار برای هر بشکه باقی بماند. قیمتهای پایینتر از این سطح، سرمایهگذاری در حفاریهای جدید را دلسرد میکند و به کاهش تدریجی تولید میانجامد. آستانه ونزوئلا حتی بالاتر است: با وجود هزینههای استخراج زمینشناختی نسبتاً پایین، نفت سنگین این کشور نیازمند رقیقکننده، فرآوری و تعمیرات گسترده زیرساختی است؛ آن هم در کنار ریسکهای سیاسی و عملیاتی.
از این منظر، نگرانیها درباره محاصره تنگه هرمز توسط ایران—که میتواند ۲۰ درصد از عرضه نفت جهان را مختل کند—کاملاً با منافع آمریکا سازگار است. اگر قیمت نفت از ۹۰ دلار در هر بشکه فراتر رود—در حالی که از آغاز این درگیری و در پی اعتراضات در ایران، در ماه گذشته نزدیک به ۱۰ دلار افزایش یافته—سرمایهگذاری شرکتهای نفتی آمریکا در پروژههای پرهزینه ونزوئلا توجیهپذیر میشود؛ پروژههایی که اکنون تحت کنترل کامل آمریکا قرار دارند. قیمتهای بالاتر نفت همچنین هزینه کالاهای چینی را افزایش میدهد و رقابتپذیری کالاهای آمریکایی را، در چارچوب بازسازی پایگاه صنعتی آمریکا و با دسترسی به نفت ونزوئلا با هزینهای ظاهراً کمتر، تقویت میکند.
و اگر آمریکا مصمم است نظم پس از جنگ را برچیند و منافع خود را به آن سوی آتلانتیک محدود کند—چنانکه با بازتعریف مفهوم «غرب» از سوی وزیر خارجه مارکو روبیو نشان داده شده—و در پی انحصار مطلق بر تولید جهانی نفت باشد، آنگاه قطع عرضه نفت خاورمیانه و کاهش، اگر نه حذف، رقابت برای نفت ونزوئلا منطقی به نظر میرسد.
بر این اساس، سناریوی محتمل جنگ و پیامدهای آن میتواند چنین باشد:
آمریکا حملهای گسترده آغاز میکند و ایران در پاسخ، با موجهای پیدرپی حملات موشکی اسرائیل و دیگر اهداف آمریکایی در خاورمیانه را هدف قرار میدهد. گزارشهایی از فرود شانزده هواپیمای باری چینی در ایران طی هفته گذشته و نمایش دیواری در ایران که لاشه ناو هواپیمابر آمریکایی «آبراهام لینکلن» را نشان میداد، گمانهزنیهایی را برانگیخته که شاید چین موشکهای ضدناو DF-21 در اختیار ایران گذاشته باشد.
اگر این فرض درست باشد، یا اگر ایران با موشکهای مافوقصوت بومی خود یک ناو هواپیمابر یا دیگر شناورهای جنگی آمریکا را غرق کند، واکنش محتمل آمریکا میتواند حملهای هستهای باشد؛ که در آن صورت، ایران ممکن است با حمله هستهای به اسرائیل پاسخ دهد. به یاد داشته باشیم که دانشمندان ایرانی گفتهاند میتوانند طی چند روز—نه چند هفته—یک بمب بسازند. اسرائیل را میتوان بخشی از همان پروژه پس از جنگ دانست که اکنون خود به باری بر دوش آمریکا تبدیل شده است. صداهایی که از مطالبات بیپایان نتانیاهو خسته شدهاند و از این نگرانی که اسرائیلیها سیاست آمریکا را دیکته میکنند، رو به افزایش است.
نکته قابل توجه آنکه کره شمالی نیز اکنون آشکارا در حمایت از ایران وارد میدان شده است. این تحولات بهروشنی نشان میدهد که روسیه و چین صرفاً تماشاگر کنار زمین نیستند.
در نهایت، صدراعظم آلمان، فریدریش مرتس، اخیراً تمایل خود را برای دستیابی به سلاح هستهای ابراز کرده است. ایران قطعاً بیش از آلمانیها یهودیان را نکشته است—این تاریخ است. و این، آخرین بخش از روایت پس از جنگ درباره یهودستیزی را نیز روشن میکند.
نویسنده: دکتر حسن ظفر
https://www.thefridaytimes.com/02-Feb-2026/war-oil-hegemony-us-iran-crisis-global-power
نظر شما