بسنت یکی از محبوبترین جشنهای بهاری در شبهقاره است که از دیرباز نویدِ نسیمهای گرم و شکوفاییِ مزارع خردل را میداد. در لاهورِ قدیم، بسنت رویدادی سالانه و پرشور بود. با نزدیک شدن به بهار، شهر جامهای «بسنتی» (زرد) به تن میکرد—از بادبادکهای رنگین که آسمان را میپوشاندند تا مردمانِ شادپوش در لباسهای زردِ درخشان.
بامها به میدانهای همگانی بدل میشدند؛ با ضرباهنگِ دُهُل و فریادهای شادمانهی «بو کاتا!» (بانگ پیروزی هنگام بریدن نخِ بادبادکِ رقیب). برای لحظهای، گویی تمام شهر یکی میشد و در سرخوشیِ بهار همدلانه سهیم. این جشنی فراتر از مرزبندیها بود: در تاریخ، هندوها، مسلمانان و سیکها همگی در بسنت مشارکت میکردند و بدینسان، ماهیت آن بهمثابه آیینی فرهنگی-فصلی—نه مناسکی وابسته به یک دین—آشکار میشد.
در سالهای اخیر—بهویژه در دورههایی که بسنت به دلایل ایمنی ممنوع شد—بحثهایی درباره ماهیت واقعیِ بسنت درگرفت. برخی آن را ریشهدار در رویدادی دینی دانستند و برخی دیگر صرفاً جشنِ عامیانهی فصل. یکی از ادعاهای مناقشهبرانگیز، پیوند دادنِ بسنت با یادِ پسری هندو به نام «حقیقترای» و رنگآمیزیِ فرقهایِ جشن بود.
منتقدان ادعا کردند که «بسنت پنجمی» (پنجم بهار) به یادِ شهادتِ حقیقترای برگزار میشود و بنابراین بزرگداشتی دینیِ هندو است. اما این ادعا از نظر تاریخی محل تردید است و بررسی گذشتهی پربارِ بسنت تصویری بسیار گستردهتر ارائه میدهد.
داستانِ حقیقترای به سدهی هجدهم بازمیگردد و بهتدریج با فولکلورِ بسنت درهم تنیده شد. بنا به گزارش تاریخنگارانِ دورهی استعمار، حقیقترای پوری، پسری هندو از سیالکوت، درگیرِ منازعهای دینی شد. ویلیام ریجوی مینویسد:
«حقیقترای فرزندِ بگمالا کهتری از طایفهی پوری و ساکنِ سیالکوت بود. نام مادرش کُوران بود. در هفتسالگی نزد یک مولوی به مکتب رفت. در دوازدهسالگی با دخترِ کرپال سینگ ازدواج کرد. پس از ازدواج، هنگام درسخواندن در مسجد با همکلاسانِ مسلمانش مشاجرهای یافت. آنان به بَهوانی (الهه دورگا، همسر شیوا) اهانت کردند و او خشمگین شد و در پاسخ به فاطمه (س)، دختر پیامبر (ص)، اهانت کرد. مسلمانان نزد قاضی شکایت بردند و قاضی حکمِ مرگ داد. حاکمِ شهر به ملاحظهی رعایای هندو دخالت نکرد و پرونده به صوبهی لاهور رفت. سرانجام به او دو راه پیشنهاد شد: یا اسلام آورد و با دخترِ صوبه ازدواج کند، یا کشته شود. نوجوان دلیر مرگ را برگزید و در لاهور کشته شد. این واقعه در سال ۱۷۳۴ میلادی رخ داد».
امتناعِ حقیقترای از ترکِ دین، او را برای بسیاری به نمادی پرقدرت بدل کرد و مرگش بهمنزلهی شهادت تلقی شد.
«گزتییر لاهور» در دورهی بریتانیا تصریح میکند که در درگاهِ شاهحسین، نمایشگاهِ بزرگِ بسنت برگزار میشد و بنا بر گزارش، ۴۰ تا ۵۰ هزار نفر گرد میآمدند.
سید محمد لطیف، تاریخنگارِ قرن نوزدهم، مینویسد پس از اعدامِ حقیقترای، یادمانی کوچک (سمادهی) برای او ساخته شد و هندوهای بسیاری برای ادای احترام به آنجا میآمدند. به گفتهی لطیف، بهتدریج در ایامِ بسنت، نمایشگاهی سالانه در آن مکان برپا شد و بدینسان بزرگداشتِ بهار با یادِ حقیقترای درهم آمیخت.
در گذر زمان، این «ملای بسنت» در آرامگاهِ حقیقترای به سنتی پررونق برای استقبال از بهار بدل شد. از همینرو برخی پنداشتند بسنتِ لاهور اساساً آیینی دینیِ هندو در یادبودِ حقیقترای بوده است.
در اواخر دورهی استعمار—زمانی که هویتهای فرقهای هندو-مسلمان تنشآلود بود—چهرهی حقیقترای برجستهتر شد و بهعنوان «دهرمویر» (قهرمانِ وفادار به دین) ستایش گردید. حتی نمایشنامهها و سرودههایی دربارهی او اجرا شد و در فرهنگِ عمومی با بسنت گره خورد.
بااینحال، بررسی دقیقِ زمانبندیهای تاریخی و سنتهای محلی نشان میدهد که پیوندِ داستانِ حقیقترای با بسنت امری متأخر بوده است. خودِ روایتِ لطیف نشان میدهد که بزرگداشتِ حقیقترای به نمایشگاهِ موجودِ بسنت افزوده شد، نه آنکه بسنت برای او پدید آمده باشد.
بسنت بهمثابه جشنی فصلی در پنجاب، دههها پیش از شهادتِ حقیقترای در ۱۷۳۴ وجود داشت. این جشنِ فرهنگیِ پویا از پیش برقرار بود و در لاهور، یادِ حقیقترای بعدها به آن افزوده شد تا در روزی مهم، ادای احترام شود.
شواهد نشان میدهد که در ایامِ بسنت، جامعهی هندو یادِ فداکاریِ حقیقترای را گرامی میداشت، اما خودِ بسنت جشنی بهاری و فراگیر باقی میماند. حتی در نشریاتِ اوایل قرن بیستم که به بسنت میپرداختند، یادِ حقیقترای بخشی از مراسم بود، نه تمامِ آن. هویتِ بسنت همواره گستردهتر از یک روایتِ دینیِ واحد بوده است.
پیش از تقسیمِ هند در ۱۹۴۷، بسنتِ لاهور هرگز انحصاریِ یک دین نبود. هندوها، مسلمانان، سیکها و دیگران با شوق در سراسر شهر آن را جشن میگرفتند. پس از ماجرای حقیقترای، برخی مسلمانان بنا بر احساسات شخصی، از شرکت در بسنتِ «کوت خواجه سعید» کناره گرفتند، اما این به معنای ترکِ بسنت نبود؛ آنان جشن را در نقاط دیگرِ لاهور با همان شور ادامه دادند—از جمله در آرامگاهِ صوفیِ مادهو لال حسین (شاهحسین)، که خود به رویدادی بزرگ بدل شد. «گزتییر لاهور» شمارِ حاضرانِ آن را دهها هزار نفر ثبت کرده است و حتی مهاراجه رنجیت سینگ برای شرکتکنندگان معافیتهای مالیاتی قائل شد.
برچسب زدنِ بسنت بهعنوان جشنی صرفاً دینی از نظر تاریخی نادرست است؛ این جشن، در روح و عمل، آیینی فرهنگیِ بهاری و میراثی مشترک بوده است. جالب آنکه برخی منابعِ رسمی آن را در فهرستِ جشنهای هندو و برخی دیگر در میان جشنهای مسلمانان آوردهاند—که خود نشان از درهمتنیدگیِ زندگیِ فرهنگیِ پنجاب دارد.
سیکها نیز سنتِ دیرینهای در بسنتِ لاهور داشتهاند. به روایتِ آغا اشرف: «در بسنت پنجمی، سیکها در گوردوارهی گورو مانگت گرد میآمدند؛ بادبادکها به هوا میرفت و شادی فراگیر میشد. در سراسر لاهور—هندو، مسلمان، سیک—آنقدر بادبادک پرواز میکرد که آسمان دیده نمیشد».
نویسندگان و شاهدانِ معاصر نیز تأکید کردهاند که بسنت نه مناسکِ عبادتی، بلکه شادی، همبستگی و آمدنِ بهار است. هنری ای.آر. فولر، سفرنامهنویسِ آمریکایی، در ۱۹۱۸ گزارش داد که گرایشهای مذهبی در آن روز حداقلی بود و مردم عمدتاً به شادمانیِ بسنت میپرداختند.
در خاطراتِ محلی، این برداشت بهروشنی رد شده که بسنت «جشنی هندو» است. مسعود حیات مینویسد: «بسنت جشن دینی نیست… مسلمان، هندو، سیک، مسیحی—همه شرکت میکردند؛ همانگونه که ورزشها برای همهاند، بسنت هم برای همه است».
خاطراتِ لاهوریهای قدیم نیز همین را تأیید میکند: شهری که در بسنت رنگ میگرفت، همگان را—بیاعتنا به دین—به بامها و میدانها میکشاند. یونس ادیب میگوید: «مردمِ لاهور بسنت را نه بهعنوان هندو یا مسلمان، بلکه بهعنوان جشنِ فصلیِ شهر برگزار میکردند… بسنت پایانِ زمستان است».
شفقت حسین شرافت نیز توضیحی علمی میدهد که بسنت قرنها جشنِ صرفاً فصلی بوده و واژهی آن از ریشههای سانسکریتِ «بَس» (عطر) و «اَنت» (رنگ) میآید؛ و اینکه جشن در «کوت خواجه سعید» پیش از ماجرای حقیقترای نیز برگزار میشده است.
از مجموعِ این گواهیها روشن میشود که داستانِ حقیقترای زادگاهِ بسنت نیست و فروکاستنِ بسنت به یک یادبودِ دینی، سادهسازیِ نادرست است. حتی در سنتِ هندو نیز «بسنت پنجمی» بیش از هر چیز به الههی دانش و دگرگونیِ فصلها مربوط است.
برای قرنها—پیش و پس از تقسیم—بسنت در لاهور جشنی مردمی و فرادینی بوده است؛ نمادِ سرزندگیِ بهار، نیازِ انسانی به جشن، و آمیزهی همزیستانهی فرهنگها. نامیدنِ بسنت بهعنوان جشنی صرفاً مذهبی نادرست است؛ این آیینِ بهاری بخشی از میراثِ مشترکِ دیرپایِ شبهقاره است و هرگاه برگزار میشود، همان روحِ جاودانِ همدلی، امید و نوزایی را بازمیتاباند—فراتر از هر افسانه یا جامعهی واحد.
نویسنده: طلحه شفیق
نظر شما