۱۴ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۲:۵۳

جنگ آمریکا با ایران چگونه افسانه «جهان چندقطبی» را فرو ریخت

جنگ با ایران افسانه «جهان چندقطبی» را فرو ریخت

انعکاس اخبار تجاوز آمریکا و رژیم منحوس اسرائیل در رسانه های سری لاتکا
جنگ با ایران  افسانه «جهان چندقطبی» را فرو ریخت

جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، که اکنون وارد ششمین هفته خود شده، به عملی از تجاوز آشکار و فهرستی از جنایات بالقوه جنگی تبدیل شده است. حقوق بین‌الملل و نظم جهانی مبتنی بر قواعد، که زمانی خود آمریکا مدافع آن بود، اکنون در ویرانی قرار دارند. در میان دیگر پیامدها، این درگیری در خاورمیانه و یک‌قطبی بی‌رقیب آمریکا، شعار پر سر و صدای شکل‌گیری یک جهان چندقطبی در نظام بین‌الملل را در هم شکسته است. اگر چیزی ثابت شده باشد، این است که این تصور، خیالی زودرس و پیش‌افتاده بوده است.

احتیاط‌گرایی مبتنی بر پرهیز از ریسک و بازرگانی‌گرایی معامله‌محور در سیاست خارجی چین، هیچ تمایلی به ورود در درگیری خاورمیانه ندارد. این در حالی است که خود چین روزانه ۱.۴ میلیون بشکه نفت از ایران وارد می‌کند که معادل ۱۳ درصد از نیاز این کشور است. در مجموع، روزانه ۵.۴ میلیون بشکه نفت که مقصد آن چین است از تنگه هرمز عبور می‌کند. با وجود ذخایر بلندمدت نفتی چین، یک جنگ طولانی می‌تواند امنیت انرژی این کشور را تهدید کند.

مهلت تعیین‌شده توسط دونالد ترامپ برای «روز نیروگاه» و «روز پل» — برای انفجار زیرساخت‌های غیرنظامی ایران در صورتی که تهران از باز کردن تنگه هرمز خودداری کند — قرار بود ساعت ۸ شب روز سه‌شنبه به پایان برسد و زمینه را برای تشدید خطرناک درگیری در خاورمیانه فراهم کند.

جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، که اکنون وارد ششمین هفته خود شده، به عملی از تجاوز آشکار و فهرستی از جنایات بالقوه جنگی تبدیل شده است. حقوق بین‌الملل و نظم جهانی مبتنی بر قواعد، که زمانی خود آمریکا مدافع آن بود، اکنون در ویرانی قرار دارند. در میان دیگر پیامدها، این درگیری در خاورمیانه و یک‌قطبی بی‌رقیب آمریکا، شعار پر سر و صدای شکل‌گیری یک جهان چندقطبی در نظام بین‌الملل را در هم شکسته است. اگر چیزی ثابت شده باشد، این است که این تصور، خیالی زودرس و پیش‌افتاده بوده است.

برای نزدیک به دو دهه، همزمان با افزایش وزن اقتصادی آسیا، سیاست‌گذاران و پژوهشگران از ظهور یک جهان چندقطبی سخن گفته‌اند. هندی‌ها از جمله قوی‌ترین مدافعان این ایده بودند، همان‌طور که چینی‌ها، آفریقای جنوبی و بسیاری از کشورهای جنوب جهانی نیز چنین دیدگاهی داشتند. گروه بریکس، متشکل از قدرت‌های نوظهور و نام‌گذاری‌شده بر اساس کشورهای بنیان‌گذار، به‌عنوان نشانه‌ای از یک نظام چندقطبی توصیف می‌شد.

با این حال، جنگ آمریکا علیه ایران، این تصور چندقطبی را در هم شکسته است. آنچه مشاهده می‌شود، رفتاری دولتی است که به اوج یک‌قطبی شباهت دارد؛ وضعیتی که در آن هیچ قدرت رقیبی توان مهار آن را ندارد.

نکته جالب این است که بیش از آزادی عملی که ایالات متحده از آن برخوردار است، این بی‌تفاوتی منفعلانه سایر قدرت‌های بزرگ است که کل نظریه ظهور چندقطبی را به چالش می‌کشد.

درک اینکه چرا دولت‌ها یا کل نظام بین‌الملل چنین رفتاری دارند، صرفاً یک تمرین دانشگاهی نیست. این موضوع می‌تواند درس‌های مهمی برای کشورهایی مانند کشور ما فراهم کند؛ کشورهایی که در حال حرکت در نظام بین‌المللی سیالی هستند که شاهد انتقال قدرت از غرب به جنوب جهانی است، اما رفتار دولت‌ها هنوز این تغییر را منعکس نکرده است.

بسیاری از تحلیل‌گران راهبردهای مختلفی از جمله «پوشش ریسک»، «موازنه‌سازی» یا «هم‌سویی با قدرت غالب» را برای تأمین امنیت کشورهای کوچک و متوسط در مواجهه با تغییر سریع توازن قدرت در نظام بین‌الملل پیشنهاد می‌کنند. با این حال، خطر آن وجود دارد که چنین اقداماتی اگر زودتر از موعد اتخاذ شوند، به جای افزایش امنیت، آن را کاهش دهند. در نهایت، زمانی که بحران به نقطه حساس برسد، متحدان بالقوه برای کمک حاضر نخواهند شد. ایران اکنون این واقعیت را به‌سختی تجربه می‌کند. ونزوئلا نیز چنین تجربه‌ای داشته و کوبا نیز ممکن است با آن مواجه شود. این خطر لزوماً به شکل تهدید نظامی ظاهر نمی‌شود، بلکه بیشتر احتمال دارد به صورت یک شوک اقتصادی فلج‌کننده بروز کند.

برای شروع، انتقال عظیم قدرت در نظام بین‌الملل یک واقعیت است. سهم آسیا از تولید ناخالص داخلی جهانی از ۱۸ درصد در سال ۱۹۸۰ به ۴۵ درصد در سال ۲۰۲۵ افزایش یافته است. اقتصادهای پیشرفته که در سال ۱۹۸۰ سه‌چهارم تولید ناخالص جهانی را در اختیار داشتند، سهمشان به ۴۰ درصد کاهش یافته است.

با این حال، انتقال قدرت به آسیا در اصل انتقال قدرت به چین بوده است؛ کشوری که سهمش از تولید ناخالص داخلی اسمی جهانی از ۱.۸ درصد در سال ۱۹۸۰ به ۱۶ درصد در سال ۲۰۲۵ رسیده است. در همین بازه زمانی، سهم هند از ۱.۷ درصد به ۳.۵ درصد افزایش یافته است.

بنابراین، اگر قدرت اقتصادی معیار اصلی باشد، پیش از هر نوع چندقطبی، باید انتظار یک نظام دوقطبی را داشت. در واقع، سهم فعلی قدرت نسبی چین در مقایسه با ایالات متحده (۲۵ درصد) از سهم اتحاد جماهیر شوروی در اوج قدرتش بیشتر است (زمانی که اقتصاد شوروی تنها نصف اقتصاد آمریکا بود). همچنین، بر اساس برابری قدرت خرید، تولید ناخالص داخلی چین از آمریکا بیشتر است.

با این حال، قدرت اقتصادی به‌تنهایی یک قطب ایجاد نمی‌کند. ژاپن در دهه ۱۹۸۰ و اروپای غربی پس از جنگ جهانی دوم، با وجود قدرت اقتصادی قابل توجه، همچنان به‌عنوان پایگاه‌هایی از نظم غربی به رهبری آمریکا عمل کردند. تنها قطب بالقوه سوم در نظام بین‌الملل، هند است. اما ظهور هند به‌عنوان یک قطب مستقل، دست‌کم به ۲۵ سال زمان و دولتی از حزب کنگره نیاز دارد.

قدرت نسبی به‌تنهایی یک قطب نمی‌سازد؛ بلکه نیازمند ایدئولوژی، منافع سیاست خارجی و درک مشخصی از تهدید است.

تنها چین همه این ویژگی‌ها را داراست. روسیه، با وجود اینکه یک ابرقدرت نظامی است، چنین ویژگی‌هایی ندارد — هرچند توانایی برهم زدن معادلات را دارد.

بنابراین، سکوت و همراهی چین باید بسیاری از ناظران را به تأمل وادارد، به‌ویژه آن‌هایی که سال‌ها هشدار می‌دادند چین در حال ظهور، می‌تواند یک قدرت تهاجمی و سلطه‌گر باشد.

استدلال رایج اکنون این است که چین در حال تماشای اشتباهات آمریکا در مدیریت جنگ است و مطابق با این اصل منسوب به ناپلئون که «وقتی دشمن در حال اشتباه کردن است، دخالت نکن»، از دور نظاره‌گر وضعیت است.

اما این تحلیل، هزینه اعتباری‌ای را که چین از این بی‌عملی متحمل می‌شود، نادیده می‌گیرد. صرف داشتن قدرت، یک کشور را به قدرت بزرگ تبدیل نمی‌کند؛ اعتبار یک قدرت بزرگ از تمایل آن به استفاده از قدرت و پذیرش پیامدهای آن ناشی می‌شود.

نظام بین‌المللی‌ای که از دل ویرانه‌های جنگ آمریکا علیه ایران شکل می‌گیرد، ارزش و اعتبار کمتری برای چین نسبت به گذشته قائل خواهد شد.

تمام این موارد، رفتار چین را که به بیانیه‌های معمول نگرانی و محکومیت محدود شده، زیر سؤال می‌برد.

برای درک این موضوع، باید به فرآیند تصمیم‌گیری در سیاست خارجی چین توجه کرد. در دهه‌های اولیه و تحت رهبری مائو، چین یک کشور انقلابی بود که به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم در کره شمالی، ویتنام و بخش زیادی از هندوچین درگیر شد.

با این حال، مائو آخرین رهبر کمونیست انقلابی چین بود. پس از او، نسل‌هایی از ملی‌گرایان چینی محتاط روی کار آمدند که به درون‌گرایی روی آوردند و بر توسعه اقتصادی داخلی تمرکز کردند.

در ادامه، با تبدیل چین به یک قدرت اقتصادی پس از سال ۲۰۰۰، این ملی‌گرایی محتاط با دیپلماسی اقتصادی همراه شد و به اصول راهنمای سیاست خارجی تبدیل گردید. بعدها، با گسترش دیپلماسی اقتصادی، این رویکرد ویژگی‌های بازرگانی‌گرایانه پیدا کرد. در حدود ۱۵ سال گذشته، چین نوعی بازرگانی‌گرایی را دنبال کرده که تفاوت چندانی با رویکردی که دونالد ترامپ در قبال شرکای تجاری‌اش تهدید می‌کند ندارد.

این بازرگانی‌گرایی محتاط و معامله‌محور در سیاست خارجی چین، تمایلی به ورود در درگیری خاورمیانه ندارد، با وجود اینکه چین روزانه ۱.۴ میلیون بشکه نفت از ایران وارد می‌کند که ۱۳ درصد از نیاز آن است. در مجموع، ۵.۴ میلیون بشکه نفت در روز که مقصد آن چین است، از تنگه هرمز عبور می‌کند. با وجود ذخایر بلندمدت، یک جنگ طولانی می‌تواند امنیت انرژی چین را تهدید کند.

در طول زمان، رفتار راهبردی چین تغییر خواهد کرد. اما در حال حاضر، همچنان از این اصل دنگ شیائوپینگ پیروی می‌کند: «قدرت خود را پنهان کن و زمان را به نفع خود نگه‌دار.»

وب‌سایت : دیلی میرور -نویسنده :  رانگا جایاسوریا (Ranga Jayasuriya)

تاریخ انتشار -میلادی: ۸ آوریل ۲۰۲۶  -شمسی: ۱۹ فروردین ۱۴۰۵

https://www.dailymirror.lk/print/opinion/How-Americas-war-on-Iran-has-shattered-the-myth-of-a-multipolar-world/172-337426

کد خبر 26255

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 7 =