از نظر تاریخی، بنگشها برای قرنها در منطقه کُرَم حضور داشتهاند؛ چنانکه امپراتور مغول بابر در جریان لشکرکشی سال ۱۵۰۵ خود حدود ۵۶۰۰ نفر جمعیت بنگش را در آنجا ثبت کرده و این ناحیه را یکی از چهارده ولایت تحت نفوذ کابل برشمرده است. این قبیله عمدتاً سنیمذهب است، اما با تقسیمات فرقهای روبهرو بوده است، بهویژه در کُرَم که بنگشهای شیعه در میان تنشها با گروههای همسایه مانند تُریها زندگی میکنند. یکی از دستاوردهای برجسته این قبیله در دوران مغول با ظهور «محمد خان بنگش» (حدود ۱۶۶۵–۱۷۴۳) تحقق یافت؛ سرداری از بنگش که به یکی از فرماندهان اصلی نظامی تبدیل شد و لقب «نوّاب غظنفر جنگ» را دریافت کرد و دولت نیمهمستقل فرخآباد را در شمال هند تأسیس نمود و بدین ترتیب نفوذ بنگشها را از مرزهای قبیلهای به عرصه اداری امپراتوری گسترش داد.
در روزگار معاصر، جوامع بنگش ضمن پایبندی به «پشتونوالی» ـ قانوننامه قبیلهای تأکیدکننده بر شرافت، مهماننوازی و انتقام ـ با اصطکاکهای ژئوپولیتیکی در امتداد مرز افغانستان و پاکستان مواجهاند؛ از جمله حضور شورشیگری و مناقشات منابع در منطقه کُرَم. پایداری آنها در برابر یورشهای تاریخی و تطبیقهای داخلی مشهود است، هرچند بهسبب انزوای جغرافیایی و مستندسازی محدود، این قبیله در روایتهای کلان پشتونها کمتر بازتاب یافته است.
خاستگاه و هویت
نَسَب و ساختار قبیلهای
قبیله بنگش که در شاخه کارلانیِ پشتونها طبقهبندی میشود، سنت شجرهنامهای پدرتبار خود را تا قیس عبدالرشید ـ نیای افسانهای پشتونها ـ پی میگیرد و این سلسله به اسماعیل، ملقب به بنگش، میرسد که در برخی روایات یازدهمین نسل از خالد بن ولید شمرده شده است. این تبار، بنگشها را در میان تبارهای «غَرجِشت»ِ منسوب به قیس قرار میدهد و آنها را از شاخههای سربنی و بتنی متمایز میکند، هرچند پیوستن آنان به کنفدراسیون بزرگتر کارلانی احتمالاً از طریق اتحادهایی در قرن پانزدهم، مانند اتحاد با قبیله ختک، صورت گرفته است.
ساختار قبیلهای حول دو شاخه اصلی ناشی از فرزندان اسماعیل شکل گرفته است: «گَری» (که به صورت «گَریکزَی» یا «گاری» نیز ضبط شده) و «سامِلزی» (سامِلزی). شاخه گری شامل زیرگروههایی مانند بیزی و میرَنزی است که در نواحی پیرامون کوهات غالباند، در حالیکه سامِلزی شاخهای متمایز را شکل میدهد که معمولاً با هنگو و مناطق مجاور مرتبط است. این تقسیمات بازتابدهنده نظام تباربندی بخشیـخطیِ مرسوم نزد پشتونهاست که در آن «خیل»ها حول نیای مذکر مشترک سازمان مییابند و این امر امکان اتحادهای داخلی و حلوفصل منازعات از طریق جرگهها را فراهم میسازد.
اسناد مردمنگارانه از جمله سرشماریهای استعماری بریتانیا در سال ۱۹۰۱ انسجام این طوایف را ثبت کردهاند؛ بهطوریکه بیزی، میرَنزی و سامِلزی هسته واحدهای سازمانی را میان جمعیت حدود ۷۹۲۵ مرد بالغ در ایالت سرحد شمالغربی آن زمان تشکیل میدادند. با این حال میان شجرهنامههای شفاهی که بر تبار واحد از اسماعیل تأکید دارند و شواهد تاریخی که ریشههای ناهمگون را نشان میدهند، تفاوتهایی دیده میشود؛ برای مثال طوایفی مانند لَغمانی و جمشیدی حاکی از ورود گروههایی از افغانستان شرقیاند که احتمالاً پیش از روایت اسماعیلی وجود داشتهاند و ممکن است هویت قبیلهای با افسانههای مربوط به دعوت اسماعیلی در قرن دهم درهمآمیخته باشد. چنین تفاوتهایی ماهیت ساختهشده روایتهای قبیلهای پشتون را نشان میدهد که بیشتر بر مهاجرتها و اتحادها استوارند تا نسبنامههای کاملاً قابلاثبات.
ریشهشناسی و منشأ نامگذاری
نظریه اول: نام بنگش ریشه در قبایل پشتونی دارد که در نواحی کوهستانی افغانستان و پاکستان امروزی زندگی میکردند. ریشهشناسی «بنگش» مورد بحث است، اما یک نظریه پیشنهاد میکند که این واژه از ترکیب دو واژه «بنگ» اشاره به نوعی درخت یا جنگل و «اش» به معنای «مردم» یا «قبیله» مشتق شده و در نتیجه به معنای «مردمِ جنگل» است. قبیله بنگش بهدلیل اهمیت تاریخی خود در منطقه خیبر پختونخوا در پاکستان و سنتهای رزمیاش شناخته میشود. نامهای مرتبط یا همخانواده در میان قبایل پشتون رایجاند و ممکن است پیوندهای زبانی یا جغرافیایی مشترکی داشته باشند.
نظریه دوم: نام «بنگش» بهطور سنتی از ترکیب فارسی «بُنکَش» (بنکش) به معنای «ریشهکَن» یا «ریشه کن کننده» مشتق دانسته میشود؛ این وجهتسمیه به نیای قبیله، اسماعیل، نسبت داده میشود که بنا بر روایت، درختی را از ریشه برکند و از این رو این لقب را بهسبب قوّت خود دریافت کرد. این روایت، تقسیم قبیله به شاخههای اصلی «گری» و «سامِلزی» را توجیه میکند که گفته میشود نام آنها برگرفته از فرزندان اسماعیل است و این امر بخشی از سنتهای شفاهی پشتونی را تشکیل میدهد.
با این حال پژوهش زبانشناختی این توضیح مبتنی بر فارسی را غیرقابلقبول میداند؛ بهطوریکه افسر بریتانیایی و تاریخنگار پشتونها، هِچ. جی. راوِرتی در تحلیل قرن نوزدهمی خود درباره قبایل افغان آن را بهدلیل نبود انطباق آوایی و تاریخی رد کرده است. ریشهشناسی واقعی همچنان نامشخص است و هیچ شاهد معتبری از ریشههای ایرانیِ آغازین یا پشتو برای تأیید مضمون «ریشهکَن» جز روایات قبیلهای وجود ندارد. سنت شفاهی پشتون گاه تفسیرهای دیگری مانند ارتباط آزاد با گیاهانی به نام «بَنگ» (نامی برای برخی درختان یا جنگلها در گویشهای محلی) ارائه میدهد، اما این تفسیرها نیز از پشتوانه زبانشناسی تطبیقی برخوردار نیستند.
تحلیل قابل استناد نامگذاریهای پشتونی نشان میدهد که این نامها عمدتاً از تحولات درونزبانهای ایرانی از مسیر دوزبانگی پشتوـفارسی در شمالغرب شکل گرفتهاند و ادعاهای منشأ یونانی که در برخی روایات تأییدنشده مطرح میشوند فاقد پشتوانهاند، زیرا نامگذاری بنگش بیشتر با الگوهای گویشی کارلانی سازگار است تا با تحمیلهای هلنی. این امر بر اولویت تعاملات زبانی منطقهای بر منشأهای حدسی بیرونی در شکلگیری این واژه دلالت دارد.
تحولات تاریخی
مراودات اولیه و یورشهای تیموری
قبیله بنگش که در رشتهکوههای ناهموار سلیمان در ناحیه امروزی خیبر پختونخوا پاکستان زندگی میکرد، در اواخر قرن چهاردهم با فشارهای خارجی در پی لشکرکشیهای گسترده تیمور در آسیای مرکزی و جنوبی مواجه شد. یورشهای تیمور پویایی های قبیلهای محلی را برهم زد و بنگشها بهواسطه نیروهای غلجایی که در آشوبها یا در اتحاد با این تحولات بسیج شده بودند، از پایگاههای کوهستانی خود رانده شدند و این امر موجب مهاجرت آنان از گذرگاه «پیوار» به حوزه بالایی دره کُرَم شد. این جابجایی نمونهای از آن بود که چگونه یورشهای امپراتوری از رقابتهای میانقبیلهای بهرهبرداری میکرد و بنگشها ناچار بودند برای حفظ انسجام خود ضمن انتقال محل سکونت، از دفاعهای طبیعی زمین ـ شامل درههای شیبدار و گردنههای مرتفع ـ بهره بگیرند.
تا قرن پانزدهم، بنگشها در وادیهای کوهات و میرَنزی تثبیت شده بودند و زیرشاخههایی چون بیزی تا آغاز همان قرن پیرامون کوهات استقرار یافتند؛ این امر نشانه گذار از آمیختگیهای آغازین با پشتونهای غورغُست به وابستگیهای مشخصتر کارلانی بود. اتحادهایی چون اتحاد با قبیله ختک، حمایت متقابل در برابر خصومتهای اورَکزایی و کنترل مشترک گذرگاهها و وادیها را ممکن ساخت و از طریق دفاعهای هماهنگ، خودمختاری را حفظ کرد، بدون آنکه به سلطه تن دهند. جغرافیای کوهستانی با مسیرهای محدود، تاکتیکهای چریکی چون کمین و مواضع سنگربندیشده را ممکن میساخت تا نیروهای بزرگتر مهاجم با فرسایش نیرو روبهرو شوند و فتح آسان بهدست نیاورند.
یورشهای تیموری تا اوایل قرن شانزدهم در دوران ظهیرالدین بابر ـ مدعی تیموری ـ ادامه یافت. او در ژانویه ۱۵۰۵ لشکری را از کابل بهسوی جنوب رهبری کرد. پس از دو روز غارت کوهات، لشکر بابر از هنگو بهسمت قلمرو بنگش در دره کُرَم پیشروی کرد، جایی که پشتونهای محلی «سنگَر»هایی ـ یعنی جانپناههای سنگی موقت ـ برای مقاومت برپا کرده بودند. در برخورد با گروهی از بنگش در درهای میان کوهات و هنگو، لشکر بابر حدود ۱۰۰ جنگجو را سر برید و این امر نشاندهنده خشونت این یورشها و آسیبپذیری قبیله در نبردهای آشکار علیرغم مزیتهای زمینی بود. چنین حملاتی که با انگیزه تأمین منابع جهت مقاصد بعدی بابر انجام میشد، موجب استحکامات و مهاجرتهای بیشتر در منطقه گردید، اما حضور بنگشها را از میان نبرد؛ زیرا ساختار غیرمتمرکز قبیله و اتحادهای آنها پایداری را تضمین میکرد.
مشارکت در جنبش روشنیه (روشنائی)
جنبش «روشنائی» بهوسیله «بایزید انصاری» (۱۵۲۵–۱۵۷۲) بنیانگذاری شد و میان چندین قبیله پشتون از جمله بنگش پیروانی یافت؛ قلمرو بنگش در کوهات و کُرَم گذرگاهی برای نشر تعالیم انصاری پس از خروج او از «دَواَر» حدود سال ۱۵۶۰ فراهم میکرد. آموزههای انصاری بر «روشنایی باطنی» تأکید داشت و عناصر تصوف را با تفسیرهای ناهمساز با فقه حنفی درمیآمیخت؛ از جمله پرسش درباره ظواهر آیینی و طرح تأملات نزدیک به اسماعیلیگری درباره وحدت الهی و معرفت درونی که از نظر علمای سنتی انحراف و اباحهگری تلقی میشد.
مشارکت بنگشها با فراهمکردن گذر امن و نخستین پیروان برای انصاری و همچنین شرکت در یورشهای چندقبیلهای علیه پایگاههای مغولی در دهه ۱۵۸۰ در دوران اکبرشاه ظاهر شد. انگیزه این اقدامها کمتر عقیدتی و بیشتر مقاومت در برابر گسترش اقتدار مغول و اخذ مالیات و استقرار پادگانهای امپراتوری در سرحد بود. این نبردها که با حضور هزاران نفر از بنگش بههمراه آفرِیدیها و مُهمَندها صورت گرفت، خطوط تدارکاتی و قلعههای نزدیک پیشاور را هدف قرار داد و اگرچه ضرباتی بر واحدهای مغولی وارد کرد، اما نتوانست اقتدار مرکزی را براندازد.
اقدامات متقابل مغولی در دوران اکبر و جهانگیر شدت یافت و لشکرکشیهای تنبیهی در منابعی چون «اکبرنامه» ثبت شدهاند که نشان از سرکوب پایگاههای روشنیه تا دهه ۱۶۱۰ دارند؛ سرانجام سرکوب نهایی حدود سال ۱۶۳۸ در دوران شاهجهان با شکست «جلاله» ـ رهبر آن زمان ـ صورت گرفت و بقایای جنبش پراکنده و مجازاتهایی بر قبایل پشتیبان وارد شد. برای بنگشها، این رخدادها به شکافهای علّی منجر شد: اتحاد اولیه قبیلهای بهتدریج در اثر اقدامات تلافیجویانه مغول و مخالفت بخشهایی از روحانیون با آموزههای روشنائی فروپاشید و میان جنگجویان استقلالطلب و کسانی که تطابق با فقه حنفی را اولویت میدادند شکاف ایجاد شد، چنانکه پس از دهه ۱۶۳۰ مقاومت متحد کاهش یافت.
نقش در سلسله کرانی در بنگال
سلسله کرانی که از ۱۵۶۴ تا ۱۵۷۶ بر بنگال حکومت میکرد، ریشه در فرماندهان پشتون از شاخه کارلانی داشت که از منطقه بنگش در دره امروزی کُرَم برخاسته و حدوداً در خدمت فرمانروایان افغان پیشین مانند شیرشاه سوری بهعنوان جنگجوی ماجراجو به شرق مهاجرت کرده بودند. «تاجخان کرانی» ـ چهرهای از این دودمان مرتبط با بنگش ـ با سرنگونی بقایای سلسله سور، بخشهایی از بیهار و بنگال غربی را بین سالهای ۱۵۶۲ تا ۱۵۶۴ فتح کرد و پس از کنارزدن «سلطان غیاثالدین بهادر شاه سوم» در سال ۱۵۶۴، سلطنت را بنیاد گذاشت. این مهاجرت انعکاسگر انگیزههای اقتصادی بود، زیرا جنگجویان پشتون از مناطق مرزی بهدنبال فرصتهای حاصل از خلأ قدرت پس از تهاجمهای مغول و افول سورها وارد کانون حاصلخیز و درآمدزای دلتاهای بنگال میشدند، نه ناشی از گسترش ایدئولوژیک.
در دوران کوتاه تاجخان (۱۵۶۴–۱۵۶۵) و جانشین او «سلیمان کرانی» (۱۵۶۶–۱۵۷۲)، مدیران و جنگجویان برگرفته از بنگش حکومت را تحکیم کردند و پایتخت به «تاندا» در مالدۀ امروزی منتقل شد و نفوذ از طریق لشکرکشیها علیه رؤسای هندو در اوریسا گسترش یافت؛ از جمله تسلط بر مناطق ساحلی تا «پوری» در سال ۱۵۶۸. حکومت سلیمان بر گردآوری مالیات و جذب نیروی نظامی از میان مهاجران پشتون استوار بود و دورهای کوتاه از سلطه افغانان را پدید آورد که سنتهای نظامی قبیلهای را در اداره بنگال ادغام کرد؛ اما این حکومت برای ثبات نیازمند اتحاد با «زمیدار»های محلی بود. این سیاستها پیشروی مغول را موقتاً مهار کرد و سلیمان برای جلوگیری از رویارویی مستقیم در سال ۱۵۷۲ بهطور اسمی به اکبر اظهار تابعیت نمود، که نشاندهنده واقعگرایی سازگار با منابع برتر امپراتوری بود.
با این حال، گسترش این سلسله محدودیتهای ناشی از گستردگی قدرت افغانها را آشکار ساخت، زیرا رد تابعیت مغول توسط «داوود خان کرانی» (۱۵۷۲–۱۵۷۶) به شکستهای سرنوشتساز انجامید؛ از جمله نبرد «توکاروی» در ۱۵۷۵ که نیروهای مغول تحت فرمان «مُنیِمخان» سپاه داوود را شکست دادند و نبرد «راجمحل» در ۱۵۷۶ که به اسارت و اعدام داوود انجامید و پایان حکومت مستقل کرانی را رقم زد. این سقوط عوامل علّی چون ضعف عددی ـ نیروی داوود حدود ۴۰ هزار نفر در برابر نیروی ۲۰۰ هزار نفری بسیجشده اکبر ـ و فشارهای لجستیکی ناشی از فاصله زیاد با پایگاههای قبیلهای را آشکار کرد؛ زیرا اداره بلندمدت منطقهای دور از مرکز بنگش بدون جذب عمیقتر محلی بسیار دشوار بود. پس از شکست، عناصر بازمانده پشتون پراکنده شدند و اثر جمعیتی ماندگار بنگش در بنگال بهدلیل سیاستهای ادغام مجدد مغول بسیار اندک بود.
پایهگذاری و حکومت دولت بنگش فرخآباد
محمد خان بنگش، که حدود سال ۱۶۶۵ در خانوادهای از زیرشاخه کگزی بنگشها به دنیا آمد، از یک جنگجوی راهزن پتان به یک فرمانده برجسته مغولی تبدیل شد و از ضعف مرکز قدرت امپراتوری مغول در اوایل قرن هجدهم بهره برد. تا سال ۱۷۱۴، او بهعنوان سردارِ «پنجاهودو هزار» با فرماندهی ۵۲ هزار نیرو، از امپراتور مغول فَرخسِیْار تعداد ۵۲ مزرعه در منطقه «بامتلا» دریافت کرد و شهر مستحکمِ فرخآباد را بهعنوان پایتخت خود بنا نهاد و یک دولت نیمهمستقلِ نوّابنشین در محیط خلا قدرت امپراتوری ایجاد کرد. این تأسیس بر پایه اتحاد با سایر اقوام افغان و توانایی نظامی شکل گرفت و به کنترل زمینهای حاصلخیز «دوآب» انجامید، اگرچه اداره آن بیشتر بر اخذ خراج و مالیات استوار بود تا نوآوری اداری.
در دوران حکومت محمد خان تا مرگ وی در ۱۷۴۳، دولت فرخآباد به مناطقی چون روهیلکَند گسترش یافت، از جمله کمک به نیروهای مغول در سرکوب طَلگرام و بُهونگای در مسیر از اللهآباد. حکومت او درگیر نبردهای طولانی با هجومهای ماراتها بود، بهویژه در کمپینهای بونْدِلْکَهنْد (۱۷۲۱–۱۷۲۹) علیه حاکم بونْدِلا «چاتْراسَال»، که اگرچه پیشرویهایی هم داشت، اما در نبردهایی چون «جیتپور» در ۱۷۲۹ با شکست مواجه شد؛ این شکستها ضعف سواران افغان را در برابر تحرک بالای ماراتها بدون پشتیبانی یک امپراتوری منسجم نشان داد.
ساختار اداری بنگشها بر نظام «منصبداری» مغولی بود، با سربازان مزدور و بردگانِ جنگافزار که با واگذاری «جاگیر» به آنها وفاداری داده میشد، اما این نظام با رقابتهای درونی میان سرداران و خویشاوندان همراه بود. پس از مرگ محمد خان، اختلافهای جانشینی دولت را تکهتکه کرد، اما «احمد خان بنگش» ـ پسر دوم او ـ در ۱۷۴۹ با کمک افغانهای روهیلایی بر رقبایش غلبه کرد و با شکست دادن نماینده «صفدر جنگ» موسوم به «نوَل رای» فرخآباد را دوباره بهدست آورد و دولت در اوج قدرتش قرار گرفت.
در دوران احمد خان تا ۱۷۷۱ دولت بنگش میان رقابتهای مغول و ماراتها جان سالم به در برد و در نبرد مشهور سوم پانیپت در ۱۷۶۱ با افغانها متحد شد، جایی که یگانهای بنگش به پیروزی افغانها علیه ماراتها کمک کردند. با این حال، کشمکشهای خانوادگی و فشارهای اقتصادی که از مزدوران وارد میآمد، انسجام دولت را تضعیف کرد.
نقش در دولت بوپال
دُوستمحمد خان، جنگجوی پشتونِ ماجراجو که حدود ۱۶۷۲ در منطقه تیرَه جغرافیایی بنگشها به دنیا آمد، در ۱۷۰۳ به سپاه مغول پیوست و تا ۱۷۲۳ در استان مَلوا قدرت گرفت و بر پادشاهی گوندها در بوپال چیره شد. او اصالتاً از طایفه اورکزی بود، اما در شبکهای از روابط اجتماعی با پشتونهای بنگش درگیر بود و شهر بوپال را بهعنوان یک دولت کوچک محکم ساخت، با استفاده از امتیازات مغولی و اتحادهای محلی تا بتواند قلمرویی را در میان فروپاشی امپراتوری مغول حفظ کند.
حکومت او بر جذب مزدوران پشتون و اتحادهای محلی استوار بود و هنگامی که در ۱۷۲۸ درگذشت، پسران و نوههایش تحت فشارهای ماراتی تا مداخله بریتانیا در ۱۸۱۸ حکومت را ادامه دادند. از ۱۸۱۹ حکمرانی بهطور قابل توجهی زیر نظارت زنان قرار گرفت: «قدسیه بیگم» (۱۸۱۹–۱۸۳۷) که پس از حذف خویشاوندان رقیب به قدرت رسید و سلطنت زنانهای بیسابقه در میان پتانهای افغان آغاز کرد. او را «سکندر بیگم» (۱۸۴۴–۱۸۶۸)، «شاه جهان بیگم» (۱۸۶۸–۱۹۰۱) و «سلطان جهان بیگم» (۱۹۰۱–۱۹۲۶) دنبال کردند و بیش از یک قرن حکمرانی زنانه در بوپال ادامه یافت.
در این دوران ساخت سازهها، گسترش راهآهن و اصلاحات آموزشی انجام شد، اما حکومت بهطور فزایندهای به یاری و نیروهای نظامی بریتانیایی وابسته بود و درآمدهای آن از مسیر تجارت مرکز هند تأمین میشد. با این حال، فشارهای مالی و وابستگی به بریتانیا تزلزلهای درونی دولت را پنهان نمیکردند. اداره مردانه در ۱۹۲۶ با «حمیدالله خان» احیا شد، اما این دولت در نهایت استقلال خود را از دست داد و پس از الحاق رسمی به هند در ۳۰ آوریل ۱۹۴۹، با ادغام در جمهوری هند در ۱ ژوئن ۱۹۴۹ سلطنت پایان یافت.
دوران استعماری و ادغام در هندِ بریتانیا
پس از قیام هندیها در ۱۸۵۷، بریتانیاییها حکومت مستقیم را بر نواحی مسکونی مانند کوهات اعمال کردند، جایی که تعداد زیادی از بنگشها زندگی میکردند، و نظام جمعآوری مالیات را تحمیل کردند که خودمختاری قبیلهای را محدود ساخت. در کوهات، گزارشهای دهه ۱۸۸۰ سنددارهایی را ثبت کردند که اراضی بنگشها را مشمول مالیات نقدی میکردند و این امر آنان را در وابستگی اقتصادی به حکومت بریتانیا قرار داد.
در سرحد قبیلهنشین، دره کُرَم که بنگشها در آن حضور داشتند، در ۱۸۹۲ تحت اداره آژانس بریتانیا قرار گرفت؛ ادارهای که بر امنیت مرزی اولویت میداد و به جای ادغام کامل، با پرداختِ کمکهای قبیلهای و خدمات شبهنظامی به وفاداری میپرداخت. بنگشها همراه با تُریها در همان سال در شبهنظامیان کُرَم ثبتنام کردند تا از حملات جلوگیری کنند؛ اقدامی که بخشی از سیاست بریتانیا در منطقه بود و به جابهجاییهای اجباری طوایف مقاوم منجر شد.
بنگشها در نیروهای بریتانیا خدمات گستردهای انجام دادند؛ تا اوایل قرن بیستم حدود ۱۵۰۰ نفر در ارتش هند و شبهنظامیان سرحد ثبتنام کرده بودند و در عملیاتهای شمالغربی شرکت داشتند که این مؤلفه مهمی در بهکارگیری قبیلهای در ساختار نظامی استعماری بود. سرشماری ۱۹۰۱ نشان داد که ۷۹۲۵ مرد جنگجو بنگش در این نیروها حضور دارند.
بنگشها نقش کمی در جنبشهای ضداستعماری داشتند و در مسیر تقسیم هند در ۱۹۴۷، مناطقی مانند کُرَم و کوهات به قلمروهای قبیلهای تحت اداره قبیلهنشین پاکستان تبدیل شدند و تا اصلاحات پس از استقلال این نظام با پرداخت کمکها ادامه یافت.
جغرافیا و جمعیتشناسی
مناطق اصلی سکونت
بنگشها عمدتاً در شهرستانهای هنگو و کوهات در خیبر پختونخوا پاکستان زندگی میکنند و بخشهایی از اورکزی و کُرَم نیز در حوزه سکونت آنهاست؛ این مناطق شامل دره میرَنزی، تنگه کوهات و بخشهایی تا رشتهکوههای سلیمان را در بر میگیرد. این قلمروها همپیوند از صخرههای شیبدار و درههای باریک هستند و محیط غالب آنها تشکیلشده از سنگهای آهکی و وادیهای فصلی است که کشاورزی گسترده را محدود کرده و سکونتهای پراکنده را ترجیح میدهد.
اقلیم خشک و کوهستانی این نواحی با ارتفاعاتی که در تپههای کوهات به بیش از ۲۰۰۰ متر میرسد و پوشش گیاهی نسبتاً کمریشۀ بیابانی، بقای بنگشها را از طریق تحرک تطبیقی ممکن ساخته و به آنها اجازه داده در فصلهای خشک برای جبران منابع به دشتهای حاصلخیز حمله ور شوند. این زمین کوهستانی بهعنوان پناهگاه طبیعی عمل کرده و درگیریها را در مسیر تنگهها هدایت کرده و جریانهای موقتی رودخانهها نیز کشاورزی محدود و دامداری را ممکن ساخته است.
جوامع کوچکی از بنگشها در دره کُرَم افغانستان نیز باقی ماندهاند که پیوندهای میانمرزی خود را حفظ کردهاند و حضور لوئید کوچک در روهیلکَندِ هند ناشی از مهاجرتهای سده ۱۸ است، اگرچه این جمعیت امروز بخش اصلی جغرافیای قبلی آنها محسوب نمیشود.
در سال ۲۰۱۸ ادغام نواحی قبیلهای فدرال به خیبر پختونخوا باعث بازتعریف واحدهای اداری شد و نواحی سابق مانند اورکزی و کُرَم به شهرستان تبدیل شدند؛ این امر نواحی بنگش را وارد نظام رسمی استانی کرد و مطالعات توپوگرافی نشان داد فرسایش خاک در ارتفاعات بنگش بهدلیل چرای بیش از حد ادامه دارد.
جمعیت و برآوردها
جمعیت قبلیۀ بنگش، زیرمجموعه پشتونها، در سراسر جهان حدود ۴۵۶٬۰۰۰ نفر برآورد میشود که بخش اعظم آنها در استان خیبر پختونخوا پاکستان بهویژه در شهرستانهای کوهات، هنگو و بخشهایی از استان کُرَم سکونت دارند. این برآوردها بر اساس گردآوریهای مردمشناختی است، زیرا آمار رسمی پاکستان بر اساس تعلق قبیلهای تفکیک نشده است؛ اما دادههای سرشماری ۲۰۱۷ با جمعیت حدود ۴۳۲٬۰۰۰ نفر در شهرستان هنگو (که عمدتاً بنگش و گروههای مرتبط را شامل میشود) نشان میدهند که جمعیت بنگش در حدود ۴۰۰٬۰۰۰ تا ۵۰۰٬۰۰۰ نفر است. تقسیمات فرقهای بر پراکندگی جمعیت اثر گذاشتهاند؛ بنگشهای سنی (حدود ۶۰٪) بیشتر در پاییندست کُرَم و کوهات متمرکز هستند، در حالی که بنگشهای شیعه (حدود ۴۰٪) در هنگو و بالادست کُرَم حضور قوی دارند و سهم بالایی از جمعیت محلی را تشکیل میدهند و این میان تنشهای میانقبایلی هم رخ داده است.
الگوهای مهاجرت پس از تقسیم هند در ۱۹۴۷ و خشونتهای فرقهای پس از آن نیز باعث جابهجاییهای

داخلی به شهرهایی مانند پیشاور و اسلامآباد شده تا امنیت و فرصتهای اقتصادی بهتری جستوجو شود. در کُرَم و هنگو درگیریهای مکرر میان فرقههای سنی و شیعه، تشدید شده توسط رقابت بر سر منابع، هزاران نفر را به اردوگاههای بیخانمانان یا شهرها رانده است، اگرچه سکونتهای اصلی بهدلیل پیوندهای زمینی و شبکههای خویشاوندی همچنان پابرجا ماندهاند.
در خارج از پاکستان جمعیتهای بنگش کوچکاند و ریشه در مهاجرتهای قرن ۱۸ به هند دارند که حدود ۶۲٬۰۰۰ نفر در ایالت اوتار پرادش ساکناند، اما بهدلیل ادغام با جوامع محلی رشد اندکی داشتهاند. جمعیت بنگش در بریتانیا و امارات متحده عربی نیز بهعنوان بخشی از مهاجرتهای پشتون برای کار و تحصیل از دهه ۱۹۷۰ وجود دارد، اگرچه آمار دقیق در دسترس نیست؛ شواهد حکایت از تجمعاتی در شهرهایی مانند لندن و منچستر دارد.
بهطور کلی جمعیت جهانی بنگشها ثبات در نوارهای قبیلهای پاکستان را نشان میدهد، هرچند جابهجایی ناشی از مناقشات فرقهای موجب تغییرات محلی شده است، اما شواهدی از گسترش قابلتوجه فراتر از حوزههای سنتی وجود ندارد.
زبان و فرهنگ
گویش پشتوی بنگش
گویش بنگش گونهای از زبان پشتوست که توسط قبائل بنگش در منطقههای کوهات و کُرَم در خیبر پختونخوا پاکستان صحبت میشود و در گروه گویشی کارلانیِ پشتو قرار دارد. این گویش ویژگیهای آوایی خاصی دارد که آن را از گونههای غیرکارلانی متمایز میکند و بهواسطه الگوهای آوایی و ساختار تلفظی مشخص، صدای شنیداریِ متفاوتی پیدا کرده است.
در واژگان این گویش نسبت به معیارهای پشتوی جنوبی تنوع بیشتری دیده میشود که این امر ناشی از انزوای منطقهای و تماس با زبانهای زمینه بوده است. از نظر آوایی، این گویش با گرایشهای کلی گروه کارلانی همسو است، مانند تغییراتی در تلفظ مصوتها و نگهداری صامتهای پسگرد (/ʈ/، /ɖ/، /ɳ/) که در پشتو رایجاند اما در برخی موقعیتها نسبت به گونههای جنوبی متفاوت بیرون میآیند. برخلاف پشتوی جنوبی که اغلب واجهای بینمصوتی را نرمتر تلفظ میکند، در گویش بنگش واجهای انفجاری و افریکات (/ts/، /dz/) سخت باقی میمانند. نزدیکی به مناطق هِندکوزبان در کوهات باعث وامواژههایی در حوزه واژگان محیطی شده است، گرچه هسته آواشناسی گویش عمدتاً پشتون است.
مقایسه با گویش اورکزیِ همسایه نشان میدهد که هر دو در زنجیره گویشی کارلانی اشتراکاتی دارند، اما در واژگان خاص مانند واژگان خویشاوندی و دامداری تفاوتهایی نیز دیده میشود. گویش بنگش از طریق سنتهای شفاهی مانند طُپا (چهارپارههای بداهه) که در محافل بازگو میشود، حفظ شده و برنامههای رسانهای محلی نیز در حفظ آن نقش داشتهاند.
ساختار اجتماعی و آداب
بنگشها ساختار اجتماعی پدرتبار دارند و خط نسب را از پدر دنبال میکنند تا «خیل»ها ـ واحدهای خویشاوندی برونگرا ـ را تشکیل دهند که نقش اصلی در پیوندهای خویشاوندی و سازماندهی قلمرو دارند. اختلافات درون و میان خیلها، از جمله بر سر منابع یا شرافت، توسط جرگه ـ مجمعی از بزرگان مرد که بر اساس توافق دستهجمعی تصمیم میگیرند ـ حلوفصل میشود. این نظام از پشتونوالی، قانون نانوشته پشتونها که بر خودمختاری (نانگ) و میانجیگری جمعی تأکید دارد، نشأت میگیرد.
آیینهای مهم بنگش عبارتاند از مهماننوازی (ملمستیا) که میزبان را موظف به پذیرایی بیقیدوشرط از مهمان حتی دشمن میکند، و انتقام (بدَل) که الزام به گرفتن انتقام برای حفظ آبرو را نشان میدهد و ممکن است به منازعات چندیننسلی بینجامد. مطالعات مردمنگاری نشان داده که هرچند بدَل در فرهنگ ارزش دارد، اما در عمل این منازعات گاهی سالها ادامه مییابند اما با مذاکرات جرگه برای جلوگیری از اختلالات اقتصادی یا مداخله خارجی کوتاه میشوند؛ مهماننوازی بالعکس بهعنوان عاملی پایدار تلقی میشود، با گفتارهایی که حتی اولویت مهمان را بر انتقام تأکید میکنند.
نقش زنان در این ساختار اجتماعی کمتر در عرصه عمومی است، در حالیکه در خانه و امور خانوادگی نقش برجسته دارند؛ ازدواجها معمولاً از طریق توافق بزرگان و اغلب بر اساس اتحادهای خیلها صورت میگیرد و زن به خانه شوهر میرود.
دین و تنشهای فرقهای
بنگشها اکثراً مسلماناند و میان مذهب حنفی اهل سنت و تشیع دوازدهامامی تقسیم شدهاند، که این امر آنها را از بسیاری از قبایل پشتون که عمدتاً سنیاند متمایز میکند. تقسیمات فرقهای در میان بنگشها مشهود است، بهطوریکه نیای شیعه در زیرشاخههایی مانند علیزی، ابراهیمزی و موسیخل بیشتر دیده میشود، در حالیکه بنگشهای سنی در مناطق دیگر غالباند. جمعیت شیعه عمدتاً در شهرستان هنگو و بخش بالادست کُرَم قرار دارند.

اگرچه آمار رسمی تفکیکِ دقیق ارائه نمیدهد، برآوردها نسبت سنی حدود ۶۰٪ و شیعه حدود ۴۰٪ را پیشنهاد میکنند. این تقسیمات فرقهای در رفتارها و مناسک دینی برجسته است: سنیها بر خلفای چهارگانه نخست و فقه حنفی تأکید دارند، در حالیکه شیعیان بر امامت از علی تا دوازدهمین امام و آیینهایی مانند ازدواج موقت (مُتعه) و توجه به اجتهاد تأکید میکنند. مراسم مذهبی شیعیان بنگش شامل مراسم دهه محرم، سینهزنی و مجلسهای روضهخوانی است که تأثیرات فرهنگ ایرانی را در شیوه عزاداری نشان میدهد.
تنشهای فرقهای در تاریخ بنگشها سابقه طولانی دارند و در مناطقی مانند هنگو و کوهات به نزاعهای گاهوبیگاه منجر شدهاند. نیروهای استعمار بریتانیا نیز با بهرهبرداری از این شکافها در طول دوره استعماری موجب تعمیق شکافها شدند. در سده بیستم، این تنشها در ترکیب با تحرکات مذهبی موجب چندین درگیری در هنگو از دهه ۱۹۸۰ شدند، که گاهی به کشتهشدن دهها نفر و تشدید مناقشات انجامید.
پس از سال ۲۰۰۰، با ظهور گروههای ستیزهجو در نواحی قبیلهای پاکستان، تنشهای فرقهای برای بنگشها آسیبپذیری بیشتری ایجاد کرد، زیرا اختلافات داخلی منابع را از مبارزه متحد با گروههای تندرو منحرف کرد. حملاتی مانند حملات انتحاری علیه مراسم شیعیان در هنگو که منجر به مرگ دهها نفر شد، و درگیریهای پراکنده در مناطق همجوار شیعیان تُری و بنگشهای سنی، نمونههای بارز از تداوم این بحرانها هستند که موجب تضعیف انسجام قبیلهای و فراهمیِ بستر جذب گروههای مسلح شد.
نویسنده: ریاض احمد رضوی، خانه فرهنگ ایران در پیشاور
منابع:
From The Black Mountain To Waziristan, Wylly Colonel H.c, 1912
https://en.wikipedia.org/wiki/Bangash
https://www.iranicaonline.org/articles/bangas-pashtun-tribe/
O. Caroe, The Pathans, London, 1958.
Gazetteer of the Kohat District 1883-4, Calcutta, n.d.
W. Irvine, “The Bangash Nawābs of Farrukhabad, a Chronicle (1713-1857),” Journal of the Asiatic Society of Bengal 47/1, 1878; 48/1, 1879.
https://thallcity.wordpress.com/history/bangash-tribe/
نظر شما