عمیر جاوید: ۵۰۰۰ سال تاریخ پاکستان؟درباره هویت فرهنگی- تاریخی پاکستان
بحثهای سمی و تنشآلود دربارهٔ هویت فرهنگی، بهویژه در فضای مجازی، به پدیدهای رایج تبدیل شدهاند؛ چه میان کاربران پاکستانی و چه میان کاربران پاکستان و هند. در ماههای اخیر، گفتوگوهای داغی پیرامون تمدن درهٔ سند (IVC) و ادعای پاکستان نسبت به این بخش از تاریخ منطقه شکل گرفته است. همزمان، بحث دیگری نیز دربارهٔ جایگاه میراث هندو و سیک ــ از جمله نام مکانها، اماکن مذهبی و دیگر آثار تاریخی واقع در سرزمینی که امروز پاکستان نامیده میشود ــ در جریان است. بحث دربارهٔ تمدن درهٔ سند موضوع تازهای نیست، اما در سالهای اخیر با افزایش تلاش دولت پاکستان برای بهرهگیری از میراث منطقهای در معرفی هویت فرهنگی کشور، چه در فضای مجازی و چه در نمایشگاهها و رویدادهای بینالمللی، اهمیت بیشتری یافته است. البته این رویکرد کاملاً جدید نیست؛ برای نمونه، کتاب «پنج هزار سال پاکستان» اثر آر. ای. ام. ویلر در سال ۱۹۵۰ منتشر شده بود. با این حال، شبکههای اجتماعی و فضای قطبیشدهٔ امروز، هم ترویج چنین روایتهایی و هم شکلگیری منازعات تند پیرامون آنها را آسانتر کردهاند.
در این بحث، چند دیدگاه مختلف وجود دارد که شایستهٔ تأمل هستند. موضع رایج جریانهای ملیگرای راستگرای هند این است که پاکستان هیچ ارتباطی با تمدن درهٔ سند ندارد؛ زیرا این کشور بر پایهٔ هویت اقلیت مسلمان در هند شکل گرفته و این هویت، به باور آنان، از میراث باستانی منطقه گسسته است. بر این اساس، آنان استدلال میکنند که پاکستان نمیتواند بدون نفی وضعیت کنونی، و در تفسیرهای افراطیتر حتی بدون زیر سؤال بردن اصل تشکیل این کشور، ادعایی نسبت به میراث باستانی منطقه داشته باشد. در مقابل، برخی استدلال میکنند که اکثر جمعیت پاکستان از دیرباز ساکن همین سرزمین بودهاند و از نظر تبار و پیشینهٔ ژنتیکی با جوامع گذشتهٔ این منطقه پیوند دارند. بنابراین، حتی اگر باورهای دینی یا برخی سنتهای فرهنگی آنان در طول زمان تغییر کرده باشد، نمیتوان حق آنان را برای تعلق داشتن به بخشهایی از تاریخ این سرزمین انکار کرد. هر بررسی جدی و مستمر دربارهٔ سیاست فرهنگی دولت پاکستان، ناگزیر تضاد میان هویت رسمی و جغرافیای تاریخی این کشور را آشکار خواهد کرد. در کنار این دیدگاه، نظریهای دیگر نیز مطرح میشود که ادعا میکند سرزمینی که امروز پاکستان را تشکیل میدهد، از دوران تمدن درهٔ سند همواره یک واحد سیاسی و اجتماعی مستقل بوده است. بر اساس این برداشت، تشکیل پاکستان در سال ۱۹۴۷ صرفاً تجلی سیاسی واقعیتی جغرافیایی بوده که پیشتر نیز وجود داشته است.
مهمترین نکته در تمام این مناقشات آن است که نمیتوان با تکیه بر معیارهای کاملاً عینی تعیین کرد چه چیزی میراث فرهنگی اصیل و چه چیزی تصاحب فرهنگی محسوب میشود. میراث فرهنگی، همانند دیگر عناصر فرهنگ، همواره موضوعی مورد مناقشه است. موفقیت هر روایت، بیش از آنکه به حقیقتی مطلق وابسته باشد، به قدرت سیاسی، نفوذ اجتماعی، پذیرش عمومی و باورهای مردم بستگی دارد. حتی ممکن است صد سال دیگر، با تغییر شرایط سیاسی و اجتماعی، این بحثها کاملاً بیاهمیت به نظر برسند. در عین حال، بدون پذیرش انتقادهایی که از سوی برخی محافل هندی مطرح میشود و اغلب مشروعیت دولت پاکستان یا حتی حضور مسلمانان در جنوب آسیا را زیر سؤال میبرند، این موضوع ابعاد مهمی دارد که تنشهای حلنشده در عرصهٔ سیاست و فرهنگ پاکستان را آشکار میکند. نخستین مسئله، تنش دیرینه میان جغرافیا و هویت است؛ موضوعی که از همان آغاز شکلگیری پاکستان همراه این کشور بوده است. همانگونه که پژوهشگرانی مانند فیصل دوجی و دیگران با جزئیات بیشتری توضیح دادهاند، جنبش پاکستان مفهوم ملت را از یک قلمرو جغرافیایی مشخص جدا کرد و آن را در چارچوب جامعهٔ فراملی مسلمانان، یا بهطور محدودتر، در سنت تاریخی مسلمانان هند تعریف نمود؛ سنتی که سراسر شبهقاره را در بر میگیرد. دیوید گیلمارتین نیز اشاره میکند که اگرچه نتایج انتخابات سال ۱۹۴۶ در پاکستان غربی و پاکستان شرقی سابق، به جنبش پاکستان پشتوانهای سرزمینی بخشید، اما مسئلهٔ رابطهٔ میان قلمرو جغرافیایی و فرهنگ را بهطور کامل حل نکرد.
دومین تنش، که با مورد نخست ارتباط دارد، به تلاش دولت پاکستان برای ساختن هویتی ملی و واحد بر پایهٔ هویت اسلامی مربوط میشود؛ هویتی که قرار بود بر وابستگیهای قومی و زبانی داخل کشور غلبه کند. این هویت نیز بر اساس نوعی مدرنیسم اسلامی شکل گرفت که به جنبشهای اصلاحطلب اسلامی قرن نوزدهم در شمال هند نزدیک بود و در نتیجه، بسیاری از سنتها و باورهای محلی مسلمانان که غیرمتعارف یا ناسازگار با الگوی شهروندی مدرن تلقی میشدند، به حاشیه رانده شدند. پروژهٔ ساخت هویت ملی بر پایهٔ سوژهٔ سیاسی مسلمان، روایت خاصی از گذشته نیز به همراه دارد؛ روایتی که برخی رخدادها، مانند گسترش اسلام در شمال هند، را برجسته میکند و در مقابل، بخشهای دیگری از تاریخ را نادیده میگیرد یا کمرنگ میسازد. در چنین روایتی، فضای چندانی برای پرداختن به میراث جغرافیایی دیگر، چه در قالب تمدن باستانی درهٔ سند و چه در قالب آثار و اماکن غیرمسلمانان در پاکستان امروز، باقی نمیماند. البته هیچ مانعی وجود ندارد که دولت پاکستان و بخشی از نخبگان فکری کشور، تمدن درهٔ سند را به یکی از ارکان روایت جدید از گذشتهٔ پاکستان تبدیل کنند. این کشور نزدیک به هشت دهه از عمر خود را پشت سر گذاشته و اکنون میتواند در حوزهٔ هویت فرهنگی دست به تجربههای تازه بزند؛ بهویژه اگر هدف، توسعهٔ گردشگری و جلب توجه جهانی به میراث تاریخی باشد. نویسنده در این زمینه، مصر را نمونهای قابل مقایسه میداند؛ کشوری که با سرمایهگذاری عظیم در موزهٔ بزرگ مصر، تلاش کرده است از میراث مصر باستان برای تقویت جایگاه بینالمللی خود بهره ببرد.
با این حال، هر بررسی جدی از سیاست فرهنگی پاکستان، ناگزیر بار دیگر همان تنش میان هویت رسمی و جغرافیای تاریخی را آشکار خواهد کرد. مسئله فقط این نیست که تمدن درهٔ سند چه جایگاهی در هویت پاکستان دارد، بلکه پرسش مهمتر این است که زبانها، سنتها، آیینها و هویتهای قومی و محلی که هنوز در جامعهٔ پاکستان زنده و فعال هستند، چه نسبتی با مفهوم هویت ملی واحد پاکستانی و سیاستهای مبتنی بر آن دارند. در نهایت، شاید گنجاندن یک اثر باستانی متعلق به پنج هزار سال پیش یا حتی نام خیابانی که ۱۵۰ سال قدمت دارد، در روایت رسمی از گذشته کار نسبتاً آسانی باشد؛ زیرا این عناصر دیگر حامل حیات سیاسی یا اجتماعی فعالی نیستند. اما پذیرش و مدیریت تنوع فرهنگی، قومی و زبانی که هنوز در جامعهٔ امروز پاکستان حضوری زنده و تأثیرگذار دارد، بهمراتب دشوارتر است.
نویسنده، استاد جامعهشناسی در دانشگاه علوم مدیریت لاهور (LUMS) است.
لینک:
نظر شما