یک قرن باور به یک رویا

همانطور که آرکادی استروگاتسکی در یکی از مقالات خود نوشت: «کمونیسم آخرین و ابدی‌ترین نبرد بشریت است، نبردی برای دانش، نبردی بی‌نهایت دشوار و بی‌نهایت جذاب» و آینده، یک نوانخانه‌ باشکوه برای بشریتِ ازکارافتاده نیست، بلکه حاوی میلیون‌ها قرن برای حلِ آخرین و ابدی‌ترین تضاد است: بین بی‌نهایتِ اسرار و بی‌نهایتِ دانش. و مسیر رسیدن به آن نیز آسان و بی‌ابهام نخواهد بود: دشوار است و موانعی وجود خواهد داشت. بروکراسی مانع خواهد شد و بی‌فرهنگی و وسوسه‌های مسحورکننده‌ «جامعه‌ مصرفی» و سکون و بی‌تفاوتی طبقه‌ جدید «روشنفکرانِ سیر» و گرسنه‌ کسری‌های مُد روز خارجی...

یک قرن باور به یک رویا

بخش‌هایی از یادداشت سرگئی چرنیاخوفسکی[1]

22 اوت 2025

یک قرن باور به یک رویا

مفسران درباره نشست آلاسکا صحبت می‌کنند و خواهند کرد. با این پیش‌زمینه، کمتر کسی سالگرد تلاش غم‌انگیز برای نجات کشور را به یاد خواهد آورد: ۱۹ تا ۲۱ اوت ۱۹۹۱، که با شکست و فاجعه ملی پایان یافت.

و تعداد بسیار کمی از مردم به یاد خواهند آورد که ۲۸ اوت، صدمین سالگرد مردی است که به رویا ایمان داشت، کسی که توسط فاجعه پرسترویکا پایمال شد... و او تمام خلاقیت خود را به همراه برادرش باریس، وقف این رویای دنیای روشن آینده کرد؛ دنیای «ظهر قرن ۲۲»[2] دنیای کمونیسم پیروز: صدمین سالگرد آرکادی استروگاتسکی.[3] برای بسیاری از زندگان؛ یک بت و استاد امیدها و خیالات آنها در دهه‌های اخیر، اکنون در صدمین سالگرد است.

او در 28 اوت 1925 متولد شد و در ۱۲ اکتبر ۱۹۹۱ درگذشت؛ در ماه‌هایی که پروژه کمونیستی، که او با آن زندگی می‌کرد، رسماً در کشور نابود شد.

فیلسوف، آینده‌پژوه، از سال اول مدرسه نظامی؛ در سال ۱۹۴۲ به جایی فرستاده شد که سرنوشت کشور در آن تعیین می‌شد: به دفاع از استالینگراد. محاکمه جنایتکاران جنگی ژاپن در توکیو را آماده کرد، به یک افسر اطلاعاتی حرفه‌ای تبدیل شد و در دهه ۱۹۵۰ علیه ژاپن در شرق دور فعالیت کرد.

در چنین عملیات‌هایی شرکت داشت، و اتفاقاتی رخ داده بود که حتی نمی‌خواست آنها را به خاطر بیاورد؛ چه برسد به اینکه در موردشان صحبت کند. طبق برخی اطلاعات، در دهه 70 شماره تلفن شخصی یوری آندروپوف[4] را داشت...

من و برادرم گاهی اوقات در مورد اینکه آنها چه کسانی بودند بحث می‌کنیم... برخی آنها را حامیان صادق و پرشور آرمان‌های کمونیستی می‌دانند و برخی دیگر آنها را مخالفانی می‌دانند که طرح‌های بیهوده خود را با اصطلاحات طرفدار کمونیستی استتار می‌کردند. برخی دیگر آنها را مأموران بسیار حرفه‌ای کا.گ.ب می‌دانند که برای تأثیرگذاری بر ایدئولوژی توده‌ها و روانشناسی جامعه تلاش می‌کردند.

برخی افراد همچنین معتقدند که آرکادی کمونیست بود و باریس لیبرال دموکرات که در کار مشترک خود دائماً با تخیل پرشور و زنده برادر بزرگتر خود، مخالفت و انتقاد داشت.

به نظر می‌رسد که همه این حرف‌ها از جانب شیطان است؛ از سوی نوعی تمایل به بی‌فرهنگی که می‌خواهد در هر چیز روشن، پاک و نورانی، یا نوعی تظاهر و منفعت‌طلبی پنهان ببیند، یا «فناوری» سرویس‌های ویژه. درست است که بورژواها و بی‌فرهنگ‌ها، در اصل قادر به صداقت و پاکی نیستند و می‌خواهند در هر کسی چیزی را ببینند که مالک آن هستند.

نویسندگان «آرکادی و باریس استروگاتسکی» تصاویر زنده و گیرایی از یک جامعه کمونیستی موفق خلق کردند. اما این تصاویر دقیقاً تصاویر زنده و چندلایه‌ای را تشکیل می‌دهند که پیچیده‌اند و در پیچیدگی خود، نه تنها از جذابیت ایده‌آل آن، بلکه از این واقعیت نیز سخن می‌گویند که جامعه‌ای زنده و در حال توسعه خواهد آمد و منابع توسعه هر پدیده؛ در تضادهایش نهفته است، که بدون آنها جامعه به رکود می‌افتد و می‌میرد.

و این جامعه بایستی مشکلات بسیاری را حل کند: هم در رابطه‌اش با طبیعت و هم با قدرت علمی و فنی که به دست آورده است و تعیین کند که آیا مردم این جامعه حق دخالت در زندگی جوامع کمتر توسعه‌یافته را دارند و آیا در صورت تهدید احتمالی برای امنیت خود، حق دارند از آن به هر وسیله و با هر شدتی دفاع کنند...

به نظر او، کمونیسم با تمام کمالش، آرمانی و بدون ابهام نبود بلکه زنده بود و بنابراین، مستلزم تنش و مسئولیت و راه‌حل‌های روزانه برای پرسش‌های هستی؛ نه زندگی روزمره، بلکه هستی. همانطور که آرکادی استروگاتسکی در یکی از مقالات خود نوشت: «کمونیسم آخرین و ابدی‌ترین نبرد بشریت است، نبردی برای دانش، نبردی بی‌نهایت دشوار و بی‌نهایت جذاب» و آینده، یک نوانخانه‌ باشکوه برای بشریتِ ازکارافتاده نیست، بلکه حاوی میلیون‌ها قرن برای حلِ آخرین و ابدی‌ترین تضاد است: بین بی‌نهایتِ اسرار و بی‌نهایتِ دانش.

و مسیر رسیدن به آن نیز آسان و بی‌ابهام نخواهد بود: دشوار است و موانعی وجود خواهد داشت. بروکراسی مانع خواهد شد و بی‌فرهنگی و وسوسه‌های مسحورکننده‌ «جامعه‌ مصرفی» و سکون و بی‌تفاوتی طبقه‌ جدید «روشنفکرانِ سیر» و گرسنه‌ کسری‌های مُد روز خارجی...

پیمودن این مسیر دشوار خواهد بود و شما را به دراز کشیدن روی چمن دنج و راحت؛ و نه راه رفتن، سوق خواهد داد. اما اگر تسلیم این شوید، مانند آن سطرها از یکی از داستان‌های استروگاتسکی خواهد شد: «و آنها به من گفتند که این جاده به اقیانوس مرگ منتهی می‌شود و من ترسیدم و برگشتم و از آن زمان، مسیرهای ناشناخته و کج و معوج پیش روی من گسترده شده‌اند.»

فقط؛ اگر بترسید و این مسیر را دنبال نکنید، محکوم به سرگردانی بی‌پایان در مجموعه‌ای از «جهان‌های نفرین‌شده» و تصاویر نابودی خواهید بود:

جهانی که در آن کشوری که پیش‌تر بسیار بزرگتر بود، توسط نخبگان فاسد به فاجعه کشیده می‌شود؛ شکست خورده و در تلاش برای حفظ نظم در مرزها و از درون، دچار کمبود پزشک، معلم و تورم شده است.

جهانی که در آن قهرمانی که به کشورش ایمان داشت و نیت خیرش برای «آزادی» از او گرفته شد، از هر چیز مهمی که در زندگی برایش ارزشمند بود، محروم شد.

جهانی که در آن تجار، آنچه را که از تمدن بزرگ باقی مانده است، جمع‌آوری و می‌فروشند و با میراثی که به طور تصادفی دریافت کرده‌اند، میراثی که منشأ آن را نمی‌توانند درک کنند، تجارت می‌کنند.

جهانی که در آن جامعه‌ای که به ورطه‌ انحطاط افتاده، فاقد ایدئولوژی است و معنا و هدف وجود خود را نمی‌داند، دیوانه می‌شود... و نتیجه‌گیری در مورد نابودی جامعه‌ای بدون ایدئولوژی، و تمام این جهان‌های نفرین‌شده، به پیش‌بینی مشکلات بسیاری تبدیل شد که در پی خواهد آمد، پیش‌بینی فاجعه‌ای که بر سر جامعه‌ای می‌آید که ارزش‌ها و اهداف استراتژیک خود را رها کرده است.

جهانی که توسط نمایندگان یک تمدن بیگانه به فاجعه کشیده شد، کسانی که اکنون، تحت لوای نجات‌بخشی، فرزندان آنان و همه کسانی را که توانایی عمل منطقی را حفظ کرده‌اند، فریب داده و توانایی آنها را سلب می‌کنند.

همه این تصاویر تاریک توسط استروگاتسکی‌ها در دوره دهه ۱۹۶۰ تا اواسط دهه ۱۹۷۰ خلق شده‌اند.

و چقدر دقیق پیش‌بینی کردند که چه اتفاقی برای جامعه‌ای خواهد افتاد که از مسیر دشوار رسیدن به «دنیای ظهر» می‌ترسد...

و استروگاتسکی‌ها بالاخره درباره چه چیزی نوشتند...درباره این واقعیت که: «کمونیسم جامعه‌ای از افرادی است که از کار مورد علاقه خود لذت می‌برند، و نه گَله‌ای از خوردن غذای خوشمزه، که برایشان نکته اصلی در زندگی کمتر فکر کردن و بیشتر لذت بردن است.»

اینکه در این جامعه: «کار بالاترین لذت و خوشبختی است. آنها به سادگی چیزی جالب‌تر از این نمی‌شناسند. آنها شعار «کار جالب‌تر از تفریح ​​است!» را با خود به همه جا می‌برند.

اینکه «آزادی هدف زندگی انسان نیست؛ آزادی شرط ضروری برای کمال و معناداری زندگی است، بالاترین لذت موجود برای انسان، کار خلاقانه است.»

و همچنین درباره اینکه تاریخ چیست...

و قدرت چیست...

و درباره اینکه «ناشکیبایی یک وجدان آشفته» چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد و پیروی کورکورانه از چنین وجدانی می‌تواند به چه فجایعی منجر شود...

و درباره اینکه وجدان باید هر از گاهی در معرض نسیم دل‌انگیز خِرد قرار گیرد...

و در مورد این واقعیت که علاوه بر انگیزه‌های وجدان که فرد را به عمل سوق می‌دهد، وجدان به واسطه عقل نیز از اعمالی که با نیت خیر حتی منجر به فاجعه برای میلیون‌ها نفر می‌شوند، جلوگیری می‌کند...

در مورد عقل، که والاترین وجدان را به وجود می‌آورد؛ مسئولیت و به ویژه؛ مسئولیت امنیت...

و در مورد اینکه چرا باید مسئول ایمنی باشیم و اینکه مسئولیت آن چقدر سخت است: شاید هیچ خطری وجود نداشته باشد، شاید هم وجود داشته باشد، میزان جدی بودن آن مشخص نیست. اما اگر همه چیز همانطور که ممکن است به نظر بیاید، که می‌توان آنها را بر اساس حقایق موجود به طور متفاوتی تفسیر کرد، خطر می‌تواند کشنده باشد.

و کسی که مسئول آن است، با انتخابی بین باور به احتمال یک تحول مطلوب، در این واقعیت که تهدید خیالی است، و احتمال اینکه تهدید کشنده باشد، مواجه است...

«یا بار خون و شرم را بر دوش وجدان خود می‌گذاری، اما در عین حال تهدید غیرقابل کنترل را از بشریت دور می‌کنی، یا بشریت را در معرض خطر قرار می‌دهی، و در عین حال کاملاً منزه هستی»...

و آنها نشان دادند که تصمیم‌گیری در این شرایط چقدر دشوار است.

به ویژه، از نظر استروگاتسکی، توانایی مسئولیت‌پذیری، نشانگر بلوغ و توانایی پرداخت بدهی فرد است و به این دلیل که بدون مسئولیت‌پذیری، جامعه به نظر آنها، به سادگی از بین خواهد رفت و قادر به مقابله با نیروهای تمدنی که ایجاد کرده است، نخواهد بود.

به گفته استروگاتسکی‌ها، انسان قادر به چیزی است که آنها پیشرفت عمودی می‌نامند: نوع جدیدی از پیشرفت که نه بر اساس مبارزه برای بقا، بلکه بر اساس جستجو و تلاش برای دانش است. اما تا زمانی که او یک انسان باقی بماند، همیشه مجبور به تحمل بار مسئولیت خواهد بود و هرچه قدرت او بیشتر باشد، باید در قبال چیزهای بیشتری پاسخگو بوده و همیشه با مشکلات انتخاب اخلاقی روبرو خواهد بود.

و اینکه دو ویژگی اصلی انسان آینده، البته اگر بخواهیم به آینده فکر کنیم و آینده را در «دنیای ظهر» و نور ببینیم؛ دو ویژگی انسان آینده: عشق به کار (انسان خلاق) و علاقه به هر اتفاقی که در اطراف می‌افتد (انسان سیاسی). و بدون این، انسانی خواهیم داشت که اساساً آینده را نمی‌پذیرد، اگر با تنش و آفرینش مرتبط باشد. مانند کسانی که توسط استروگاتسکی‌ها در «عناصر درنده قرن» نشان داده شده‌اند: تلاش برای زندگی بدون حرکت، در آرامش و لذت. فراموش کردن خود در خوابی از جنس مواد مخدر الکترونیکی و هیچ آینده‌ای لازم نیست... اما آینده خود به خود پدید نمی‌آید.

آینده باید خلق شود. به همین دلیل است که استروگاتسکی‌ها یک دوراهی مشخص در مسیر قرار می‌دهند: اگر جامعه به جلو حرکت نکند چه اتفاقی خواهد افتاد؟

و عواقبی که نویسندگان در دهه ۱۹۶۰ پیش‌بینی کردند که اگر کشور از مقابله با نظام سرمایه‌داری امتناع کند و مسیر تسلیم را در پیش بگیرد چه رخ خواهد داد: «اینجا ما آنچه را که باید داشته باشیم، داریم. اینجا هیچ پیشگویی وجود ندارد، فقط منطق است»، همانطور که باریس استروگاتسکی در قرن بیست و یکم می‌نویسد...

و اینکه برای بیرون راندن کشور از هرج و مرج و رضایت‌بخش کردن زندگی‌اش تلاش کند، کافی نیست... اگر نفهمد که معانی و ارزش‌هایش چیست، اهداف معنادارش چیست و به سوی چه جهانی می‌رود، سیر، کسل، سرگرم و درنهایت می‌میرد...

آنها هشدار دادند که اگر مردم مسیر «جهان ظهر» را رها کنند و یا مسیر «شهر محکوم به فنا» یا آرکانار قرون وسطایی نظام مقدس سیاه را انتخاب کنند، چه اتفاقی خواهد افتاد  و کسانی که از خودِ اندیشه ظهر، جهان خلقت و دانش متنفر بودند، این هشدارها را به عنوان نگرش خود به این جهان جا زدند.

فقط، به نظر می‌رسد که این هشدارها برای کشوری که مسیر و «ظهر» خود را رها کرده بود، به واقعیت تبدیل شد.

منبع:

https://izborsk-club.ru/27243

 

[1] . سرگئی فلیکسوویچ چرنیاخوفسکی (متولد ۱۹۵۶) - دکترای علوم سیاسی، استاد دانشگاه دولتی مسکو و عضو شورای عمومی وزارت فرهنگ فدراسیون روسیه.

[2] . «ظهر: قرن ۲۲» کتابی نوشته آرکادی و باریس استروگاتسکی است که در سال ۱۹۶۱ منتشر و در سال ۱۹۷۸ به انگلیسی ترجمه شد. این کتاب گاهی اوقات یک رمان اپیزودیک، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه مرتبط یا یک داستان کوتاهِ در نظر گرفته می‌شود، زیرا برخی از قسمت‌ها به عنوان داستان‌های کوتاه مستقل منتشر شده‌اند. این رمان چندین داستان از قرن ۲۲ را به هم مرتبط می‌کند و «احساس» مخاطب را برای سبک زندگی‌ که باعث تولد «جهان ظهر» شد، فراهم می‌نماید. «ظهر، قرن بیست و دوم» جامعه‌ای آرمان‌شهری از کمونیسم پیروز را توصیف می‌کند. از نظر فرم، این اثر مجموعه‌ای از بیست داستان کوتاه است که وقایع آن در یک فراجهان واحد به نام «جهان ظهر» که عنوان اثر است، رخ می‌دهد. داستان‌های بعدی «تلاش برای فرار»، «رنگین‌کمان دوردست»، «حشره در لانه مورچه» و تعدادی دیگر در مکان‌های این جهان اتفاق می‌افتند. نویسندگان اثر خود را هم به عنوان رمان و هم به عنوان داستان تعریف کرده‌اند.

[3] . آرکادی استروگاتسکی، (1991-1925) نویسنده و فیلمنامه‌نویس و برادرش باریس استروگاتسکی، (2012-1933)، نویسندگان روس داستان‌های اجتماعی و فانتزی بودند که در اکثر دوران حرفه‌ای خود با هم همکاری داشتند. برادران استروگاتسکی با تأثیر از نویسندگان روس کار خود را آغاز کردند اما با گذشت زمان، شیوه منحصر به خود را در نوشتن داستان‌های فانتزی یافتند؛ شیوه‌ای که از دوره عقل‌گرایی در ادبیات شوروی ریشه می‌گرفت اما در بردارنده اعتراض آن‌ها بر فضای فرهنگی حاکم بر اتحاد جماهیر شوروی در زمان خروشچف است. او به همراه باریس استروگاتسکی، برنده جوایز ادبی روسی و خارجی بسیاری شدند. آثاری چون «یک میلیارد سال پیش از پایان جهان»، «پیک‌نیک کنار جاده» و «خدا بودن سخت است» از برادران استروگاتسکی به فارسی ترجمه شده‌اند.

[4] . یوری ولادیمیرویچ آندروپوف (1984-1914) سیاستمدار اتحاد جماهیر شوروی و دبیرکل حزب کمونیست از ۱۲ نوامبر ۱۹۸۲ تا روز مرگش بود. او مجموعاً حدود ۱۶ ماه این سمت را به عهده داشت و در این مدت در واقع رهبر شوروی محسوب می‌شد.

کد خبر 24898

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 13 =