آقای محمد اسلم کهوکهر نویسنده پاکستانی:
نام اصلی ساغر صدیقی، محمد اختر بود. تاریخ دقیق تولد او مشخص نیست و حتی ماه تولدش نیز معلوم نیست، اما آنچه مسلم است این است که او در سال ۱۹۲۸ در شهر امباله در پنجاب شرقی هند به دنیا آمد. خانوادهای که ساغر در آن چشم به جهان گشود، در فقر و تنگدستی مطلق زندگی میکرد.
در چنین شرایطی، ادامه تحصیل برای او تقریباً ناممکن بود. با این حال، در محلهشان مردی فرهنگدوست به نام حبیب حسن زندگی میکرد که به ترویج علم و دانش علاقهمند بود و بهصورت شخصی در این زمینه فعالیت میکرد. ساغر شاگرد او شد و توانست تا کلاس ششم درس بخواند. اما در حدود ۱۳ یا ۱۴ سالگی، برای آموختن حرفهای راهی شهر امریتسر شد.
در آنجا ساخت شانههای چوبی را فرا گرفت؛ در آن دوران استفاده از شانههای چوبی در میان زنان بسیار رایج بود. اما هنگامی که حدود ۱۶ سال داشت، به شعر علاقهمند شد و بهطور جدی سرودن شعر را آغاز کرد. در عرصه شعر، لطیف انور گلزار را استاد خود برگزید و اشعارش را برای اصلاح نزد او میبرد.
در سال ۱۹۴۴، در یکی از مشاعرههای امریتسر فرصت یافت شعر خود را بخواند. در آن زمان با تخلص ناصر حجازی شعر میسرود که بعدها آن را به ساغر صدیقی تغییر داد. با وجود حضور شاعران نامدار، شعر او چنان مورد توجه قرار گرفت که تحسین فراوانی برانگیخت و استقبال چشمگیری از او شد.
در سال ۱۹۴۵، به مناسبت حضور سه ژنرال ارتش ملی هند که توسط سبهاش چندر بوس تشکیل شده بود، اجتماع بزرگی در باغ جلیانوالا برگزار شد که حدود سی هزار نفر در آن شرکت داشتند. ساغر صدیقی نیز در این مراسم شعر خواند. بخشی از آن چنین بود:
هر آنکه بادِ بردگی، کشتیِ زندگیاش را به پیش میراند،
لنگر آن کشتی را برکنید؛
جام و ساغرِ تمدن نوین را درهم بشکنید.
همچنین نقل میشود که در یکی از مشاعرهها، ساغر صدیقی چنان درخشید که همه مجلس را تحت تأثیر قرار داد. در آن محفل، جگر مرادآبادی نیز حضور داشت. پس از پایان شعرخوانی ساغر، جگر کاغذ اشعار خود را پاره کرد و گفت: «امشب این مشاعره به نام این جوان رقم خورد؛ دیگر برای ما چه مانده که شعر بخوانیم؟»
در سال ۱۹۴۷ و همزمان با استقلال پاکستان، ساغر صدیقی از امریتسر به لاهور مهاجرت کرد. ورود او به لاهور، نقطه عطفی در زندگیاش شد و بخت با او یار گشت. هرچند تنها ۱۹ سال داشت، اما شهرتش سراسر پاکستان را فرا گرفته بود. حضور او در تقریباً همه مشاعرههای لاهور ضروری به شمار میرفت و نبودش، از رونق هر محفل ادبی میکاست. اشعارش بهطور منظم در مجلات و نشریات معتبر اردو منتشر میشد و اهل ادب از آن استقبال میکردند.
تا سال ۱۹۵۲، آوازه او به هند نیز رسیده بود. او در مسابقه سرودن سرود ملی پاکستان نیز شرکت کرد. همچنین وارد دنیای سینما شد و چندین ترانه از سرودههایش در فیلمها استفاده شد. حتی فیلمی با عنوان «انقلاب کشمیر» ساخت و همزمان به سردبیری هفتهنامه «تصویر» منصوب شد.
به این ترتیب، ساغر به زندگی نسبتاً مرفهی دست یافته بود؛ اما روزی هنگامی که در دفتر کارش نشسته بود، ناگهان دچار درد شدید در سر و بدن شد. در روایتی دیگر آمده است که درد از کلیههای او آغاز شد. در همان وضعیت، فردی برای کاهش درد به او آمپول مواد مخدر تزریق کرد. درد موقتاً آرام گرفت، اما پس از آن، هر بار که درد بازمیگشت، او دوباره از همان آمپول استفاده میکرد. این وابستگی بهتدریج او را به اعتیاد کشاند.
با گذشت زمان، ساغر صدیقی کنترل زندگی خود را از دست داد، از جامعه فاصله گرفت و سرانجام به زندگی در پیادهروها کشیده شد؛ تا جایی که به یکی از ساکنان دائمی خیابان تبدیل شد.
همچنین گفته میشود که او عاشق دختری شده بود، اما آن دختر با مرد دیگری ازدواج کرد. با این حال، شوهرش همان شب اول او را طلاق داد. آن دختر پس از جستوجوی بسیار، ساغر را پیدا کرد و به او پیشنهاد داد: «بیا با هم زندگی تازهای را آغاز کنیم.» اما ساغر این پیشنهاد را نپذیرفت و آن زن ناامید بازگشت.
سرانجام، در ژانویه ۱۹۷۴ دچار سکته مغزی شد و وضعیت جسمانیاش بیش از پیش رو به وخامت گذاشت. شب ۱۹ ژوئیه ۱۹۷۴، پیکر بیجان او را بر روی پیادهرو یافتند. مردم با احترام فراوان او را در قبرستان میانی صاحب لاهور به خاک سپردند.
امروز نیز هر سال در ۱۹ ژوئیه، دوستدارانش بر مزار او گرد میآیند و یادش را گرامی میدارند.
از مهمترین آثار او میتوان به این مجموعهها اشاره کرد: غمِ بهار، شب آگاهی، لوحِ جنون، مقتلِ گل و کلیات ساغر.
امسال، ۱۹ ژوئیه، پنجاهودومین سالگرد درگذشت اوست. دعا میکنیم خداوند متعال درجاتش را متعالی گرداند.
سخن را با یکی از ماندگارترین ابیات او به پایان میبریم:
زندگی را همچون جبر و اجبارِ بیپایان سپری کردم؛
نمیدانم به کیفر کدام گناه، این مجازات را کشیدم.
لینک: https://www.express.pk/story/2823197/awami-shair-saghar-siddiqui-2823197
نظر شما