سالهایی بود که تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بودم...
مادربزرگم کتاب «حدیقةالسعداء» اثر ملامحمد فضولی را به دستم میداد و از من میخواست آن را با صدای بلند برایش بخوانم. نمیدانم آیا اینکه نام نخست من «حسین» بود، در این انتخاب نقشی داشت یا نه!
من میخواندم که چگونه امام حسین(ع) در کربلا تشنه نگاه داشته شد، خیمههایش را به آتش کشیدند، کودکان فریاد میزدند و برادرش حضرت عباس(ع) هنگامی که میکوشید از فرات آب بیاورد، هدف تیرها قرار گرفت و به شهادت رسید...
سپس به شهادت فرزندان میرسیدم؛ علیاکبر، قاسم که هنوز بسیار کمسنوسال بود و علیاصغر ششماهه؛ و سرانجام، وقتی به آخرین وداع امام حسین(ع) و شهادت او میرسیدم، اشکهای مادربزرگم چون سیل جاری میشد...
با ذهن کودکانهام نمیتوانستم معنای این اشکها را درک کنم. او نیز هر بار برای آنکه موضوع را برایم قابل فهمتر کند، درباره امام حسین(ع) توضیحاتی میداد:
ـ او نوهای بود که بیش از همه به پیامبر اکرم(ص) شباهت داشت...
ـ پیامبر اکرم(ص) فرمود: «هرکس حسن و حسین را دوست بدارد، مرا دوست داشته است...»
ـ یزیدیان سر همان حسین را بریدند که پیامبر بر دهانش بوسه زده بود...
و سپس بر نُمیر که با تیر به دهان امام حسین(ع) زد، تمیمی که با شمشیر به او حمله کرد، نخعی که سر او را برید، فرمانده آنان شمر و یزید که دستور قتل را صادر کرد، لعنت میفرستاد...
سالها بعد فهمیدم که مادربزرگم فقط شنونده یک کتاب نبود. او شاهد زنده شدن دوباره سوگی مشترک و وجدانی مشترک بود؛ سوگی که قرنهاست در ماه محرم در خانهها خوانده میشود و از نسلی به نسل دیگر انتقال مییابد...
کربلا نه فقط برای مادربزرگ من، بلکه برای میلیونها مسلمان، صفحهای بستهشده از تاریخ نیست؛ بلکه آزمونی انسانی است که با هر بار خوانده شدن، دوباره زیسته میشود...
بیدلیل این مقدمه را نگفتم.
نادانی بر تخصص غلبه کرد
در دورهای، در غرب سیاست خارجی نه فقط بر اساس قدرت نظامی یا تماسهای دیپلماتیک، بلکه با اتکا به دانش عمیق تاریخی و مطالعات منطقهای چندینساله تحلیل میشد...
دولتها، دانشگاهها و روزنامههای بزرگ برای فهم خاورمیانه به سخنان پژوهشگران و روزنامهنگارانی گوش میدادند که سالهای عمر خود را صرف شناخت این جغرافیا کرده بودند.
زیرا برای فهم سیاست امروز یک کشور، شناختن صرف نام کسانی که در قدرت هستند کافی نیست؛ باید تاریخ آن کشور، ساختار مذهبی و فرقهای آن، حافظه جمعی جامعه و سنت حکمرانیاش را نیز شناخت.
برای مثال:
رابرت فیسک جنگهای خاورمیانه، از لبنان تا افغانستان، و نیز جنگ ایران و عراق را از نزدیک و در میدان دنبال کرد...
سیمور هرش به بررسی ابعاد پنهان سیاست خارجی آمریکا پرداخت...
اولیویه روا و ژیل کپل طی دههها مطالعه درباره ابعاد مختلف اسلام سیاسی، دیدگاهها و نظریههای متفاوتی ارائه کردند.
الین شولیـنو و رابین رایت از جمله روزنامهنگارانی بودند که میکوشیدند نه فقط حکومت ایران، بلکه جامعه و فرهنگ این کشور را نیز بفهمند.
و فقط روزنامهنگاران نبودند...
برای نمونه، فیلسوف فرانسوی میشل فوکو در سپتامبر و نوامبر ۱۹۷۸، دو بار برای مشاهده انقلاب ایران به تهران رفت و تحولات در حال وقوع را بررسی کرد و درباره آن نوشت؛ و نمونههای دیگری از این دست.
اما امروز در روابط بینالملل، عمق تاریخی و دانش تحلیلی هر روز کمتر مورد توجه قرار میگیرد. به جای ارزیابی کارشناسانی که سالها در میدان کار کردهاند، انتظارات سیاسی کوتاهمدت و داوریهای لحظهای تأثیر بیشتری بر فرایندهای تصمیمگیری گذاشتهاند.
حال آنکه یک کشور را نباید تنها از دریچه حکومت کنونیاش دید؛ بلکه باید آن را همراه با سنت دولتداری و فرهنگ سیاسیای خواند که طی صدها و حتی هزاران سال شکل گرفته است...
میخواهم به این نکته برسم:
خطای واشنگتن
بزرگترین میراث کربلا تنها سنت عزاداری نیست. بهویژه در تشیع ایرانی، کربلا یکی از نیرومندترین حافظههای تاریخیای است که هویت سیاسی و اجتماعی را شکل داده است...
مقاومت امام حسین(ع) که هر سال در ماه محرم بار دیگر روایت میشود، صرفاً یادآوری گذشته نیست؛ بلکه معنای مقاومت در برابر ظلم، از هم نپاشیدن در برابر فقدان و ادامه مبارزه حتی پس از از دست دادن رهبر را دوباره بازتولید میکند...
در فرهنگ سیاسی شیعه، شهادت پایان یک حرکت نیست؛ بلکه تولد دوباره مقاومت است...
در جریان انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹، یکی از پرتکرارترین ارجاعات تاریخی امام خمینی، واقعه کربلا بود. در گفتمان انقلاب، شاه در جایگاه یزید و انقلابیون در صف امام حسین(ع) قرار داده میشدند...
پس از انقلاب نیز این حافظه تنها در مناسک دینی باقی نماند، بلکه در نظام آموزشی، ادبیات، سینما، گفتمان رسمی و آیینهای حکومتی بهطور مستمر بازتولید شد.
کربلا دیگر صرفاً واقعهای خونین در کتابهای تاریخ نبود؛ بلکه به حافظهای زنده تبدیل شد که فرهنگ سیاسی دولت ایران از آن تغذیه میکند.
از همینجاست که میتوان گفت:
دیدن ایران امروز صرفاً از خلال مدیران و حاکمان کنونی، به معنای خوانشی ناقص از این کشور است.
این تصور که هدف قرار دادن یا کشتن رهبر عالیرتبه، فرماندهان یا کادرهای سیاسی ایران میتواند به تسلیم این کشور منجر شود، نشان میدهد که این تاریخ زنده و بیش از سیزدهقرنونیمه اساساً فهم نشده است.
در ایران، مرگ رهبران اغلب نه آغاز فروپاشی، بلکه آغاز همبستگی تازه و مقاومت تازه بوده است...
بزرگترین خطای راهبردی دولت ترامپ/آمریکا در سیاست خود درباره ایران نیز همین بود. آنان محاسبات خود را بر قدرت نظامی بنا کردند، در حالی که تابآوری ایران از نوعی آگاهی تاریخی تغذیه میکند که کربلا در شکلگیری آن نقش مهمی داشته است...
این همان خطایی بود که واشنگتن در مورد ایران نتوانست ببیند: آنان گمان کردند نظام فروخواهد پاشید، اما در عمل حافظه تاریخیای را که کشور را سرپا نگاه میدارد، بار دیگر فعال کردند و جامعه را به هم نزدیکتر ساختند.
و شکست خوردند...
https://www.odatv.com/yazarlar/soner-yalcin/washingtonun-kerbela-yanilgisi-120157785
واحد ترجمه و پژوهش رایزنی فرهنگی ج.ا.ا در آنکارا
نظر شما