«عبدالهادی داوی»؛ ادیب سیاستمدار

عبدالهادی داوی از مشاهیر شعر، ادب، سیاست و از چهره‌های شناخته شده جامعه و عصر افغانستان در مبارزه با استعمار در راستای کسب استقلال است.

عبدالهادی داوی از مشاهیر شعر، ادب، سیاست و از چهره‌های شناخته شده جامعه و عصر افغانستان در مبارزه با استعمار در راستای کسب استقلال است.

داوی از ابتدای جوانی با مشاهده وضع جامعه و کشور در تلاش بهروزی و بهسازی افتاد. در جنبش مشروطه‌خواهی کشور سهیم شد و با قلم و آفرینش و عمل خویش، یار و یاور آزادی و آزادی‌خواهان گردید.
داوی نخستین درد را در ناآگاهی مردم تشخیص داده بود و از آن‌رو، پیوسته در تلاش بود تا هموطنانش با معارف و دانش همنوا و هم آغوش گردند. بندی را از مخمس او می‌خوانیم که بیان این درد است:

شبی با خرد گفتم ای پیر عارف
ز مستقبل ملتم بیش خائف
چی سازیم تا جان بریم از مخایف
برآورد سر گفت پیر مکائف
معارف، معارف، معارف، معارف

عبدالهادی داوی که در برخی از سروده‌هایش «پریشان» تخلص کرده است، فرزند عبدالاحد طبیب قندهاری است که در سال ۱۲۷۴ هجری، شمسی در باغ علی‌مردان کابل دیده به جهان گشود. تحصیلاتش را در مدرسه حبیبیه تمام کرد. زبان‌های اردو و ترکی را آموخت و به زبان‌های عربی و انگلیسی نیز آشنایی پیدا کرد که می‌توانست آثار و نوشته‌هایی را از آن زبان‌ها ترجمه کند. با شعر و ادب میهن خویش نیز آشنایی پیدا و به عنوان یک شاعر و نویسنده در جامعه آن روزگار مشهور شد.

داوی نخستین‌بار، کار را در روزنامه سراج‌الاخبار آغاز نمود. در آن اداره بود که به همراهی عبدالرحمن لودین، به عنوان شاگردان و جوانان آگاه، از محمود طرزی کسب فیض نمودند. گویند: محمود طرزی به این دو جوان به‌خاطر لیاقت و کیاستشان زیاد علاقه داشت تا آنجا که می‌گفت: "این دو جوان، دو شهبال من هستند".

داوی از فعال‌ترین اعضای مشروطه‌خواهان دوم بود. در کنار محمود طرزی که داوی از آن بهره‌مند گردید، دو شخصیت دیگر که از اعضای مشروطیت اول و از اعضای حبس دیده آن انجمن بودند، نیز وجود داشت که داوی به همراه عبدالرحمن لودین، نزد آن دو شخصیت نیز می‌رفت و از آنها می‌آموخت. یکی از آنها مولوی غلام‌ محی‌الدین افغان بود که در سرای پشاوریان شور بازار اتاق داشت و شخصیت دوم مولوی عبدالرب بود که در مدرسه شاهی حجره داشت.

در شکل‌گیری شخصیت ادبی و سیاسی و آزادی‌خواهی داوی، آثار و اندیشه‌های فیلسوف و اندیشمند بزرگ نیم قاره، علامه اقبال نیز مؤثر بوده است. به‌ویژه زمانی که می‌بینیم داوی از شیفتگان اقبال و آثار اوست. همیشه آثار او را می‌خواند، از باورهای او متأثر است و آن را می‌ستاید. داوی در غزلی اقبال را چنین مخاطب ساخته است.

صبا بگوی به اقبال خوش بیان از من
کلام تست که سرتا به پای آن اثر است
صدای زنده‌گی از سرزمین زنده خوشست
که ناله‌های اسیران ز سوزش جگر است
عجب نباشد اگر سرزده است از ظلمات
که آب چشمه حیوان و کوکب سحر است
چرا خراب نسازد چگونه در ندهد
چو سیل تند و چو صهبای ناب شعله وراست
توجه تو به این ملت بلند خیال
ز روشنایی قلب و ز پاکی گهر است
خطابه تو به عنوان «ای جوان عجم»
بهشت گوش پریشان و سرمه بصر است
دل و دماغ منور کجاست تا داند
چه پیشگویی صادق، چه کشف معتبر است

داوی در آغاز با آنکه پُرشور و مشروطه‌خواه راستین بود؛ در سخن و صحبت بسیار متین و آرام بود، گویی شور درون را می‌خواست آهسته و سنجیده و با متانت بیرون ریزد و همگان را در چنبره آن قرار دهد. همان‌گونه هم بود؛ چه داوی با این شیوه خویش، تأثیر ژرف و استادانه به جوانان کابل داشت. این توانایی او از روایتی نیز پیداست که در رابطه با داوی و هاشم‌خان، صدراعظم آن روزگار ذکر می کنند.

می‌دانیم که داوی در دوره حکومت هاشم، ۱۳ سال در زندان نگهداری شد. گویند روزی سید احمدخان قندهاری مشاور صدارت به هاشم‌خان گفت: "اگر یک فرقه منظم با توپ و تفنگ به دست این آدم بی‌آزار یعنی داوی بدهند، از استعمال آن قوه عاجز است؛ پس چرا او را در زندان نگه داشته اند؟"

هاشم‌خان در جواب گفت: "شما او را نمی‌شناسید؛ با این قیافت آرام و صالح، یک گپ او از یک گلوله توپ بیشتر مؤثر است".

گفتیم داوی مشروطه‌خواه پُرشوری بود و شخصیت مدبر سیاسی. از همین جاست که همراه با دیگر مشروطه‌خواهان، در ابتدای جنگ جهانی اول، به فکر استفاده از فرصت افتاد و صدای استقلال خواهی خویش را رسا و رساتر ساخت.

در شماره ۱۲ سال ۶ سراج‌الاخبار ۵ بهمن سال ۱۲۹۵ شمسی؛ منظومه «بلبل گرفتار» را به چاپ رساند و همین منظومه در شماره ۲۰ سال ششم از طرف مولوی صالح‌محمد قندهاری به پشتو ترجمه و نشر گردید که نگرانی شدید نماینده سیاسی بریتانیا را در کابل سبب شد. بندهایی را از سروده مرغ قفس او می‌خوانیم؛ منظومه ای که نوای آزادی است و ندای آزادگی:

سحر گهی بشنیدم ز بلبلی به قفس
که مردم از غم و درد دلم نپرسد کس
که از چه می‌کشم این ناله‌ها نفس به نفس
چرا گذشت مرا عمر در فغان چوجرس
چرا به غیر فغان نیست کار و بار مرا

چرا حیات به گردن شده ست بار مرا

نه محرمی که به او یک زمان سخن گویم
نه مونسی که ز درد و غم وطن گویم
کنم به شکوه دل پُر ملال را خالی
ز درد خویش کنم جمله بلبلان حالی
غرض ز قصه پُر درد خود کمی شنواند
ز نکته‌های اسیرانه شمه برخواند
که باد بوی چمن بر قفس چنین گذارند
تپید بال و پر افشاند و این حدیث بخواند
مگر رساند نسیمی صبا ز خاک وطن
که برد هوش و قرارم به خاک پاک وطن
دمی به حیرت و بی‌خود فگنده سر استاد
ز شکر یا ز شکایت دگر دلی نکشاد
که باز باد صبا از شگوفه دادش یاد
گشود چشم کشید از خروش دل فریاد
که همچو من شوی از خانمان جدا صیاد
چو من اسیر ستم سازدت خدا صیا
سپس خموش شد و ساعتی تأمل کرد
مرا گمان که شد آرام یا تحمل کرد
دوباره نغمه کنان روی جانب گل کرد
به خنده گفت که صیاد چون تغافل کرد
بیا بمیر ز ذلت نجات‌خواهی یافت
به گوشه گاه عدم خوش حیات خواهی یافت
قتاده بی‌خود و خونش به جوش می‌آمد
دل تپیده به خون در خروش می‌آمد
گهی گهی که حال و به هوش می‌آمد
همین حدیث حزین زو به گوش می‌آمد

شکست بال و پرم در هوای آزادی
هزار شکر که گشتم فدای آزادی

شب ۱۲ تیر ۱۲۹۷ جشن تولد امیر حبیب‌الله بود. همکار و دوست داوی، خواست آن شب را شب مرگ امیر نیز بسازد، ولی موفق نشد. فردای آن شب؛ داوی نیز به همین جرم به زندان کشیده شد. این دوره حبس، گرچه کوتاه مدت و برای هفت ماه بود، ولی بسیار پُر آزار و همراه با غل و زنجیرها بود. می‌گویند یکی از یاران هم زنجیر داوی، میر یاربیگ خان بدخشی با مشاهده این وضع سروده بود:

بندی‌یی را بس بود زولانه‌یی
این همه زنجیر در زنجیر چیست

هفت ماه بعد از این حادثه سوءقصد، در ۱۹بهمن ۱۲۹۷ امیر در کله گوش لغمان کشته شد. امان‌الله خان به قدرت رسید و زندانیان به از جمله داوی از حبس رها شدند پس از آن صمیمانه با امان‌الله مشغول به کار شد و مسئولیت های مختلفی را به دوش گرفت.

نخستین وظیفه داوی پس از کسب استقلال، سردبیری جریده « امان افغان» بود که نخستین شماره آن را در ۲۲ فرودین ۱۲۹۸ به چاپ رسانید.

در سال ۱۲۹۹ داوی عضو هیأتی شد که به ریاست محمود طرزی در میسوری هند رفت. همین‌گونه وقتی نماینده هند برتانوی دابس به کابل آمد از ۱۵ دی ۱۲۹۹ تا آبان ۱۳۰۰ داوی بازهم عضو هیأت مذاکره کننده بود. در سال ۱۳۰۰ مدیر شعبه هند و اروپا در وزارت خارجه مقرر گردید و در ۱۳۰۱ مستشار وزارت خارجه شد.
در سال ۱۳۰۲ ریاست هیأت سفارت فوق‌العاده به بخارا را به دوش گرفت و در همان سال به عنوان نخستین وزیر مختار افغانستان در لندن سفارت افغانستان را در لندن افتتاح کرد. از سال ۱۳۰۵ تا سال ۱۳۱۱ وزیر مختار افغانستان در برلین بود. در ۱۳۱۱ از سفارت استعفا داد، به کابل آمد، عضو انجمن ادبی کابل شد و پس از آن از ۱۳۱۲ تا ۲۵ آذر ۱۳۲۵ برای مدت ۱۳ سال در ارگ کابل به زندان افتاد. در سال ۱۳۲۷ سرمنشی دربار شاهی مقرر گردید و در ۱۳۲۸ از ناحیه ده سبز وکیل شد و ریاست دوره هفتم شورا را یافت. در سال ۱۳۳۲ سفیر افغانستان در مصر شد و از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۸ سفیر افغانستان در اندونیزیا بود. از سال ۱۳۳۸ به بعد ریاست مجلس اعیان را داشت.

باید گفت؛ داوی با سلطنت بعد از زندان ۱۳ ساله کار کرد، اما هیچ‌گاه ستایش‌گر سلطان نشد و در مدح و ستایش شاه و سلطنت سخنی نگفت. سرانجام پیری و ضعف آن مرد مبارز را گرفتار آمد و در ۲۷ مرداد سال ۱۳۶۱ در حالی که ۸۸ سال داشت جهان هستی را وداع گفت.

آثار باقی مانده از عبدالهادی داوی:

  1. زما رسول پاک: ترجمه پشتوی کتاب اردو، پیغمبر اسلام تألیف عبدالمجید قریشی است.
  2. تجارت ما با س. س. ر (شوروی وقت): رساله به زبان فارسی در باره تجارت دو مملکت است.
  3. غیاثیه: کتابی است از نظم پشتو
  4. لالی ریخته: ترجمه منظوم اشعار اردوی دکتر اقبال به زبان فارسی که جلد اول و دوم آن در کابل در سال ۱۳۵۵ شمسی طبع شده است.
  5. نغمات: مجموعه اشعارش
  6. گلخانه: مجموعه اشعار پریشان با منتخبات اشعار شعرای دیگر
  7. رجال وطن: شرح احوال و آثار برخی از مشاهیر افغانستان
  8. زیست‌نامه: مشتمل بر شرح حال خودش

منبع: روزنامه ماندگار

لینک:

 https://mandegardaily.com/?p=84663

کد خبر 23400

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 8 =